تبليغاتX
کاف استوری - داستان علي اصغر حسيني خاه

کاف استوری

کارگاه نقد داستان

قبل از هر چیز باید بگویم، اینجا هیچ خونی...!

کافی بود چند قدم را آهسته بردارم و با یک دستم به پشت شانه اش بکوبم تا پرت شود پایین. یا این که سنگی را از همین جایی که ایستاده ام به پشتش بکوبم تا تعادلش را از دست بدهد. نشسته بود بد جایی! روی نوک یک تخته سنگ، جلوی پرتگاه نسبتن بلندی، روی پنجه هایش و داشت دود سیگارش را فوت می کرد جلو. همه چیز طبق یک طرح دقیق منظم شده بود. حالا چگونه مردن اش دست خودم بود. حتا می توانستم جیغ بزنم و مثلن بگویم: فرشاد، مار!! جوری که او نشسته بود، تا می خاست برگردد، تعادلش بهم می خورد و... . این طور حتا دستم به او نمی خورد و مرگش کاملن طبیعی جلوه می کرد! نمی دانم حالا چرا باید کلمه ی مار را می گفتم؟! جایی خانده بودم مواقع حساس، آدم به چیزهایی که روی ناخودآگاه او تاثیرگذارند، پناه می آورد یا مثلن اسم شان را می آورد. چندین شب است که توی خاب، مار می بینم. یک بار دیدم توی تمام خانه، از آشپزخانه و اتاق خاب گرفته، تا سوراخ سنگ توالت، مار می زند بیرون! رنگ هایشان یادم نمی ماند که به مبینا بگویم، کابوس است دیگر؛ توی ذهن نمی ماند. نیمه شب که بیدار شده بودم، تمام رخت و پتو ها را جا به جا کرده بودم و گشته بودم که نکند ماری لای شان خزیده باشد! گاهی صدای کمپرسور یخچال توی گوشم، خصوصن لحظه ای که روشن می شود، مثل فس فس مار می شود؛ جیغ می کشم، عرق می کنم. بی این که مبینا متوجه ام شود. می روم تا از یخچال یکی، دو لیوان آب خنک بخورم و بعد دو شاخه اش را از پریز می کشم بیرون. چند باری مبینا وقتی دیده بود صبح دوشاخه ی یخچال بیرون کشیده شده و یخ هایش آب شده اند، دلیلش را از من می پرسید و من فقط می گفتم: « نمی دانم!! »

یک بار دیگر هم خاب دیدم با مادرم رفته ام توی یک باغ یا مزرعه یا یک همچین چیزی، که پر از مارهای رنگی بود. انگار گرسنه بودیم. جالب بود؛ مارها همه مرده بودند و خشک شان زده بود؛ نمی شد خوردشان! اما وقتی زل می زدم توی چشم های بیضی شکل و بد رنگ شان، انگار خودشان را زده بودند به موش مردگی، تا ولشان کنم. بی اینکه توی خاب، حسی بهم دست بدهد؛ انگار زبان لزج شان را می کشیدند روی پوست دستم! جالب تر اینجاست که می دانستم دارم خاب می بینم، اما به مادرم می گفتم قبلن یک بار توی این مزرعه، که یک دفعه شکل باغی پر از درخت شد که آدم ها هم تویش برای گردش آمده بودند، آمده ام یا این که گفتم قبلن هم اینجا را خواب دیده ام. نمی دانم، اما هرچه بود، می ترسیدم! از این که یک دفعه ماری از روی یکی از شاخه ها جست بزند طرف من و دهانش را تا جایی که بتواند، انگار بخاهد قورتم بدهد، باز کند!

مبینا می رفت سراغ صدقه دادن و تعبیر خاب و این جور چیزها. خودش هم زیاد اعتقادی نداشت اما می گفت ضرری ندارد. درست مثل وقتی که یک بار، ماری توی انباری دیدیم و بی اختیار اسم امام زاده ای را که بارها به مبینا گفته بودم اعتقادی بهش ندارم، آوردم! آدم این جور مواقع می رود سراغ تاثیر گذارترین چیزهای درونی اش که با او بزرگ شده اند.

