من ميخواهم صحنههايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشهدار كند و به خطر بيندازد. ميتواني نگاه نكني، ميتواني خاموش كني، مي تواني هويت خودرا پنهان كني، مثل قاتلها، اما نميتواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نميتواند. كاوه گلستان
این داستان هم اسم ندارد
هر کار می کنم ثریا را هم با خودم بیاورم راضی نمی شود . می گوید : کجا می خوای بری پیرزن ؟ نکنه می خوای بری دنبال مشتری ؟
یک لحاف سرد از ابر روی سر تهران افتاده است . دستم را برای تاکسی بلند می کنم و می گویم : میدان رازی . خیابان کارگر را می آید پایین و من نرسیده به میدان می گویم : همین جا پیاده میشم . راننده که مرد میانسالی ست جلوی پارک نگه می دارد و می گوید : هی ! چی بود ، چی شد .
کرایه ش را می دهم و می رود . این جا چی بود ، چی شد . ما چی بودیم ، چی شدیم . به نگهبان جلوی در پارک نگاه می کنم . می خواهم ببینم چیزی توی چشم های من می خواند یا نه . اصلا نگاهم نمی کند . آسمان ابری می درخشد و چند ثانیه بعد صدای نعره ی آسمان بلند می شود .
توی چشم های همه نگاه می کنم . آقا پسر شما می دانی من سی و خرده ای سال پیش این جا چکار می کردم ؟ خانم ، شما که چادرت را سفت چسبیده ای ، می دانی این جا قبلا اسمش چه بود ؟ حاج آقا شما که حتما یادت هست چه آدم هایی این جا رفت و آمد می کردند .
نه . هیچ کس حتی یک لحظه هم به نگاهم توجه نمی کند . آسمان که دوباره غرغر می کند روی اولین نیمکت پارک می نشینم و عصایم را می گذارم کنارم . اولین قطره ی باران که می افتد روی روسری ام تازه به صرافت می افتم که کاش چتر می آوردم .
هر بارانی با باران دیگر فرق دارد و تا به حال هیچ بارانی مثل باران صبح آن روز نبوده است . خوب یادم هست که آن روز صبح با صدای چک چک باران بیدار شدم . خیلی هم خوابم می آمد چون یادم هست که وقتی رفتم پشت پنجره همان طور ایستاده سرم را چسباندم به شیشه و چشم هایم را بستم . نمی دانم چقدر طول کشید که چشم هایم را باز کردم و قطره های باران را زیر چراغ وسط حیاط دیدم . بعدش باز چشم هایم را بستم و سرم را تکیه دادم به شیشه و به صدای ریختن باران روی خاک باغچه گوش دادم . یک بار دیگر چشم هایم را باز کردم و به قطره ها که زیر نور چراغ وسط حیاط دیده می شدند نگاه کردم . آن قدر همانجا ایستادم و باران را نگاه کردم که هوا روشن شد .
سی و چند سال می گذرد ام مطمئنم در آن چند دقیقه نه خمار بودم نه به لباس ثریا حسودیم می شد نه اصلا یادم بود که چند وقت است مشتری نداشته ام .
وقتی آفتاب درآمد و چراغ وسط باغچه خاموش شد رفتم و روی پلاسم خوابیدم . وقتی چشمم را باز کردم دیدم یک مرد توی قاب در ایستاده . فکر کردم علا ست .
علا هر وقت می آمد فقط می آمد پیش من و به خاطر همین یک بار درست و حسابی با شمسی کثیفه بگو مگو کرده بود . هر وقت هم می آمد حتما شب می آمد ولی من نمی فهمم چرا آن روز صبح وقتی دیدم یک نفر توی چارچوب در ایستاده و من از بین نور فقط سیاهی اش را می دیدم ، به صرافت افتادم که علا ست .
گفتم « خاک تو سرت کنن . همین پریشب اومدی که . » اما طرف گفت « من ؟» و آرام خندید . توی نور جابه جا شد و سایه اش روی من افتاد . دیدم سر و وضعش مرتب است و چیزی هم به گردنش آویزان است. گفتم از آن خرپولهاست که با زرنگی می شود حسابی ازش برید. من هم خندیدم و گفتم : « یه یالایی چیزی ؟ نمیگی یه خانوم محترم اینجاس ؟»
چیزی نگفت . گفتم : « چرا دم در وایسادی ؟ بفرما تو . خونه خودته » صدایم به خاطر خماری عوض شده بود . آمد داخل و یک گوشه ایستاد . دیدم یک مرد جوان ریشو است که عینک ته استکانی دارد و چیزی هم که به گردنش آویزان است یک دوربین عکاسی است . گفت : « ببخشید اسم شما چیه ؟ »
گفتم : چی ؟
_ میگم اسمتون چیه ؟
_ اسمم ؟
_ آره اسمتون . مگه اسم ندارید ؟
_ چرا .
