تبليغاتX
کاف استوری - داستان(شنبه ها مثل همه روزها نیستند)

کاف استوری

کارگاه نقد داستان

شنبه ها مثل همه ي روزها نيستند

تقدیم به نقشه های جغرافیایی که روی زمین نیستند و به ستاره, مثلث, نقطه. برای همیشه!

 

نام داستان: شنبه‌ها مثل همه روزها نیستند

 

این آخرین نامه‌ایست که برایت می نویسم. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم, همه اش تقصیر خودم بود. باید این آخرین نامه را خیلی زودتر از این‌ها می‌نوشتم. بیخود این همه مدت دست  دست کردم. فکر می‌کردم اتفاقی می‌افتد. معجزه ای، خبری، چیزی، نمی دانم. هر چیزی غیر از این. سي سالم شده  و هنوز هیچ کاری نکرده‌ام. هیچ کاری! البته هنوزآنقدرها هم دیر نشده. فکر می‌کنم ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. حتا اگر مرده باشد. ولی این چند سال زیاد هم ساده و راحت نگذشته برایم. همه شنبه‌هایش شبیه هم  بوده. یک جور! با یک دلواپسی ثابت. این را برای این نمی گویم که دلت را بدست بیاورم، نه!  یا حرفی را که گفته‌ام پس بگیرم و تقصیری را که انداخته بودم گردن تو جبران کنم. ،این که  تو زمان را از من گرفتی.این را می گویم. شاید یادت نمانده!  اما اگر آن صبح شنبه مامور اداره پست نامه را نیاورده بود، یعنی اگر نامه تو را  اشتباهی برای من نیاورده بود، حالا دیگر همه چیز تمام شده بود.من که منتظر هیچ نامه ای نبودم.اصلن مدتها بود که کسی نامه ای, نوشته ای برای من نیاورده بود.به جز آن چند تا دستنوشته که برایت گفته ام.نگو که یادت نمانده ,یا تو اصلن آنها را چیز مهمی در زندگی من نمی دانی؟ .اینکه آدم بی آنکه بداند یا حتی بخاهد صاحب یک راز می شود.آنهم درست چند روز قبل ازشوهر کردن مادرش. اما آن صبح شنبه پیش از آنکه نامه را باز کنم ,فکر کردم آن را به صندوق پستی سر کوچه‌مان بیندازم. اما می‌دانی همان حس لعنتی, که توی همه آدمها هست، همان حسی که سیخونک مي‌زند توی مغزت، سمبه داغ می‌زند به دلت , که مجبور بشوی کاری را بکنی که آن مثلن حس را خاموش کنی.