مادرم یک سال قبل از فوتش برایم گفته بود وقتی سه، چهار ساله بوده ام و به خاطر بمب باران، شهر را خالی کرده بودیم و بیرون شهر خابیده بودیم، ماری سیاه آمده بود توی بغلم و تا صبح خودش را لول کرده بود زیر گرمای لباس هایم. وقتی پدر دیده بودش، چوبی برداشته بود و آرام مار را از زیر شکمش، بی این که تحریکش کند، بلند کرده بود و دور انداخته بود. پدر گفته بود حالا که پسرم را نزده، نباید کشتش! مادر می گفت فقط یک چیز عجیب بود؛ این که خون زیادی از دماغم آمده بود، طوری که تمام بالش را خیس خون کرده بودم. قبل از آن شب، هیچ وقت خون دماغ نداشتم. اما بعد از آن... .

سال بعد از فوت مادرم، با مبینا آشنا شدم. فکر می کردم جایش را برایم پر می کند. یا چیزی شبیه این. وقتی هم رفته بودم دنبال کار، یکی از دوستانم، چون از لوازم سرد کننده سر درمی آوردم و چهار تا مدرک داشتم، گفت بروم سراغ بیمارستان. اولین بار، فرشاد را آنجا دیدم. تکنسین برق سردخانه ی بیمارستان بود. من هم شدم همکارش. البته یک نفر دیگر هم بود؛ آقای مرتضی رسولی. او کارمند رسمی آنجا بود و در واقع سرپرست ما. فرشاد پیمانی بود و من روزمزد استخدام شدم. وقتی از اتاق ريیس بیمارستان آمدم بیرون. فرشاد رفت توی اتاق و بعد از نزدیک ده دقیقه برگشت. گفت، یکی از دوستانم من را به او معرفی کرده. گفت، پیش ريیس کلی از من تعریف کرده و خیالم راحت باشد. بعد دستم را گرفت و توی محوطه و سردخانه و بقیه ی جاها چرخاندم. می گفت اسم ما ظاهرن تکنسین سردخانه است، اما باید به همه ی کارهای تاسیساتی بیمارستان برسیم. خیلی کمکم کرد تا موقعیت کاری ام دستم بیاید. به من می گفت با چه کسی خوب باشم و با چه کسی نباشم، چطور کار کنم و چطور نه.

یکی از اولین شب های آشنایی مان دعوتش کردم همراه خانم اش شام را بیاید خانه ی ما. که البته کاش هیچ وقت این کار را نمی کردم! داشتیم گزارش تعمیر روشنایی یکی از بخش های بیمارستان را تنظیم می کردیم تا تحویل بدهیم، که دعوتش کردم. انگار خوشش نیامده باشد، شروع کرد دنبال کاربن و کاغذ، توی کشوی میز گشتن. دو، سه دقیقه ی بعد دوباره گفتم و اضافه کردم که از آمدنش خوشحال می شوم. قبول کرد و بعد کاربن را گذاشت لای کاغذها و شروع کرد به نوشتن گزارش.

وقتی زنگ خانه را زدند، مبینا رفت در را باز کند. من داشتم باد کولر را تنظیم می کردم که گرما اذیت مان نکند. فرشاد آمد داخل و همسرش الاهه را معرفی کرد. وقتی سرگرم تماشای عکس های عروسی مان شدند، رفتم توی آشپزخانه تا به مبینا کمک کنم. پرسید: « این خانم، زنشه؟ » گفتم: « بله، چطور مگه؟! » وقتی داشت میوه ها را خشک می کرد و می گذاشت توی سبد، گفت: «هیچی، ازش خوشم نمیاد!» وانمود کردم به حرف اش اهمیت نمی دهم و خودم را مشغول آماده کردن آب پرتقال کردم.