_ خب میشه بگید .
با خودم گفتم این دیگر چه جورش است . تا حالا کسی به اسمم کار نداشت . گفت :
_ چرا همه تون تعجب می کنید ؟
_ همه ؟
_ آره . انگار هیچ کس این جا اسم نداره .
بعد یکی دو قدم توی اتاق راه رفت و این طرف و آن طرف را نگاه کرد . نوک انگشتش را کشید روی طاقچه و به گرد و غبار طاقچه فوت کرد . با دوربینش به پنکه و سماور و صندوقچه نگاه کرد و بعد دوربینش را گرفت طرف من. گفتم : « چیکارم داری ؟ » همان طور که با دوربینش ورمی رفت گفت : « کاریت ندارم .» یکهو اتاق پر نور شد و من جیغ زدم .
پریدم به طرفش و سرش داد زدم : « گورتو گم کن ایکبیری آشغال .»
گفت « باشه باشه » و از اتاق رفت بیرون .
برگشتم و روی پلاسم ولو شدم . فکر کردم شاید شمسی کثیفه فرستاده ش تا اذیتم کند که ول کنم و بروم . شمسی جا کم آورده بود . دنبال بهانه بود که چند تامان را پرت کند بیرون .
خوابم برد تا عصر که از زور گرسنگی از خواب بیدار شدم . رفتم سراغ ثریا . در اتاقش را بسته بود . در زدم « ثریا باز کن کارت دارم . تو رو خدا باز کن خره کارم مهمه . بعدا نگی نگفتی ها . » معلوم بود که به این الکی ها خر نمی شود و در را باز نمی کند . می دانست به لباسش حسودیم می شود و فکر می کرد می خواهم آن را بدزدم . در اتاق یکی دو تا دیگر را هم زدم . گفتم گرسنه نیستم . ولی همه می دانستند گرسنه ام . برگشتم و باز ولو شدم رو پلاسم .
وقتی چشم هایم را باز کردم هوا تاریک شده بود . از خودم پرسیدم گرسنه هستم ؟ انگار گرسنه نبودم ولی گرسنگی عصر یادم بود . بلند شدم و لامپ را روشن کردم .
دیدم کسی در می زند . گفتم کیه ؟
کسی جواب نداد . رفتم و آرام در را باز کردم و نگاه کردم . همان عکاس بود . در رابستم .
باز در زد . داد زدم : بزن به چاک
من و منی کرد و گفت : ااااا نازی خانوم ... من از همه عکس گرفتم ، فقط شما مونده ید .
لبم را گاز گرفتم ، جارو را برداشتم و در را باز کردم . گفتم : « کوفت نازی خانوم . کی بهت گفته اسم من نازیه ؟ »
یک قدم عقب رفت و گفت « ببین نازی . من که نمی خوام اذیتت کنم . فقط اجازه بده یه عکس ازت بگیرم . قول میدم به هیشکی نشونش ندم . »
_ باز گفت نازی . مرگ نازی . میگی کی بهت گفت اسم من نازیه یا با جارو بزنمت ؟
_ بذار بیام تو . بهت میگم .
در را بستم . عکاس همانجا ایستاده بود . بعید می دانستم بشود چیزی ازش برید ولی خیلی گرسنه بودم . در را باز کردم و گفتم :
_ اگه می خوای ازم عکس بگیری باید بری از سر کوچه پنش تا لواش بگیری بیای . نه ، ده تا .
_ آخه الآن که نونی توی کوچه ها نیس .
_ اگه نون نگرفتی برنگرد .
رفت و دو دقیقه ی بعد دیدم در می زند .در را باز کردم و گفتم :
_ از کجا گیر آوردی ؟
_ شانسم زد و همین سر کوچه یه نونی با دوچرخه ش پیچید توی کوچه .
_ هه ، اون پیرمرده که شال سبز داره ؟
_ آره . یه شال سبز داشت .
