حلقه تاريك چاه
تنگ غروب كه می شود، جیغ می كشم .از تاریكی می ترسم.از این سنگ ها ...از صداها....باید
بلند بلند حرف بزنم تا كمتر بترسم.هنوز باور نمی كنم گم شده وبه این زودی همه فهمیدند. هر چه دست وپا می زنم، دوباره بر می گردم سرجام. تشنگی توانم را بریده... انگشتهام زبر شده... نه مثل آن مو قع كه نرم نرم بود. عكاس سرش را هل داد . دهن گشاد دوربین افتاد روی دستم. الیاس هم حلقه راچپاندتوی انگشتم. گرد بود و شیار شیار. گشاد هم بود .
ا لیاس گفت: «بند بپیچانی دورش اندازه ات می شود...»
ملا پاها مان را جفت هم گذاشت توی لگن مسی. از آب شط ریخت روی ساق پاهامان. الیاس پا گذاشت روی پام.
درد گرفت . خواست زیر دست و زن ذلیل نباشد.ملا خندید.
الیاس گفت:«قسم به خدای زمین و پاكان جزیره تا آخر عمر وفا دارم»
همه منتظر بودند. باید همین را می گفتم. نگفتم.
ملا گفت:«عروس خانم یكطرفه صیغه جاری نیست» آقام دستپاچه شد و گفت:«همین كه الیاس گفت درسته؟»
ننه م نشكونم گرفت. گفتم: آخ....
ملا گفت: صلوات
زنها كل زدندو مردها صلوات همیشگی را فرستادند«سلام خدا بر پاكان جزیره باد!»
بچه ها جیغ كشیدند. انگار چیز مهمی باشد. فقط بچه ها پی بردند.
- گناه از این جزیره دور
صدای ملاست انگار.سنگش می افتد روی سرم.چشمهام سیاه می شود. تاریك بود بد تر هم شد. سنگ توی دستم گرده شبیه حلقه. حلقه زرد بود اما. به دستم نمی آمد اصلا. نو بود . دست نرفته.نه مثل حلقه ننه عبدكه چرك بسته بود به شیارهاش.زنها كنار نهر پچ پچ كرده بودند، به گوش عبد رسیده بود. یقه پیرهنش را توی محله جر داده بود « آقام نیست مو كه هستم ...كی گفته ننه م حلقه ش راگم كرده...قایم كرده مبادابشكنه یا چرك بشه...»
كف دست كوبیده بود به سینه«مومردخونه شم... مو كه هستم»
جمعیت حلقه زده بود دورعبد و ملا.
ملا گفته بود « خدای جزیره نكند...داغدارت نشیم عبد.توكه رسم را می دانی...چاه! بگو زودتر حلقه را نشان بده و قال را بكنه...چند روز فرصت» همین كه ملا دستش را بلند كرد اهالی سر تكان دادند.یعنی قبول دارند.زنهای همسایه خندیدندو در گوشی حرف زدند. یكی شان خم شدروی زمین.سنگی گرد برداشت وگفت:« این خوبه؟ یا بزرگتر؟» بقیه خندیدند.جمعیت پخش شد.
عبد تادیدم پا تندكرد.نزدیكم كه شد یواش راه رفت«پولی دست و پا كردم...برات حلقه خریدم ...همین روز ها می یام...نگاش كن»
حلقه زردبودوگرد.برق می زدكف دستش.
گفتم:«بی حلقه هم عزیزی عبد»
گناه از این جزیره دور
صدای الیاس بود انگار. بغض دارد.سنگش هم افتاد روی صورتم.سرخورد رولبام و افتاد ته تاریكی.
الیاس كه حلقه آورده بودبه آقام گفتم:«نمی خامش»
گفت:«مگر كوری... برات خریده...منتظر او هیچی نداری؟با چی می خاد برات...نه... دختری كه رو فرش آقاش حیض بشه معصیت دارد»
حلقه لیز بود. الیاس نخ پیچانده بود دورش.گفت:«توپولی بشی خوبه ولی چاق نشی ها»
توی این چند سال، حلقه چنا ن چسبید به دستم كه هر چه صابون میزدم در نمی آمد .نخ هاش هم پوسیدند و رفتند به آب.به جز آن شب كه الیاس حلقه چپانددستم دیگرنگذاشتم دستش بخورد به تنم.می گفت: «به جهنم آن دست شط تا دلت بخاد زن ریخته با حلقه...بی حلقه»
- گناه از این جزیره دور .
عبد گفت.كلوخ افتاد روی شانه م.نم دارد. مك بزنم تشنگی م كم می شود.