آن شب وقتی رفته بودیم بخابیم، دلیل حرف ش را پرسیدم. راستش مبینا عادت نداشت بی جهت از کسی بدی بگوید مگر اتفاقی افتاده باشد. گفت: «هیچی! هم کلاس بودیم؛ آدم پر دردسری بود. همیشه درگیری درست می کرد و حرف از این می برد پیش اون. با من هم رابطه اش خراب شده بود. البته هیچ وقت به روی خودش نمی آورد. مثلن فکر می کرد کسی متوجه کاراش نمی شه! نمی دونی وقتی در رو باز کردم، از دیدنم چه جوری شد.» ملحفه را کشیدم روی صورتم و گفتم: «زیاد غصه نخور، فعلن که قرار نیست دوباره همکلاسی بشین!» انگشت هایش را گذاشت لای موهایم و شروع کرد به نوازش کردن چند تار موی بلندش.

- سهراب! دوست ندارم زیاد باهاشون رابطه داشته باشیم!

پشتم را به او کردم و خابیدم؛ آن شب خاب دیدم دارم با زنی که هیچ وقت ندیده بودمش، توی یک رستوران بین راهی، که نمی دانستم کجاست، غذا می خورم. وقتی قاشقم را سمت غذا می بردم، توی ظرف خورشت مقابلم، تکه های سرخ شده ی گوشت مار بود!

مدتی گذشت. من هر روز توی بیمارستان این طرف و آن طرف می رفتم. ابزار از انبار تحویل می گرفتم. از کارپرداز درخاست خرید می کردم. سیستم سردکننده ی سردخانه را سرویس می کردم. تابلوهای برق را چک می کردم. تازه شروع کرده بودم به تعمیر و تعویض سیستم های روشنایی و گرمایشی و تهویه و هزار جور کوفت دیگر. موقع کار زیاد حرف نمی زدم. سرم توی کار خودم بود و به ترانه های انریکو که از ام پی تری پلیرم پخش می شد، گوش می دادم. مرتضی رسولی هم خیلی هوایم را داشت. اما فرشاد کم کار شده بود. اوایل فکر می کردم مشکلی برایش پیش آمده و دل به کار نمی دهد. اما مرتضی می گفت: « فرشاد از اول هم همین جور بوده. وقتی می بیند چشمی مراقبش نیست، می رود سراغ کارهای خودش. اصلان فکر می کنی چرا از ريیس خاستم استخدام شوی؟! »

مرتضی تقریبن هیچ چیز را جدی نمی گرفت. اما شوخی شوخی، گاهی حرف هایی می زد که درست نمی شد فهمیدشان! یک روز که سه تایی نشسته بودیم روی نیمکتی، توی سایه ی محوطه بیمارستان و فرشاد داشت به شوخی های مرتضی می خندید و من هم به صدای ضعیف موسیقی گوش می دادم، برگشت و گفت که چرا این قدر کم حرفم. مرتضی هم گفت: «بلعکس تو که پدر سوخته ای، این یکی خیلی آروم و بی آزاره!» بعد یکی از گوشی ها را از گوشم کشید و نزدیک گوشش برد تا صدایش را بشنود. « اما می گن آدمای خیلی آروم و کم حرف، یه روزی، یه موقعی، کارایی می کنن که هیچ آدم با دل و جراتی حاضر نیست انجام بده!!»

هر چه هوا رو به گرمای تابستان می رفت، کار هم سخت تر می شد. جدای از کار سردخانه و کولرهای بخش های مختلف بیمارستان، کابل های برق هم به خاطر گرما پوسیده می شدند و جرقه می زدند و روزی یک بخش از بیمارستان فلج می شد. بالاخره ساختمانی قدیمی که دوره ی جنگ ساخته شده باشد، این مشکلات را دارد. یک روز صبح که رسیدم بیمارستان، فرشاد را دیدم که جعبه ابزاری دستش بود و داشت داخلش را وارسی می کرد و آچار و پیچ گوشتی ها را تند می ریخت بیرون. بعد از من خاست سریع بروم داخل شهر، مقداری ابزار مصرفی بخرم. معمولن این کارِ خودش بود و حالا بی این که دلیلش را بگوید، از من می خاست. به نظرم خیلی نگران می آمد؛ قبول کردم و از بیمارستان خارج شدم. وقتی همه چیز را پشت وانتی بار کرده بودم و برمی گشتم، دیدم نگهبان های دم در، مرتب سر جای شان ایستاده اند و لباس فرم شان کامل است. معمولن موقعی این طور می شدند که بازرسی، مدیری می آمد. اهمیت ندادم! چون سراغ هر چیزی را بگیرند، سراغ تکنسین سردخانه را نمی گرفتند. وقتی داشتم وسایل را خالی می کردم، سراغ مرتضی را از فرشاد گرفتم. گفت مریض بوده و اگر موافق هستم شب با هم برویم عیادت اش.