آمد تو و گفت : « زیاد وقتتو نمی گیرم . حواسم نبود ، با فلاش ازت عکس گرفتم ، خراب شد . ...
گفتم : عیب نداره . بشین همونجا .
نان ها را ازش گرفتم و به جز یکی بقیه را گذاشتم توی صندوقچه . نان را به دندان کشیدم و با دهان پر گفتم :
_ اون پیرمرده همیشه کله ی سحر میره روی بوم خونه ش و اذون میگه . ببینم یعنی تو... فقط اومدی اینجا که ... که عکس بیگیری ؟
نشست و گفت : آره .
_ که چی ؟
_ ها ؟ اااااااااا . چیز . برای خودم .
_ اااااا ؟ که برای خودت . عجب . حالا عکسای یه مشت بد بخت بیچاره رو توی این خراب شده می خوای چی کار ؟
_ ببین . من این عکسا رو برای خودم ...
_ خاک بر سرت . دروغم بلد نیستی بگی . بگو کی فرستاده ت .
_ هیشکی به خدا .
_ من که می دونم شمسی تو رو فرستاده که اذیتم کنی . برو بهش بگو کور خونده . به این زودیا زوارم در نمیره .
_شمسی کیه ؟ من خودم با پای خودم اومدم .
راست گفتنش هم مثل دروغ گفتنش کاملا مشخص بود . کار شمسی کثیفه نبود . گفتم :
_ حالا راستشو بگو این عکسا رو برا چی می خوای ؟ همه ی کسایی که میان « شهرنو » برای خودشون میان ، نه برای کس دیگه ای . ولی برای خودشون کار دیگه ای می کنن . نه این که عکس بگیرن . ببینم نکنه می خوای بری تنهایی با عکسای ماها حال کنی ؟
و خندیدم . ساکت نگاهم کرد . با دور بینش ور رفت و گفت :
_ بذار یه عکس ازت بگیرم برم .
دستم را جلوی صورتم گرفتم و گفتم :
_ کجا بری ؟ بشین با هم حرف بزنیم . با همه ی کسایی که توی این اتاقا بودن حرف زدی ؟
_ آره .
_ خب ، چی می گفتن ؟
_ چیز خاصی نمی گفتن . همه شون میگن بدبختیم ، بیچاره ایم . از این حرفا . مثل این که اینجا هیچ کس با پای خودش نیومده .
_ چرا . تک و توکی هستن که با پای خودشون اومدن . ولی پیش اونا هم که بری همین حرفا رو می زنن .
_ تو چی ؟ تو که با پای خودت نیومدی ؟
_ اینش دیگه به تو ربطی نداره .ولی داره ازت خوشم میاد .
عینکش را روی بینی اش عقب برد و آرام گفت :
_ یعنی ممکنه از یه مرد خوشت بیاد ؟
سر سماور را برداشتم و نگاه کردم ببینم آب دارد یا نه . به اندازه ی کافی آب داشت . زدمش به برق و گفتم :
_ حالا مج منو می گیری ؟ راستش حالم از همه تون به هم می خوره . همه تون یه مشت کثافت لاشی هستین . خودت قبول داری ؟
_ نمی دونم .
_ چرا . می دونی . خودتون می دونید چقدر آشغال و لاشی هستین . ولی نمی ذارین کسی بفهمه . می خوای بهت بگم پای چه آدمایی به اینجا باز شده ؟ وزیر ، وکیل ... چی فکر کردی ؟ من که نمی شناسمشون . علا بهم میگه این دوروبرا می بینه شون .
_ علا کیه ؟
_ یکی از مشتری هامه . دیر به دیر میاد اما هر وقت میاد تا صبحش می مونه و با هم حرف می زنیم .
_ یعنی مشتری ثابت داری ؟
_ پس چی ؟ لاکردار کارش رو که می کنه یه گوشه ای می افته و یه ساعتی جیک نمی زنه . بعد خودش رو جمع و جور می کنه و میره بساطو روبراه می کنه . ذغالا رو توی آتیشدون آماده می کنه و بعدش هم منقل رو به پا می کنه . با هم می کشیم تا خوب می گیردمون .