زنها می گفتندننه عبدحلقه ش را گم كرده.وقتی داشته كنار نهر لباس می شسته از دستش لیز خورده و آب با خودش برده.می گفتند عمدی چنین كرده تا آشكار كندمردش كه رفت حلقه ش را باخودش برد.دیده بودندگاهی اوقات چادرش را برعكس سر می كند.گل هاش كم رنگ می شود و خط دوختش پیداست.
می خواست وانمود كند«صیغه هم می شود اگر كسی خواهان ه…»
عبد نمی دانست وگر نه این بار شلوارش را جر می داد.پدرش با لنج رفته بودآن دست شط و دیگر برنگشته بود. می گفتند زن گرفته و ماندگار شده. پنج سال آزگار ننه عبد هر شب جمعه می ایستاد لب شط و خیره می شدبه لنج ها .گیس هاش كمی سفید شده بود ولی حنا می بست.شب تا صبح هم كه می ایستاد لب شط یا ازتك تك جاشوها سوال می كرد هیچ كس كارش نداشت. حتی عبد! همه دلسوزی می كردند و می گفتند:«حق دارد...بیچاره...شوهرش بود...پدر بچه ش ...»
همه اهالی دوستش داشتند.تا اینكه حلقه ش گم شد و دیگر نایستاد لب شط. زنهاشروع كردندزیرلب غر زدن .مردهاتوی قهوه خانه، هارت و پورت می كردند.عبد حلقه را نشان داده بود:«پیدا شد...نگاه كنید»
ننه عبد دستش كرد.زرد بودو براق.چرك نداشت.حلقه ش را می شناختم.این نبود. دست نرفته بود.
گناه از این جزیره دور
صدای زنها بود.سنگ ها یكی یكی می افتندپایین. چند تا كنار پام.چند تا روی سینه هام و...
لرز دارم. توی این شرجی دندان هام به هم می خورد ! بوی رطب نخل ((برحی ))می آید .
رفته بودم بین نخل ها.می دانستم آنجاست. خلوت كرده بودبه عادت همیشه.زانو بغل زده بود و با خاك بازی می كرد.دست زدم روی شانه ش .جا خورد. تا دیدم سر برگرداند.مثل همیشه! كنارش نشستم دستش را گرفتم.مهلت ندادم و بوسیدمش.خواستم به دلم نماند. پس رفت وگفت:«حیا كن زن...از آن
حلقه ی دستت...زود باش از اینجا برو...»
- كو حلقه؟!ندارم... شكست وگم شد...تو حلقه م را چه كردی؟عبد...او كه برام خریدی...
هیچ نگفت. ترسیده بود.پا تند كرد و رفت.دیشب صداش توی چاه می پیچید؛« زلیخا...تنها دلخوشی م تو ای جزیره تو بودی...دیگرنمی مانم... زلیخا هستی؟ زلیخا؟»
هیچ نگفتم.شاید خواب بودم.نمی دانم.
الیاس یك سرطناب را گرفته بود و ملا شل می كرد. اهالی صلوات همیشگی را فرستادند«سلام خدا بر پاكان جزیره»
حرف ننه م همیشه یادم « كم صابون بزن به دستت پیرو زبرمیشه و هیچ...مگر نمیدونی اگر حلقه ت گم بشه وبری پی ای كارهاجات تا قیامت ...»
بعد گریه ش می گرفت و دماغش را باچین دامنش پاك می كرد « قسمتت همین بوده»
ننه م كه مرد،گوشت انگشتش له شده بود و چسبیده بود به حلقه.كنار آقام خاكش كردند.حلقه به دست.همه اهالی صلوات فرستادند و گفتندپاك و با عزت مرد.قبر ننه م باریك بود و تنگ. ولی اینجا گرده و شیار شیار. گوده و عمیق. قبر ننه م این جور ترسناك نبود یك بار مرد و راحت شد.هر چه به این چیزها فكر می كنم فایده ندارد.انگارتاریكی و تنهایی تمامی ندارد.باید دوباره جیغ بزنم.شاید مردی دلش بسوزد. مردی كه نترسد و بازوهاش قوی باشد.طناب بیاندازد پایین و بكشم بالا. بایستد جلوی همه ی اهالی.
بدنم می لرزد.از تاریكی بیشتر می ترسم تا از این سنگ ها.
- زلیخا بخور تا جان بگیری...
الان است كه سنگش بیفتد پایین. صداش آشناست.رگه دار...زنانه ...امامحكم. چیزی افتاد پایین...
گرده . ولی سنگ نیست. بوی سیب دارد. گاز زدم مزه كلوخ ندارد...سیب... سیب...
- طناب را بگیر تا بكشم بالا دختر
صدا را شناختم.ننه عبد است انگار.