به سراغم آمد. من هم که آدمم و چیزی که تویم زیاد است همین حس‌های جورواجور است که دیگر حتا اسمی هم نمی توانم برایشان بگذارم. تازه نامه را که باز کردم، نزدیک بود پس بیفتم. این را اعتراف می‌کنم. باورم نمی‌شد که این همه حرفهای زیبا وکلمات  زیبا در دنیا وجود داشته باشد، اين همه که یک نفر بتواند به یک نفر دیگر بگوید. نه که خودم تا به آن روز چیزی از آنها را نشنیده بودم، نه! اما نامه‌ات یک جوری دلم را زیر و رو کرد. یک نامه عاشقانه !!. نامه‌ی عاشقانه‌ای که از تک تک کلماتش عطر محبت و عشق بیرون می‌زد و من می توانستم آن عطر را استشمام کنم. یادم است بعد از اینکه خودم را کمی جمع و جور کردم، دوباره و البته چند باره آن را خاندم, به مخاطب نامه حسودیم شد. آن قدر که دلم می‌خواست نامه را پاره کنم و به جایش چیزهای دیگری بنویسم و بفرستم به همان آدرسی که قرار بود برود.اما این کار را نکردم. در عوض تصمیم گرفتم به آدرس روی پاکت بروم . در واقع همان حس مجبور به رفتنم کرد. می‌خاستم بدانم مخاطب آن همه احساس عاشقانه کیست. آن کسی که این طور برایش نوشته‌اند. همان حس بهم می‌گفت  که نباید از او خوشم بیاید. یعنی می‌دانی خیلی بهش حسادت می کردم .با اين كه مي‌ترسيدم  اما رفتم. بقیه‌اش را هم که بارها برایت گفته‌ام. دیدن آن زمین خالی و پارک روبرویش که دوتا فرشته کوچولو وسط حوضش ایستاده بودند و از دهانشان  آب سرازیر بود، شوکه‌ام کرد. چطور امکان داشت یک نفر برای یک زمین خالی نامه‌ای عاشقانه، آن هم با آن همه آب و تاب نوشته باشد.همان اول فرشته ها را دیدم و ایستادم لبه حوض. گفتم شاید کسی باید بیاید آنجا و نامه را بگیرد. و گر نه یک زمین خالی که نمی‌توانست مخاطب چنین نامه‌ی عاشقانه‌ای باشد. با این فکر   تا عصر نشستم. اما خبری نشد. فرشته‌ها که خاموش شدند، برگشتم خانه. همان موقع دوباره آن حس بهم گفت که فردا هم باید بیایم و آمدم. زمین خالی نشسته بود روبروی فرشته‌ها و  فرشته‌ها ایستاده بودند وسط حوض وآب دهانشان را پرت می‌کردند و می‌خندیدند. این بار هم تا غروب نشستم. نه کسی می‌آمد، نه کسی می‌رفت. آنهایی هم که گاهی رد می‌شدند حتی نگاهی به زمین خالی نمی‌انداختند، یعنی اصلن آن را نمی‌دیدند. برگشتم خانه. روز بعد دوباره آمدم. تا آخر هفته کارم شده بود آمدن و رفتن. می‌گفتم لابد آن کسی که صاحب نامه هست حتمن پیدایش می‌شود. اين طور كه نبايد بماند. بالاخره حتمن خبر داشته که قرار است برایش نامه‌ای برسد. نمی‌تواند که این قدر بی تفاوت باشد. آن هم در مورد یک موضوع به این مهمی، که خیلی کم پیش می‌آید. چطور بگویم ..