_ یعنی به جای پول موادش ؟
_ نه بچه جون . مواد رو خودش میاره . بدون این که من بگم . خوب که می گیردمون می شینیم تا صبح به گپ زدن . از همینش خوشم میاد . مثل خیلی ها نیست که تا کارشون رو می کنن دمشون رو می ذارن روی کولشون و فرار می کنن . اونا که این طوری می رن پدرم رو درمیارن لامسبا . هــــی ، وقتی هول هولکی خودشون رو جمع و جور می کنن انگار اتاق من می شه یه سیاهچال که من یکی باید تنهایی توش بمونم . چند باری شده که پول رو که می گیرم ، سر طرف جیغ می کشم و جارو دستم می گیرم که « پا شو زودتر گورتو گم کن تا اون ایکبیری نفهمه کجا بودی » . اما می گم که ، علا این طوری ها نیس . انگاری زنش خبر داره . فکر می کنم خودش گفت که زنش با خبره . می گفت زنش دختر خاله اشه و از بچگی با هم بزرگ شده ن .
_ اینا رو خودش برات تعریف کرده ؟ برا چی اینا رو به تو میگه ؟
_ چه می دونم . انگاری اصلا برای حرف زدن میاد . خیلی با هم حرف می زنیم . همه ش از مهمونیای خونوادگی شلوغ پلوغ میگه . از بوی کباب آتیشی و قورمه ی مادربزرگ و دلمه ای که با برگای درخت موی وسط باغ درست می کردن . منم هی می پرسم مامانت چی کار می کرد ؟ خاله ت چی می پخت ؟ عموت چی می گفت ؟ بابابزرگت با عروساش خوب بود ؟ هرچی به ذهنم می رسه می پرسم . یه حیاط بزرگ رو میبینم که مردا زیر درخت موی بزرگ وسطش قالی انداخته ن و قلیون می کشن و زنا اون طرف ، چادر دور کمر بسته ن و دوروبر یه دیگ بزرگ می پلکن و غیبت این و اون رو می کنن و بچه ها هم دنبال هم می دوئن و خرابکاری می کنن . علا میگه هیجده سالش که شده پاشو تو یه کفش کرده که دختر خاله مو می خوام . اما از همون روز اول ، زندگیشون پر بدبختی و نکبت بوده . میگه « به جون خودم دوسش دارم . به ارواح خاک بابام دوسش دارم لعنتی رو . نمی فهمه که . » بعضی وقتا گریه ش می گیره . اون قدر جالبه که نگو . من اشکاشو پاک می کنم و میگم گریه نکن مامانی من . بچه ی خوب که گریه نمی کنه . اونم هی بیشتر گریه ش می گیره . دستمو می کنم لای موهاش و نازشو می کشم . انقدر حال میده . تو این چیزا حالیت نمیشه ، می دونم . علا یه بار تعریف کرد که بچه اش هم دوستش نداره . می گفت یه روز جمعه پسرش گیر داده که بیا با هم توی حیاط تفنگ بازی کنیم . بعد هرچی علا با دو تا انگشتش به ش شلیک کرده بچه نمرده . هی به بچه ش گفته « بابایی من کشتمت . بمیر دیگه .» ولی بچه زده زیر گریه و گفته « من اصلا دوستت ندارم » . این رو که گفت گریه اش گرفت . من هم گفتم « عجب پسر بدی . خودم میام دعواش می کنم . گریه نکن مامان من .» لاکردار وقتی سرش رو می ذارم روی زانوم و اشکاشو پاک می کنم خیلی حال میده لاکردار . معمولا همین طوری خوابمون می بره . فرداش که پا میشم می بینم هفتاد تومن گذاشته روی طاقچه و رفته . می دونه هفتاد تومن زیاده ها . ببینم تو از این حرفایی که زدم خنده ت نمی گیره ؟
_ نه . چرا خنده م بگیره ؟
_ این که مثلا آدم یه مرتیکه ی چهل ساله ی بوگندو رو ناز کنه . چه می دونم .
_ نه . خنده دار نیس . حالا یه کم از بچگیای خودت برام تعریف کن .
_ ولم کن بابا . چیز جالبی برای تعریف کردن ندارم . اصلا نمی خوام بهش فکر کنم .
_ آخه چرا ؟
_ برات چه فرقی می کنه . فکر کن من از اولش از آسمون همین جوری جنده افتاده م پایین .
_ تو رو هم دزدیدن ؟
_ آره . از کجا می دونی ؟
_ اینایی که توی این اتاقان بهم گفتن . همه شون میگن ما رو از دهاتامون دزدیدن .
_ دروغ میگن . خیلیاشون با پای خودشون اومدن . من گیر یه نامرد افتادم به اسم بهرام . خیلی از کسایی که اینجان بهش باج میدن تا پرتشون نکنه بیرون . همین شمسی کثیفه که مثلا صاحب این خونه س بهش باج میده .