داشتم از کنار میز، جعبه ابزار را بر می داشتم و دستکش هایم را می پوشیدم، تا بروم برای تعویض لامپ های سوخته ی کله گاوی ها، که یکی از نگهبان ها که داشت چمن ها را آب می داد، پرسید خبر تازه را شنیده ام یا نه؟ گفت از استان آمده بودند، ظاهرن قرار شده کارکنان قراردادی و روزمزد را استخدام رسمی کنند. گفتم «چه خوب!» گفت: « تا این جایش بله! اما آقای عبدالهی گفته برای رسمی کردن نیروها، نیروی مازاد زیادی داریم. از نگهبان ها پنج نفر اضافی ست. راستی گفته اند تکنسین ها هم دو نفرشان کافی ست که رسمی شوند و بقیه هیچ!»

گوشی، که صدایش را کم کرده بودم تا حرف های نگهبان را بشنوم، از گوشم کشیدم بیرون. پیچ گوشتی را گذاشتم توی جعبه و دستکش ها را کشیدم بیرون. آقای رسولی که مشکلی نداشت. باید بین من و فرشاد یکی انتخاب می شد! اصلن دوست نداشتم این قضیه باعث شود دوستی مان بهم بخورد. عصر، یکی دو ساعت زودتر برگشتم تا به مبینا برسم. چند ماهی از حاملگی اش می گذشت و باید مراقبش می بودم. فرشاد چند باری به خاطر حساسیت هایم سرزنشم کرده بود که نباید زیاد نگران باشم و خودش از پس مشکل اش بر می آید. و حتا گاهی می نشست در مورد این که نباید زیاد به زن ها روی خوش نشان داد، بحث می کرد و این که خودش چطور با الاهه رفتار می کند. یک بار هم که زیاد به حرف هایش توجه کردم، گفت که از همان شب اول که آمده خانه مان، متوجه شده که مقابل مبینا خیلی حساس و شکننده رفتار می کنم. راستش از اینکه توی مسايلم دخالت کرده بود خوشم نیامد اما نخاستم بزنم توی ذوق اش!

وقتی رسیدم خانه، ظاهرن غیر از مبینا، صدای خنده ی کسی دیگر هم می آمد! الاهه بود که داشت با مبینا شوخی می کرد و ابروهایش را مرتب می کرد. مبینا نشسته بود پشت میز توالت، داشت از این که می خاهد چه لباس هایی را برای دخترش بگیرد حرف می زد و الاهه، از این که فرشاد گفته است فعلن بچه نمی خاهیم، تا دو سه سال دیگر. آن شب که زنگ زدم به گوشی فرشاد، جواب نمی داد! به خاطر همین تنهایی رفتم عیادت مرتضا.

چند روز بعد که مرتضی آمد بیمارستان، نزدیک های ظهر من را کشاند گوشه ای و تا می توانست از بدِ فرشاد گفت. دلیلش را که پرسیدم، گفت: «آن روز که مریض بوده ام و از استان بازرس آمده و همراه ريیس آمده اند توی محوطه، فرشاد همراه شان افتاده و گفته که این قسمتها را تعمیر کردم و این قسمت را تعویض. بی این که اسمی از من بیاورد! حتا روشنایی بخش کودکان را که خودت تنهایی انجام دادی، به اسم خودش گفته! این حرف ها را خانم رضایی گفت. همان پرستار شیف اول که توی اورژانس کار می کنه!»