شاید از این موضوعها خیلی کم هست. ولی حتمن هست که این قدر می‌شود راجع بهش حرف زد. نوشت.کتاب چاپ کرد. نمی‌دانم از این جور چیزها.... با این همه کم کم داشت باورم می‌شد که مخاطب  آن نامه عاشقانه خودم هستم. یعنی همان حس ها بهم می گفتند.می دانی که چه می گویم. صبح پنج‌شنبه که  رسید هوا یک جور هایی سردتر شده بود.شاید هم من تب داشتم که اینطور توی خانه می لرزیدم و می پیچیدم به خودم. درست مثل وقتی که آن راز آمده بود توی خانه مان.همان دستنوشته ها را می گویم . همان حال را داشتم . اول گفتم نمی‌روم. نزدیک ظهر پشیمان شدم. اورکت سبز زمان جنگ پدرم را پوشیدم و راه افتادم. این اورکت و یک کتاب که الان اسمش یادم نیست تنها چیزهایی هستند که از او به من رسیده‌اند. بهت گفته بودم. درست یادم نیست کدام نامه. شاید زیاد هم مهم نباشد. اما تنها چیزی که از پدرم می‌دانم این است که بيست روز بعد از قبول قطعنامه, موقع برگشتن از جنگ، ته اتوبوسی که سوار بوده خودش را با یک تیر خلاص کرده! همراهانش به مادرم گفته بودند که اسلحه را گذاشته توی دهانش و بی هوا شلیک کرده .  مادرم می‌گفت همراهانش گفته بودند که می‌خندیده قبلش. شوخی می‌کرده با همه. گفته بودند قبل از آن هم که شوخی کند و بقیه را بخنداند, کتابی را که توی دستش بوده هی توضیح می‌داده برای بقیه ..(.جنگ شکر در کوبا) .. اسمش همین بود. این کتاب را خوانده  بوده و برای بقیه هم می‌گفته که توی کوبا چه خبر بوده..  می‌گفته آن وقتها شکر تنها منبع زندگی کوبایی‌ها بوده. می گفته ما از این کتابها کم داریم و از این طور نویسنده ها که پر دل و جرات باشند.می گفته ما خیلی چیزهای دیگر توی زندگیمان کم داریم. بعد هم که زده به شوخی و مسخره بازی. می‌گفته می‌خواهم این اورکت را برای پسرم یادگاری بگذارم که وقتی بزرگ شد بپوشد. یادش باشد که پدرش مرد جنگ بوده. همراهانش گفته بودند که از بس خندیده, اشکش در آمده و بعد هم که به بهانه خواب رفته ته اتوبوس و .... اینهایش مهم نیست. مهم این است که وقتی به سن قانونی رسیده بودم و مادرم می خاست برود با یک مرد دیگر عروسی کند, بهم گفت که پدرم خودکشی نکرده. گفت او مرد عمل بوده و هیچ چیز نمی‌توانسته از پا درش بیاورد. اینها را که می‌گفت روسری آبیش را توی آیینه جلو و عقب می‌کرد و نمی‌خندید. بهش نگفتم که همه اینها را می فهمم.نگفتم که هرچه بیشتربفهمی زندگی سخت تری خاهی داشت.می دانی این انگار قانون طبیعت است.یک چیز را یا نمی فهمی یا اگرمی فهمی  باید خودت را به نفهمی بزنی که مثلن نمی فهمی.در هر صورت هیچ چیز نباید بفهمی و بدانی.البته تو همه چیز را می دانی.همه چیز را توی همان نامه های اولیه برایت نوشته ام.