_ چند وقت به چند وقت میاد ؟
_ دو ماهی ، سه ماهی . ولی تازگیا سرش خیلی شلوغ شده . دیر به دیر میاد . دیگه سراغ مارو نمی گیره پدرسگ . شما مردا همه تون یه مشت لاشی هستید . اصلا هر چی آدم زیر این سقف آسمون ریخته لاشیه .
یک دقیقه ای ساکت ماند . بعدش گفت :
_ یعنی هیچ کس آدم خوبی نیس ؟
_ والا من که تا حالا ندیده م . تو دیدی ؟
سرش را انداخت پایین . گفتم :
_ اون موشه خیلی آدم خوبی بود .
_ موشه ؟
_ آره یه موش داشتم که اسمش مریم بود . اونم هیشکسو نداشت . خیلی با هم دوس بودیم . من براش خورده نون می ریختم . اونم شبا میومد به حرفام گوش می داد . یه روز یه تیکه از لباس قرمزه مو کندم و یه روبان براش درست کردم و بستم به دمش . اون قدر ناز شد که نگو .
_ بهم نشونش میدی ؟
_ کشتمش .
_ چرا ؟
_ خاک بر سرش کنن . یه هفته بعدش دیدم گوشه ی روبانشو خورده . هیچی بهش نگفتم . ولی وقتی دیدم بچه دار شده دیگه حرصم دراومد .
_ چطوری کشتیش ؟
_ زیر پام لهش کردم .
_ دلت اومد ؟
_ بعدش دلم براش سوخت . توی باغچه خاکش کردم . یه چوبم گذاشتم سر قبرش که جاش معلوم باشه .
_ بچه هاش چی ؟
_ اونا دیگه به من ربطی ندارن .
_ گفتی اسمش چی بود ؟
_ مریم
_ از کجا می دونستی اسمش مریمه ؟
_ خودم براش اسم گذاشتم . می خوای بگم اسم اون درخت وسط باغچه چیه ؟
_ بگو .
_ ساناز .
_ چه جالب .
_ یه کلاغ داریم که لونه ش رو سر همین سانازه . اسمش بهرام بزرگمهره .
_ یعنی اسم همه چیز رو عوض می کنی ؟
_ تازه اسم خودمم عوض کردم .
_ نازی که خیلی اسم قشنگیه .
_ نه خره . اسم اولم یه چیز دیگه بود . عوضش کردم شد نازی .
_ به خاطر همین وقتی بهت گفتم نازی نارحت شدی ؟
_ آخه اینجا یا کسی برای مشتریا اسم نداره یا همون اسم خودشو داره .
_ خب اسم خودت چیه ؟
_ ملوک .
_ اگه ملوک صدات کنم ناراحت میشی ؟
_ نه خیر . چی فکر کردی ؟ یه اسم دیگه توی یواشکی خودم دارم که هیشکی بلد نیس .
_ به منم نمیگی ؟
_ نه .
_ به علا هم نگفتی ؟
_ نه .
_ به مریم هم نگفتی ؟
_ نه .
_ به ساناز هم نگفتی ؟
_ میگم به هیشکی نگفته م و نمی خوام بگم .
_ ببین نازی ، ملوک ، چه می دونم . هر اسمی که داری . من میگم تو خودت آدم خوبی هستی ها.
زدم زیر خنده . یاد یکی یکی مردهایی افتادم که از سر گذرانده بودم و حسابی خندیدم . چشم هایم پر از اشک شد . گفتم :
_ راس میگی . من خیلی آدم خوبی ام . اون که آدم بدیه خداس .
زیر لب گفت : خدا که خوبه .
خنده ام شدیدتر شد . گفتم :
_ خوب شد گفتی . نمی دونستم .
خوب که خندیدم گفت :
_ پس دو تا آدم خوب پیدا کردیم . یکی اون موشه ، یکی هم خدا .
بعدش لبخند زد و من فهمیدم لبخندش اصلا به عینک ته استکانی اش نمی آید . گفت :
_ منم می خوام آدم خوبی بشم .
گفتم : هوم
گفت : تو نمی خوای ؟
_ نه .