از آن روز به بعد، زیاد به فرشاد اعتماد نداشتم. ام پی تری پلیر را کوبیده بودم توی شیشه ی اتاق استراحت و خوردش کرده بودم. فرشاد هم باهام کم تر حرف می زد، انگار متوجه شده باشد، یا این که اصلن از این وضعیت راضی باشد! کارم شده بود رفتن توی اتاق و مرتب ناخن هایم را می جویدم. با دندان های نیشم گوشه ی ناخن را می کشیدم و بین دندان ها خوردش می کردم و تف اش می کردم روی شیشه ی خاک گرفته ی سطح میز مقابلم. گاهی این قدر تند و ناخاسته این کار را می کردم که همراه ناخن، قسمتی از پوست زیر آن بلند می شد و خونش راه می افتاد و تا شب سوز می کشید. یک بار هم که کولر اتاق خراب شده بود و حوصله ی تعمیرش را نداشتم، اتاق این قدر گرم شد که خون دماغم شروع کرد به چکیدن روی شیشه ی میز!

روز بعد که رفتم پیش آقای عبدالهی و گفتم که همه ی کارها را من انجام می دهم نه فرشاد بارانی زاده. عصبانی شده بود و گفته بود برای ما انجام کار اهمیت دارد نه این که چه کسی انجام دهنده است! یکی دو ساعت بعد هم، نمی دانم فرشاد از کجا ماجرا را شنیده بود که آمد جلوی همه ی پرستار و مریض ها یقه ام را گرفت که من رفته ام پیش عبدالهی که خرابش کنم.

روزهای آخر دوران حاملگی مبینا بود که فرشاد برای حفظ ظاهر هم که شده رابطه اش را خوب جلوه می داد. حتا یک شب من و مبینا را برای شام دعوت کرد خانه شان. مبینا وقتی شنید، گفت دوست دارد ببیند خانه جدید شان چه شکلی ست و بعد گفت می خاسته فردا برود پیش الاهه، برای انتخاب طرح لباس بچه و این جور چیزها، که دیگر لازم نیست. قضیه ی درگیری ام با فرشاد و این که قرار است یکی مان رسمی شود، را نگفته بودم.، راستش نمی خاستم به خانه هم کشیده شود و مبینا شروع کند از بد آنها گفتن.

دیشب ساعت یک نصفه شب بود که فرشاد زنگ زد. گفت با همسرش حرفش شده! گفت، می آید سراغم با هم برویم قدمی بزنیم. بعد بی این که منتظر جوابم باشد، گفت: «حاضری فردا با هم بریم پای کوه؟!» گفتم که صبح مرخصی بوده ام و نمی توانم فردا را هم سر کار نروم؛ که شروع کرد به ایراد گرفتن که این قدر قانون بازی در نیاورم و اصلن فردا ريیس، سر کار نیست و می رود ماموریت و مرتضا هم کارها را انجام می دهد. پرسیدم «تو چی؟» گفت : « من قرار بوده فردا بروم مقداری وسیله خرید کنم که یکی از آشناها جورش را می کشد.» زیاد خاهش کرد و خاست نه نگویم. راستش نمی دانم چرا قبول کردم! این که خودم هم مدتی بود هوس تفریح کرده بودم، جای خود. اما چرا با فرشاد؟! شاید وقتی گفت با زنش جرو بحث کرده و حالا الاهه رفته خانه ی پدرش، دلم سوخت.

یک ساعتی طول کشید تا خابم برد. خابم مثل چند شب قبل، منقطع بود. مرتب بیدار می شدم و بالش ام را این ور و آن ور می کردم و گاهی می رفتم سروقت یخچال. فکر کنم نزدیکی های صبح بود که کاملن خابم برد؛ خاب دیدم از کنار یکی از ساختمان های در دست ساخت مسیر بیمارستان رد می شدم که بی هیچ ضربه ای، شیشه های ساختمان که چند کارگر مشغول نصب شان هستند، خورد می شود و می ریزد پایین و یکی ، دو تا از کارگرها هم همراه شان سقوط می کنند. وقتی کارگرها روی شیشه های شکسته می افتند، انگار تن شان پرت می شود گوشه ای و سر قطع شده شان می افتد جلوی پای من؛ چشم هایشان همین طور باز مانده، بی این که هیچ خونی از رگ های گردنشان ریخته شود!