مادرم گفت برای عقدش بروم محضر. نرفتم. گفت بروم گاهی بهش سر بزنم. به او و شوهرش. هیچ وقت نرفتم. موقع خداحافظی هم که در را می‌بست ,گفت همیشه یادم باشد که فکر نکنم پدرم خودکشی کرده. بعد خندید و لبهای سرخش تکان خوردند. روسری آبی او را برای همیشه با خودش برد. شوهرش را هیچ وقت ندیدم.فقط همان که گفته بود از همراهان پدرم است. همان کسی که اورکت خون آلود و جنگ شکر در کوبا را آورده بود برایمان .مادرم می گفت ذره های سر پدرم را او جمع کرده و ریخته توی یک پلاستیک و  همراه جنازه تحویل فرمانداری داده. اسلحه را همو از دست پدرم بیرون کشیده  و آن را هم تحویل داده. بعد از آن  هم که مرتب  می‌آمده و هی سر می‌زده به ما. که مثلن  توی زندگی مان چیزی کم و کسری  نداشته باشیم. من که یادم نمی‌آید... شاید فکر می‌کنی از لجم این را می‌گویم... نه! می‌دانی این حس‌ها آن قدر هم که می‌گویند خوب  نیستند. گاهی آدم را مثل یک سنگ محکم نگه می‌دارند گاهی هم  آنقدر تحقیرت می کنند که دیگر هیچ چیز برایت معنی نداشته باشد.اما درست از شب بعد از رفتن مادرم بود که آن خاب لعنتی به سراغم آمد. آن کابوس سیاه که راحتم نمی‌گذاشت. برایت گفته بودم. گفته بودم که چقدر اذیتم می‌کرد. فکرش را بکن! یک خاب را سالها دیدن آدم را دیوانه می‌کند. این که هر شب یک نفر را با یک اورکت سبز رنگ ببینی که می‌خاهد خودش را از یک بلندی پرت کند پایین. دستهایش را با خونسردی فرو کند توی جیبش و موقع سقوط تبدیل به زنی بشود با یک روسری آبی و لبهای سرخ. زن جیغ بکشد و تو از وحشت او از خاب بپری، تا نزدیکی های صبح توی رختخاب ات عرق بریزی و همین که بخاهد روز بزند, بالاخره پلکهایت سنگین بشوند و خاب ات ببرد. لابد فکر می‌کنی اینها را برای این می‌گویم که  انگیزه ام را توجیه کنم نه! اما همه اش برمی‌گردد به آن حس ناشناخته، که کمکم کردتا قبل از نوشتن، خوب خودم را توی آیینه ورانداز کنم .به نظرم آمد هیچ چیز مانع از آن نبود که من مخاطب آن نامه عاشقانه نباشم. یعنی حداقل آن زمان این طور فکر می‌کردم. همین وادارم کرد صبح جمعه اش تصمیم بگیرم به آدرس نامه تو، نامه ای بنویسم. دیگر مطمئن شده بودم. حس عجیبی داشتم. یعنی می‌توانستم این را خوب بفهمم که کشف تازه ای در من اتفاق افتاده  است.می دانم این  کشف از آن من بود. می‌خاستم اش. مجبورم ‌کرد تمام شب را بیدار بمانم و خیره بشوم، به تار عنکبوتهای گوشه سقف، که توی تاریک روشنی شب مثل لکه‌های خون مانده روی اورکت پدرم دیده می‌شدند. یا شبیه خط خورگی های زیاد آن دستنوشته ها که معلوم بود هر کس نوشته خیلی عجله داشته یا مثلن می ترسیده . نمی دانم.اما  یادم است من هم موقع خاندن شان می ترسیدم .اصلن یک جوری نوشته شده بودند که آدم بترسد.می دانم که باور نمی کنی .همانطور که چیزهای دیگر را باور نکرده ای .اینکه گفته بودم صبح جمعه که رسید اولین نامه را نوشتم و تصمیم گرفتم برای آخرین بار آن روز هم  سری به آدرس بزنم. می‌دانی؟ توی زندگی همه آدمها لحظه‌هایی هست که تعیین کننده‌اند. یعنی باید تصمیم ات را بگیری که یا این طرف یا آن طرف. اینها بر می‌گردد به زندگیت. درست مثل همان صبح شنبه‌ای که من تصمیم داشتم عصرش خودم را خلاص کنم، که نامه تو را مامور اداره پست اشتباهی آورد برای من. این که هر کس حق دارد فقط یک بار توی زندگیش شانسش را امتحان کند.اینکه همیشه باید پشت یک تخته سنگ در کمین شانس نشست  و به محض دیدنش شلیک کرد بنگ!بنگ! ... خیلی سخت است !