_ چرا ؟ فکر می کنی خیلی کار سختیه ؟
حرفم را کوبیدم توی صورتش : کار آسونیه ؟
_ آسونم نیس . ولی خب اونقدرام که فکر می کنی سخت نیس . به جون خودم راست میگم . من تا حالا چند بار آدم خوبی بوده م .
حرفش را قطع کردم : چرت نگو . وقتی میگم نمی خوام خوب بشم یعنی نمی خوام . همین جوری که هست خوبه .
_ آخه چرا نمی خوای ؟
زبانم نمی چرخید راستش را بهش بگویم . او هم چیزی نمی گفت . آخر گفتم :
_ از خوب بودن می ترسم . می ترسم بمیرم .
دیگر چیزی نگفت . سماور را خاموش کردم و دو تا استکان نعلبکی و یک مشت قند از توی صندوقم بیرون آوردم . چای را به دستش دادم و از توی صندوق یک نخود تریاک برداشتم و با نعلبکی اول انداختم بالا . گفتم :
_ یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟
_ بگو .
_ تو از این مردای بی بخار بی عرضه هستیا .
خندیدم و گفتم : خب یه کاری بکن دیگه . می خوای همین جوری نگام کنی ؟
چایش را ریخت توی نعلبکی . دستش می لرزید . وقتی داشت چای را سر می کشید بخار شیشه های عینکش را پوشاند . دستم را دراز کردم و عینکش را برداشتم . گفت :
_ چی کار می کنی ؟
با پیراهنم شیشه ی عینکش را پاک کردم و عینک را به چشم گذاشتم . هیچ چیز معلوم نبود . گفتم :
_ چشمات خیلی ضعیفه ها . خیلی کتاب خوندی ؟
عینک را برداشتم و بهش دادم . آن را روی چشمش گذاشت ، چند تا پلک زد و گفت :
_ ببین موهات این جوری ژولیده پولیده س . بدت نمیاد ؟ اگه نمیری حموم حداقل کوتاشون کن . اینجا حموم دارین ؟
_همه چی داریم . من حوصله ی حموم رفتن ندارم . اگه سینه های بزرگ تری داشتم موهامو کوتاه می کردم .
ساکت ماند . گفت « سینه های بزرگ تر » بعد آب دهانش را قورت داد و کونش را روی زمین کشید و نزدیک آمد . دستش را جلو آورد و بالاترین دکمه ی پیراهنم را باز کرد . بعد دومی را . بعد دستش را عقب کشید و گفت « لعنتی . پاشو لباستو در بیار . »
گفتم : « چیه خاک بر سر ؟ این کاره نیستی ؟ می دونستم تخمشو نداری . »
دکمه هار را یکی یکی باز کردم و سینه هایم را توی دست هایم گرفتم و گفتم : « اینا رو ببین . دوست داری بخوری کوچولو ؟ » و خندیدم . بلند شد و رفت طرف در . بعد برگشت و دوربینش را از لب طاقچه برداشت . گفتم : « چیه می خوای فرار کنی ؟»
_ نه . می خوام یه عکس ازت بگیرم و برم .
از این که سر به سرش گذاشتم پشیمان شدم . باز دستانم را جلوی صورتم گرفتم و گفتم :
_نرو .
_ دیگه خیلی دیره . نصف شبه . باید برم .
_ خب حالا که نصف شبه تا صب وایسا بعد برو .
_ نه . باید برم .
دوربینش را گرفت جلوی صورتش . دست هایم را پایین آوردم و گفتم :
_ پس یه عکس مهربون ازم بگیر .
_عکس مهربون یعنی چی ؟
_ عکس مهربون دیگه .
_ یعنی معلوم باشه آدم مهربونی هستی ؟
_ نه . یعنی معلوم باشه تو آدم مهربونی هستی .
دوربینش را پایین آورد و گفت :
_ پس منم آدم خوبی هستم . درسته ؟
_ اگه بمونی آدم خوبی هستی .
همان طور که ایستاده بود گفت :
_ نازی .
نگاهش کردم . گفت :
_ نازی کی این طوری بدبختت کرد ؟
چیزی نگفتم .
گفت :
_ یعنی همین طوری خوبه ؟
گفتم :
_ کی گفته بدبختم ؟ خیلی هم خوشبختم . کی به اندازه ی من حال می کنه ؟
زل زده بود توی چشم هام . گفتم :
_ خب که چی ؟ آره ، بدبختم . مثه همه . کی خوشبخته ؟
گفت :
_ الآن باید توی دهات خودتون برای خودت یه زندگی شلوغ پلوغ با چند تا قد و نیم قد می داشتی که دور و برت بپلکن و سرت رو گرم کنن .