نمی خاستم مثل دیشب و شب قبل اش که توی خاب، مار دیده بودم، این را هم برای مبینا تعریف کنم. برای زن حامله اضطراب خوب نیست! حتا دلم نیامد بیدارش کنم و بگویم دارم می روم پای کوه. پیش خودم فکر کردم ظهر برمی گردم.

فرشاد لندرور غراضه اش را آورده بود، با مقداری خوراکی و آب و خرت و پرت. بی این که سلامی کرده باشم، سوار شدم و راه افتادیم. هوای چند روز قبل خنک بود، پس امروز هم نباید گرم می شد. فرشاد توی نوار کاست های روی داشبورد را گشت و یکی شان را سُر داد توی دستگاه پخش ماشین؛ انریکو بود که می خاند! آهنگ Quizas . تعجب کردم بین آن نوار های رنگ و رو رفته، همچین کاستی باشد! هنوز خورشید کاملن در نیامده بود، جلوی جاده را با نور پایین می دیدیم. سایه ی درختچه های کنار جاده، که از نور ماشین ساخته می شدند، به سرعت شکل می گرفت و بعد کوچک می شد و بعد محو. توی آن تاریک و روشنایی، چهره ی فرشاد را هم نمی شد دقیقن دید!

کوه پیمایی بدی نبود. البته خیلی زودتر از این که فکرش را کنیم خسته شدیم! شاید به خاطر این که زیاد با هم حرف نزديم. حس می کردم هنوز باید از من دلگیر باشد یا این که اصلن من را کشانده اینجا که موضوعی را روشن کند. هوا نزدیکی های ظهر، خیلی گرم شد؛ طوری که همه اش حس می کردم خون دماغم راه افتاده و دستم را می کشیدم زیر بینی ام تا مطمئن شوم خونی نیست. دلم می خاست آهنگی گوش بدهم یا لااقل صدای مبینا را بشنوم؛ نگرانش شده بودم. گوشی هم که آنجا آنتن نمی داد. رفته بودم لبه ی پرتگاهی رو به شهر، و روی نوک تخته سنگی ایستاده بودم و گوشی را این طرف و آن طرف می کردم که آنتن بدهد. جایی که ایستاده بودم، از آن جاهایی بود که آدم حس می کند الآن است یکی از پشت هولش بدهد و پرتش کند ته دره! توی آن وضعیت، آدم دچار سرگیجه ی خاصی می شد. حتا یک لحظه حس کردم پاهایم سبک شده اند و بی اختیار می خاهند بدنم را بکشند جلو! نمی شود گفت چه حس عجیبی دارد؛ فاصله ی بین مردن و زنده بودن تا این حد نمی تواند کم شده باشد! اگر دستی هم از راه برسد و تن آدم را هول بدهد، همه چیز خیلی زود تمام می شود!