اما آنچه را که آن لحظه می دیدم برایم غیر قابل تصور بود. همه سر خوشیم به یکباره نقش بر آب شد. مردی با اورکت سبز رنگش ایستاده بود کنار زمین خالی و این طور به نظر می‌آمد که منتظر است. اول باورم نشد. از همان کنار فرشته‌ها نشانش کردم و حرکاتش را زیر نظر گرفتم. چهره اش را از آن فاصله درست نمی دیدم.خیره به زمین خالی ایستاده بود و به ساعتش نگاه می‌کرد. گاهی هم سرش را بر می‌گرداند و دور و برش را می‌پایید. آن موقع روز پارک عجیب خلوت بود . سرمای خدر کننده‌ای که از حوض آب بلند می‌شد به صورتم می‌خورد. نمی دانم چقدر نشستم و نگاهش کردم. انگار نمی‌خاست برود. ایستاده بود. زمان هم از سرما جلو نمی رفت .بی هوا بلند شدم و به طرف مرد رفتم. هنوز بهش نرسیده بودم که به طرفم برگشت.انگار منتظرم بود .جا خوردم. نمی‌توانستم باور کنم. خودش بود. همان مردی که هر شب می‌آمد توی خابم و خودش را از بلندی پرت می‌کرد پایین. سرم گیج رفت و فکر می‌کنم که افتادم. چشمانم را که باز کردم کنار حوض بودم و فرشته‌ها بالای سرم داشتند آب دهانشان را بیرون می‌ریختند. سرم روی دست کسی بود. خودش بود همان مرد! خندید و گفت :"مگه جن دیدی جوون؟" دهانم خشک شده بود. از هم باز نمی‌شد که چیزی بگویم. زیر سرم داغ بود. به زحمت نشستم لبه حوض. مرد ایستاد با لای سرم. نگاهش به زمین خالی بود. گفت صاحب زمین است. همین! و دیگر چیزی نگفت. نگفت که  منتظر یک  نامه است. یا قرار بوده پست برایش یک نامه بیاورد.بعد هم بی صدا رفت به طرف زمین.به هر جان کندنی که بود از جایم بلند شدم.باید با او  حرف می زدم.باید بهش می گفتم که می شناسمش.که سالهاست توی خاب هایم سرگردان است. آن موقع فکر کردم که حتمن رابطه ای بین تو و این مرد وجود دارد. باید در مورد نامه برایش می گفتم.به طرف زمین خالی رفتم .اما مرد نبود. یعنی انگار هیچ وقت نبود.. دویدم. همه اطراف زمین را دویدم. پارک را دور زدم . از هر طرفش که فکر کنی چند بار آمدم و رفتم.نبود. مثل این که آب شده و رفته بود توی زمین .نمی‌توانستم باور کنم. صورتم هنوز خیس بود و بوی دستهای مرد روی سرم مانده بود. شبیه بوی کاغذهای کاهی,بوی همان دستنوشته ها !یا مثل بوی پته‌های قدیمی که ما چند تاییش را توی خانه داشتیم.! نمی‌دانم چه!؟..بوی همان رازی که سالها بود گوشت و پوستم را به دندان گرفته بود وآن را آرام  می جوید.هنوز گاهی شبها نصفه شبها این بو را حس می کنم.آنوقت با عجله دستنوشته ها را جمع می کنم و منتظر می شوم که اتفاقی بیفتد.اما هیچ چیز نمی شود.حتی آب هم از آب تکان نمی خورد.بوی یک کهنگی ترسناک!...دوباره برگشتم لبه حوض.فرشته ها هنوز می خندیدند.