_ چرا مزخرف میگی ؟ حالا که این طوری شده . چیکار می تونم بکنم ؟ چه خاکی می تونم توی سرم بکنم ؟
_ بیا برگرد .
_ چی ؟ فرار کنم ؟ اگه بهرامه دستش بهم برسه تیکه بزرگم گوشمه .
_ اگه فرار کنی نمیاد دنبالت . مگه نگفتی سرش خیلی شلوغ شده . مثل تو خیلی داره که از تو یادش نیاد .
_ اصلا این چرت و پرتا چیه میگی . اگه می خوای از این حرفا بزنی برو . نخواستیم .
آمد داخل و دوربینش را گذاشت روی طاقچه همانجایی که بود . روبرویم نشست و شانه هایم را گرفت :
_ کی این طوری بدبختت کرد ؟
_ نمی دونم .
_ خب اگه نمی دزدیدنت که بالاخره برمی گشتی خونه ؟
_ نمی دونم . شاید .
_ پس تقصیر اونیه که دزدیدت . نه ؟
_ نمی دونم . نمی دونم .
_ تازه . اگه گرسنه می موندی بر می گشتی خونه . مگه نه ؟
_ الآنشم دارم گرسنگی می کشم .
_ پس چرا برنمی گردی خونه ؟ اگه فرار کنی دست بهرامه بهت نمی رسه .
_ ننه م داغم می کنه . بابام که می کشتم .
_ ولی اونا الآن دو تا پیرزن و پیرمردن . دیگه نمی تونن اذیتت کنن .
_ اونا دیگه نمی خوان منو ببینن . آبروشونو برده م . اه . اینا چیه ازم می پرسی ؟
_ اگه همون اولش بهرامه دستش بهت نمی رسید چی ؟
_ خب که چی ؟
_ برمی گشتی خونه .
_ نه برنمی گشتم .
_ چرا . برمی گشتی .
از خودم پرسیدم « یعنی برمی گشتم ؟ اگه بهرام منو نمی دزدید برمی گشتم خونه ؟ »
گفت : دلت برای ننه ت تنگ شده . نه ؟
_ چی ؟ دلم برای ننه م تنگ بشه ؟ صد سال سیاه . هنوز جای قاشقی که داغ کرد گذاشت روی بازوم هست .
_ ولی دلت تنگ شده .
_ نه .
_ چرا . دلت تنگ شده .
_ میگم نشده .
_ چرا دروغ میگی ؟
_ اصلا من دیگه باهات حرف نمی زنم . هر چی می خوای بگو . من که نمی شنوم .
برگشتم و رو به دیوار نشستم .
یک دقیقه ای چیزی نگفت . بعدش گفت :
_ یعنی میگی بابات پشیمون نیس ؟ یعنی میگی ننه ت دلش برای دخترش تنگ نشده ؟ اونا الآن دو تا پیرزن و پیرمردن. یعنی خواهرات نمی خوان باز ببیننت ؟ یعنی خودت دیگه نمی خوای خونه تونو ببینی ؟ دیگه نمی خوای صبحا تخم مرغا رو برداری نیمرو درست کنی ؟ نمی خوای گاواتونو بدوشی و چه می دونم ، شبا رو پشت بوم بخوابی و ستاره ها رو نیگا کنی ؟
داد زد : آخه لعنتی یعنی دیگه قراره زندگیت همین باشه ؟
همان طور رو به دیوار داد زدم : دست از سرم بردار . دست از سرم بردار .
چشم هایم گرم شد . یاد سالها قبل افتادم . آن شب زمستان که از زور سرما همه زیرکرسی خوابیده بودیم و باز هم می لرزیدیم . آن شب خیلی شاش داشتم . آن قدر زیاد که خوابم نمی برد . اولش گفتم هرجوری هست تا صبح خودم را نگه می دارم . دیدم نمی شود . نزدیک بود خودم را خیس کنم . آن وقت یک کتک درست و حسابی از بابام می خوردم . آخرش بلند شدم و همان طور که می لرزیدم در را باز کردم و دویدم به طرف دستشویی که آن سر حیاط بود . تا دستم را گرفتم به دستگیره که در را باز کنم دستم چسبید به دستگیره ی یخزده .هر کار کردم کنده نمی شد . آمدم یکهو دستم را بکشم که دیدم الآن است پوست دستم کنده شود . همانجا زدم زیر گریه و به خودم شاشیدم . پاهایم داشت یخ می زد و دستم از دستگیره دستشویی کنده نمی شد . داد زدم « ننه » بلند گریه کردم . اما خبری از ننه م نبود . داد زدم : « ننه ، ننه ، ننه ، ننه ... » هرچقدر می توانستم بلند گریه کردم . تا این که ننه م دوید و آمد و بغلم کرد . چند تا تف انداخت به دستم و خیلی آهسته دستم را از دستگیره کند .