توی همین حال بودم که گوشی آنتن داد؛ صدای مبینا آمد. گفت نگرانم بوده! پرسید کجایم و چرا گوشی ام در دسترس نیست؟! وقتی گفتم آمده ام کوه، تعجب کرد. گفت، مرتضا چند بار زنگ زده و گفته توی بیمارستان لازمش دارند! گفت بازرس آمده و ريیس بیمارستان هم سراغ کارکنانش را گرفته! تماس را قطع کردم. فرشاد داشت وسایل را جمع می کرد که ببرد لب جاده، جایی که ماشینش را پارک کرده. سرم بد جوری درد می کرد. نمی دانستم چه جوابی برای این کارش می تواند داشته باشد! وقتی رسیدم، او قبل از من رسیده بود کنار ماشین و رفته بود لبه ی جاده، روی تخته سنگ ناهمواری روی پنجه ی پا نشسته بود و داشت دود سیگارش را فوت می کرد جلو. دلم می خاست به بدترین نحوی که ممکن است بکشم اش! اما حسی وادارم می کرد خونسرد باشم و دنبال شیوه ی بهتری باشم. حالا چگونه مردن اش دست خودم بود. این که پرت اش کنم پایین دره و بعد درهای ماشین ش را باز بگذارم و شیشه هایش را رو به داخل خورد کنم و بگذارمش روی دنده ی خلاص، تا ماشین هم برود ته دره! انگار لندرور غراضه اش ترمز بریده باشد و وقتی افتاده ته دره و درهایش باز و مچاله شده اند، جنازه پرت شده است بیرون! غیر از مبینا کسی نمی دانست کوه بوده ام و همه فکر می کنند فرشاد توی مسیر ماموریت رفته ته دره! انگار همه چیز طبق یک نقشه ی دقیق، منظم شده باشد، تا فرشاد برود توی یکی از همان کشو های یخ زده ای که یک عمر سرد نگه شان داشته بود! این بهترین شیوه ی کشتنی ست که برایش انتخاب کرده ام. قبلن هم چند باری توی ذهنم او را کشته ام؛ اولین باری که آمده بود خانه مان و مبینا گفته بود ازشان خوشش نمی آید، وقتی توی بیمارستان تمام کارهای من را به نام خودش گفت و آن روز هم که جلوی آن همه آدم، یقه ام را گرفت و این هم آخرین باری ست که او را توی ذهنم می کشم! زانو هایم سست می شوند. می خورم زمین. فرشاد که برمی گردد، سیگارش همین طور بین لبها مانده.

- سهراب خون! جلوی پیرهنت همه ش خونه!

خون دماغم سرازیر شده، گرمای آفتاب دارد داخل بینی و سرم را می سوزاند. فرشاد می خواهد کمکم کند. دستش را پس می زنم و آستین آن یکی دستم را می کشم زیر بینی ام تا خیس خون شود. می گویم داخل ماشین منتظر بماند تا کمی هوا بخورم. می روم روی همان تخته سنگ و پاهای سست شده ام را که بدجوری هم می لرزند، به زحمت روی سطح ناهموار ش نگه می دارم. دلم می خواهد حالا فرشاد پرتم کند ته دره! دلم می خواهد آن قدر پاهایم سست و سبک شوند که همه چیز خیلی زود تمام شود! حس می کنم نوک انگشت های فرشاد به پشت شانه ام رسیده، برمی گردم. نشسته است داخل ماشین و نگاهم می کند. خیلی دلم می خاهد بدانم او چند بار و چطور، من را توی ذهن خودش کشته! نگاهی به ته ناهموار دره می کنم که پر از سنگ های بزرگ و کوچک است با خاک و کلوخ های بین شان. از تخته سنگ می آیم پایین. دلم می خاهد مسیر را تا شهر پیاده بروم، اما حالم اصلن خوب نیست. توی مسیر، هیچ چیز از من نمی پرسد. من هم چیزی نمی گویم. فقط وقتی پیاده می شوم با نگاهی که خیلی با لحظه ای که روی تخته سنگ ایستاده بودم فرق دارد، می پرسد حالم خوب است یا نه؟! سرم را تکان می دهم و در ماشین را می بندم. وقتی داخل خانه می شوم و پیرهن خونی را پرت می کنم گوشه ای و آب می پاشم توی صورتم، مبینا را صدا می زنم؛ نیست! اتاق ها را می گردم حتی توی کمدها را! بعد می دوم سمت در حیاط. دارد از سر کوچه می آید؛ چند قرص نان دستش است و تلوتلو می خورد. بچه به شکمش سنگینی می کند طفلک! وقتی می آید تو و حالم را می پرسد، چیزی نمی گویم. نمی دانم چرا دوست دارم سرم را بگذارم روی سینه اش! نمی دانم چرا یک دفعه یاد مادرم می افتم که چادر می پوشید و می رفت نان بگیرد! مبینا می رود داخل و می گوید بیایم چای بخورم. نزدیک غروب است و هوا دارد تاریک می شود. در را می بندم.