اصول نانوشته
روی پای چپ ام را پشت پاچه ی پای راست ام می کشم. کمرم را بار دیگر خم می کنم. مچ دست چپ ام را نوک انگشتهای پای چپ ام می گذارم . قوسی به دست ام می دهم . و تا لمس مچ پا بالا می کشم. این قسمت آخر را همیشه با دقت انجام می دهم. شب دومی بودکه به مسجد می آمدم. داشتم وضو می گرفتم که آقای صادقی وارد وضو خانه شد. آنقدر حول شدم که یادم رفت مسح پای چپ را باید با دست چپ بگیرم نه با دست راست. آن شب بعد از جلسه قرآن من را نگه داشت و مثل یک بچه هفت هشت ساله وضو گرفتن را بهم یاد داد.
کمر که راست می کنم، از چشم هام دو کاسه نیمه خالی می بینم که دهن وا کرده و از نیم کاسه ای خونین خبر می دهند. سرم سنگین است. کاش می گذاشتم غرغرش را کند حداقل مجبور نمی شدم زیر شلاق آفتاب چهار پنج ساعت تو خیابان ها پرسه بزنم.
از بعدِ نماز صبح تست فیزیک می زدم. مادر تو سینی براش ناهارش را آورد. تکیه اش را به پشتی داده بود و زمین و زمان را فحش می داد. رو به مادرم گفت: " مرتیکه دست کشید رو صورتم گفت دین و ایمان ات را چرا تراشیدی؟ آخر ریش بزی! از کی تا حالا ریش شده دلیلِ دین و ایمان ؟" حرف که می زد ، خم رو کتاب افتاده بودم. و زیر چشمی نگاه اش می کردم. یک دستم زیر چانه ام بود. و با دست دیگر دکمه ی یقه پیراهن ام را باز و بسته می کردم. بعد به من اشاره کرد و گفت: " نگاه ! آقا را با این ریش و پشم . تو خونه هم یقه اش بسته است." مات ماندم. یقه پیراهن را با انگشت اشاره جلو کشیدم. لحظه شکار اش بسته مانده بود. و رو به من گفت:" تو هم آخرش یکی می شی مثل این ها. پاشو گم شو از جلو چشم هام."
سعی می کنم به نیم ساعت آخر قبل از آمدن به اینجا فکر نکنم. کلی جلو آرایشگاه رژه رفتم تا بالاخره تصمیم را گرفتم و رفتم تو. بوی الکل تو مغازه پیچیده بود. صدای مجری رادیو پرحرارت بود و همراه حرفهاش تنبک و پیانو شور می نواختند. آرایشگر با فتیله الکلی قیچی اش را ضد عفونی می کرد. کله تاس اش را یک نوار موهای چسبیده به زور آب دو تکه کرده بود. سر که بلند کرد قیافه اش هیتلر را به یادم آورد. و کمی هم چالی چاپلین. با لبخندی من را رو صندلی نشاند. پیش بند آبی چرکی را در هوا تکان داد و بعد از چرخی آرام رو تنه ام پایین آورد. آیینه های جلو و عقب ام ده ها من درست کرده بودند.
به سلام پیرمردی که تازه وارد وضوخانه شده، جوابی آرام می دهم. صدای اش در می آید و می گوید: "حرف می فروشی پسر؟" من همیشه آرام حرف می زنم. لبخند می زنم. و سرسرکنان، از زیر هجمه ی نگاه اش که در آیینه زل زده به من، فرار می کنم. و پا می گذارم به حیاط مسجد. خنکای عصر پوست صورتم را نوازش می کند. صدای الله الله تحسین صوت عبدالباسط ، در آسمان گلدسته های مسجد می پیچید. می دانم از کجا آب می خورد. آن روز که چهره ی سرخ اش صد تکه شد. تا قبل از آن مشکلی نداشتیم.
رو صندلی تو حیاط نشسته بودم و پدرم با تیغ بالای سر ام. از آیینه ی در دست ام زل زده بودم به پوست ول شده ی زیر غب غب اش. می گفت: " بچه مومن باید مرتب باشد... " وسط حرف اش دویدم و گفتم: " یک فرقی هم باید بین زن و مرد باشد." خوب دو سال پیش بود. دلیلی قوی تر از این نداشتم. صورت اش آنقدر سرخ شده بود که بخار از گونه هاش موج می زد بالا. چنان پس گردنی بهم زد که سرم به زانوهام خورد. آیینه از دستم ول شد زمین. و چهره ی سرخ اش صد تکه شد.
نای تکان خوردن ندارم. چه رسد به نماز نافله. حالا خوب است نیم ساعتی کارم طول کشید و زیر کولر بودم. بنده خدا کلافه شده بود آنقدر که کله ام را بالا و پایین کرد. تمام نیم ساعت را یک ریز حرف زد. اول خواستم که ریش ام را کوتاه کند. نگاهی به کپه کپه ریش هام انداخت و پوزخندی زد.
دانه های تسبیح را یکی یکی رو هم می اندازم. مُهر در طرح قالی آب شده. پلک هام را آرام باز می کنم و می بندم. مهر دوباره از قالی جدا می شود. دو دست به سوی ام دراز می شود. می گوید: " قبول باشد". دست هایم را یکی در میان در دست هاش جا می دهم. سر ام را بلند نمی کنم. از نگاهش می ترسم. دست اش را که عقب می کشد جای انگشت شصت اش پشت دست ام سفید شده. هنوز ردِ انگشت قرمز نشده که نوبت به سمت چپی می رسد. بعد هم سمت چپیِ سمت چپی. این یکی دستم را محکم تر فشار می دهد. زیر چشمی نگاه اش می کنم. آقای صادقی است. نگاه اش بد جور سنگین است. نفس ام به شماره می افتد.
می گفتند گوشه گیرم . دَر و همسایه به مامان بابام گفته بودند اینجا مسجد فعالی است اگر بیام اینجا تو جلسه کلی دوست پیدا می کنم. مطمئن ام اگر بابام مجبور نبود هیچ وقت با کسی مثل آقای صادقی با لبخند صحبت نمی کرد. بعد از خداحافظی آقای صادقی سراغم آمد و احوالپرسی گرمی باهام کرد. بعد از مقداری توضیح در مورد جلسه قرآن و برنامه های جانبی جلسه و اردوها و ... چند تا از بچه های جلسه را صدا زد و رو به بچه ها گفت: " بچه ها ایشان آقا بابک هستند، از امشب تو جلسه شرکت می کنند."
نماز خیلی وقت است تمام شده. ولی رویِ رفتن به جلسه را ندارم. این قدر اصرار داشتند که هر روز مسجد بیایم. تو اردوها شرکت کنم.... ولی گویا به اصول نانوشته اینجا فکر نکرده بودند. البته همه که مقید نیستند خیلی از بچه ها تو مسجد یک جور اند بیرون یک جور ولی من نمی خواستم...
خمیازه ی عمیقی را زیر پوستی رد می کنم. پوست صورت ام مور مور می شود. احساس می کنم که خمیازه می خواهد از چشم هام بیرون بزند. اشک خون چشم هام را رقیق تر می کند. پلک هام را رو هم فشار می دهم. و اشک تلمبه می شود رو گونه هام. گونه های سیقلی. و بدون هیچ مانعی تا گلویم راهش را ادامه می دهد. زخمِ تیغ رو گلوم ، بد جور می سوزد. چاره ای جز این نداشتم.
حمید اباذری