دست کردم توی جیبم و نامه خودم را بیرون آوردم. نامه سر جایش بود. نفس راحتی کشیدم و برگشتم خانه. این را یادم رفته بود بهت بگویم. یعنی همیشه آن قدر حرف توی حرف می‌آمد که یادم می‌رفت. از آن شب, دیگر آن کابوس لعنتی را ندیدم. همین هم باعث شد که فکر کنم آن نامه مال خودم بوده. این فکر وادارم کرد صبح شنبه خیلی زود به اداره پست بروم و اولین نامه را برایت پست کنم . دیگر به پارک هم نیامدم. دلیلی برای این کار نمی دیدم .تمام روزهای هفته مشغول فکر کردن و نوشتن نامه برای تو بودم.اما دیگر خسته شده‌ام. یعنی یک موقع‌هایی یک چیزهایی... می‌دانی که چه می‌گویم... آدم را وادار می‌کند خودش نباشد. درست فکر نکند... هی مثل خوره خودش را بخورد. همه‌اش فکر کند که توی این دنیا اضافه است. که  دیگر هیچ راهی برایش نمانده.شاید این حس ها ریشه توی بچگی‌ام دارد. می دانی  من پدرم را یک بار بیشتر ندیدم. آن هم وقتی سه سالم بود. مادرم همیشه می‌گفت, پدرت به زور به جنگ رفته. چون فکر می‌کرده کشتن آدمها کار سختی ست. می‌گفته، خیلی دل گنده باید باشی که بتوانی یک انسان دیگر را خلاص کنی. حتی اگر توی جنگ باشی. نمی‌دانم اما ... فقط یک چیز دیگر، س‍‍ی سالگی سن عجیبی ست. آدم فکر می‌کند خیلی بزرگ شده و یا همه چیز حالیش است. فکر می کند توانایی این را دارد که هر کاری بکند.مثلن می تواند دنبال  رازهایی برود که زندگیش را به بن بست کشانده ! رازهایی که پدرش را سر به نیست کرده .مادرش را زابرا آدمهایی کرده که هیچ چیز حالیشان نیست.اما در واقع این طور نیست. سی سالگی هیچ کدام از اینها را ندارد.سی سالگی مرز ورود به پیری و خستگی ست ومن خیلی خسته ام! حالا که می‌خاهم همه چیز را تمام کنم احساس خوبی دارم. راستش می‌خاهم  قبلش یک بار دیگر به آن زمین خالی و آن پارک و فرشته‌ها یش سر بزنم. حتمن تا الان فرشته‌ها  به آسمان برگشته‌اند وشاید آن زمین خالی را هم کاشته باشند. تصمیم گرفته ام آن دستنوشته ها را در آن زمین چال کنم.امن ترین جایی که می توان برای یک راز در نظر گرفت. چون تو بهتر میدانی که آدم نمی تواند راز هایش را همین طور به امان خدا بگذارد و برود. آنهم  راز مرگ آدمهایی که برای اعتقاداتشان جنگیدند.نمی‌دانم. دیگرهیچ چیز نمی دانم.! اما همان حس‌ها که گفتم، ممکن است مجبورم کنند بعد از این همه سال خودم  را راضی کنم و سری هم  به آدرس تو بزنم...فکر می کنم این حس‌ها در همه آدمها مشترکند. گاهی مجبورت می‌کنند سالها صبر کنی و منتظر جواب نامه‌هایی باشی که هیچ وقت به دستت نمی‌رسند. راستی؟ از من توقع نداشته باش که باور کنم من هم این همه سال برای یک زمین خالی روبروی یک پارک نامه می‌نوشتم...این دیگر از آن توقعات است و از آن حرفهاست. یا تو فکر می‌کنی من دیوانه شده‌ام... اما باورکن همیشه شنبه‌ها برای آدم ها یک چیز جدید و عجیب می‌آورند، که یادت بماند شنبه‌ها مثل همه‌ي روزها نیستند. شنبه‌ها از بقیه روزهای هفته طولانی‌ترند. مخصوصن اگر منتظر نامه‌ای باشی که قرار است برایت برسد. و یا اگر قرار باشد در یک عصر شنبه همه چیز را تمام کنی .این  را گفتم که فکر نکنی من دیوانه شده‌ام. فقط همین را  هم بگویم، من حرف مادرم و آن دستنوشته ها را در مورد خودکشی نکردن پدرم باور کردم. به خصوص وقتی این جمله را اول یک داستان در یک کتاب خاندم که نوشته بود: خودکشی  بی آنکه بخاهی به سراغت می آید"خیالم راحت شد. یادم است داستان مردی بود که هر شب خودش را  به یک طریقی می کشت و روز بعد زنده و سر حال از تختش بیرون می آمد. بعد مرد می بیند این طور که نمی شود تصمیم می گیرد بی خیال کشتن خودش بشود و مثل بقیه آدمها به زندگی اش ادامه بدهد. مدتی بعد جنازه اش را در تختش پیدا می کنند. اسم نویسنده‌اش یادم نیست. اما فکر نکنی این داستان را از خودم در آوردم نه! یا شاید فکر می‌کنی از این طور آدمها نیست. یا از این طور نویسنده‌ها. البته فرقی هم نمی کند چون من قرارنیست این طور بمیرم.

 بگذریم... منتظر می‌مانم شنبه برسد تا این آخرین نامه را پست کنم. راستی این چندمین نامه‌ایست که برایت نوشته‌ام؟؟..............................پایان نامه ی دویست و چهلم............جمعه به تاریخ امروز