. نفسم درست بالا نمی آمد . به هق هق افتادم و مثل همان بچگی ها با صدای اوووووو گریه کردم . روی زمین ولو شدم و پاکوبیدم به دیوار و صدای گریه م را آزاد کردم . تا جایی که می توانستم بلند گریه کردم . پلک هایم را روی هم فشار می دادم و عر عر می کردم . می خواستم آن قدر بلند گریه کنم که ننه م بیاید و به دادم برسد .
آن قدر پا به دیوار کوبیدم که شمسی کثیفه آمد و داد زد : « خفه شو » . عکاسه یک طرف ایستاده بود و فقط نگاه می کرد . شمسی که دید ساکت نمی شوم . یک لگد خواباند توی پهلویم و گفت « ببر صداتو گور به گور شده .» دردم گرفت و گریه م شدیدتر شد . شمسی از عکاس پرسید : « چی کارش کردی ؟» او جواب نداد . تا جایی که می شد بلند جیغ می کشیدم . یکهو دیدم بالش تمام صورتم را گرفته و نفس ندارم . هر چقدر توانستم دست و پا زدم اما زورم به شمسی کثیفه نمی رسید . بعدش را دیگر نفهمیدم .
وقتی بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود و عکاسه رفته بود . بلند شدم و دویدم توی حیاط و رفتم توی کوچه . از وسط مست ها و معتادهایی که دو طرف کوچه دراز به دراز افتاده بودند دویدم تا سر کوچه و از آن جا تا در شهرنو توی خیابان راهپیما . این طرف و آن طرف را نگاه کردم . ندیدمش . خیابان راهپیما را دویدم تا انتها و رفتم توی خیابان آهن فروش ها . خبری ازش نبود . دیدم دکمه های پیراهنم بازند . یک نفر با یک بطری توی دست تلو تلو خورد و آمد طرفم . تا آمد دستش را به طرفم دراز کند هلش دادم توی جوی و یکی یکی دکمه هایم را بستم . دلم نمی آمد برگردم . آن قدر همانجا ایستادم و دورواطرف را نگاه کردم که صدای اذان گفتن یک نفربه گوشم رسید . برگشتم .
بارن بند آمده . اما مانتو ام خیس شده و می لرزم . دیگر باید بروم . صدای اذان مغرب بلند می شود . دختر و پسر جوانی دست همدیگر را گرفته اند و رد می شوند . عصایم را برمی دارم و بلند می شوم . در این سال ها بارها از خودم پرسیده ام آن عکاس حالا کجاست ؟ چرا دیگر نیامد آنجا ؟ بعد از انقلاب هم که دیگر به این راحتی ها نمی توانست پیدایم کند . بعد از آن روز صبح که آمدند همه را ریختند توی ده دوازده تا اتوبوس و بردند جایی بیرون تهران که زندان بود ولی اسمش زندان نبود . شاید بعضی هاشان برگشتند شهر و دهاتشان و شاید شدند همانی که اینجا بودند . حتما یک عده شان همان جا زپرتشان دررفت . نمی دانم . من و ثریا توی انباری خانه ی شمسی کثیفه چسبیده بودیم به هم و می لرزیدیم . ما را پیدا نکردند و رفتند . اما دیگر نمی شد آن جا ماند . بعد ثریا چیزی نشانم داد که داشتم شاخ درمی آوردم . یک عالمه پول پس انداز کرده بود . با همان پنجاه تومن و هفتاد تومن ها . توی ارزانی های اول انقلاب با پول هاش یک خانه توی همان خیابان کارگر پایین تر از جمهوری خریدیم . خب عکاسه چطور می توانست پیدایم کند ؟ اصلا شاید زمان جنگ رفته بود برای عکاسی و همان جا کلکش کنده شده بود . چه می دانم . اصلا ولش کن . دیگر باید بروم .
شهریور 87
