
علي اصغر حسيني خاه ( دهلران )
متولد ارديبهشتم. دانشگاهم را در گرگان گذراندم و جمعه هايش، يا در جنگلهاي سبز و نمناك نهارخوران و كردكوي بودم و يا ساحل آرام اسكله بندر تركمن. خدمتم هم در تهران و كرج و شهر خودم سپري شد و حالا مي توانيد در يك كتاب فروشي پيدايم كنيد. خب، كار خوبي ست. البته درآمدي ندارد! دليل ش را حتمن مي دانيد. اما دوستش دارم! گاهي كه احساس رخوت و گرفتگي مي كنم، حريصانه لابه لاي قفسه ها را مي گردم، دنبال كتابي كه پرتم كند در دنياي تازه اي؛ يك رمان، يك مجموعه داستان يا شعر و حتي يك كتاب تاريخي و سياسي و... .
باور كنيد گاهي كه كتاب كم مي آورم، سراغ قفسه هاي ديگري هم مي روم و كتاب هايي مي خانم كه هيچ ربطي به داستان ندارند! فايده اش اين است كه كمي آشپزي ياد گرفته ام و كمي هم كمك هاي اوليه... !
البته گاهي هم مي شود كه حالم از هرچه كتاب است، بهم مي خورد. دلم مي خاهد از آن چهار ديواري بزنم بيرون. اما انگار جايي براي امثال من نيست! و چقدر دنياي ما كوچك است. و چقدر بيهوده سعي مي كنيم بزرگ جلوه اش دهيم! و چقدر بيهوده سعي مي كنيم تحمل اش كنيم!
بزرگ ترين لحظه هاي اين روزهايم، اين است كه حاصل اشباع شدن هاي ناخاسته ام از اين تجربه ها، بشود داستاني و بعد از نوشتن اش، يك عرياني سراغم بيايد و باز پناه بردن به نقطه ي اول و همان چرخه ي نامفهوم!
مي بينيد؟ اصلن بلد نيستم خودم را معرفي كنم!!
