تبليغاتX
کاف استوری - نفدهای داستان علی اصغر حسینی خاه

کاف استوری

کارگاه نقد داستان

زهرا ميمندي پاريزي ( كرمان )

 

در این اثر با یک فضای رئال و در واقع با یک داستان  رئال روبروییم .که راوی به ظاهر طبق قوانین حاکم بر این سبک روایت می کند و همه چیز را آنطور که هست یعنی با همه جزییات می بیند وگاهی راجع بهشان می گوید و در واقع بیشتر نشانشان می دهد.یعنی شیوه اجرایی نویسنده, متن را به سمت نوعی گزارش نویسی که در واقع نشان دادن است تا توصیف کردن می برد.این از مزایایی است که قابل بیان است.اما در کنار این مزیت عریان, دایره ای را می توان تصور کرد که خاننده پس از طی یک مسیر360درجه دست از پا درازتر می رسد به نقطه اولیه اش .جایی که هما ن ابتدا شروع کرده بود.این دایره در واقع محیط و جغرافیای ذهنی راوی ست که کنش داستانی اش ساکن است.یعنی در مسیر روایت فعال نیست. هیچ پلکان یا راه گریزی نیست که این دایره گسسته شود این مسیر تغییر جهت بدهد و خاننده درگیر شود.حتا رئال بودن نیز کمکی به راوی و در واقع داستان نمی کند.اینکه شخصیت راوی به نکاتی اشاره می کند که در روند داستان نه تنها نقشی ندارند بلکه ذهن خاننده را نیز منحرف می کنند که شاید مثلن در پس این نشانه ها یا نمایه ها یا اشارات تغییر مسیری باشد.امنظورخابهایی ست که شخصیت راوی می بیند.این خابها چی هستند؟اگر به دنبال ارجاع منطقی این خابها برویم باید با شخصیت و در واقع داستانی  روانشناسانه روبرو باشیم.یعنی ارجاع این خابها در مسیر داستان ارجاعی روانی ست.با این ارجاع توقع داریم که با شخصیتی دوگانه, تودار, مرموز, دارای ذهن پریشان و درونی مالیخولیایی روبرو باشیم.شخصیتی پیچیده که وقتی خواب مار می بیند, و قتی صدای فس فس یخچال برایش تداعی صدای مار است, یا غذایی که می خورد از گوشت مار است و..

اینها همه توقع ما را بالا می برند که منتظر دیدن شخصیتی پیچیده و اکتیو باشیم, که در لایه های ذهن خاننده فس فس کنان حرکت می کند و هر بار جهتی را نشان می دهد.جهتی که می تواند سرنوشت داستان را عوض کند.می تواند این دایره را از هم بگسلاند .اما در واقع این طور نیست.این خابها چیزی جز خاب نیستند.پس چه دلیلی داشت که اصلن در این اثر آورده شوند.شخصیت راوی آنقدر بی جان و بی روح است که حت نمی تواند از حق اش آنطور که باید و شاید دفاع کند.یا مثلن چقدر این دلیل ها که گفته شد می تواند قوی باشد تا یک نفر یک نفر را در ذهن اش بارها وبارها  بکشد.آیا این وقایعی که راوی اینطور خونسردانه ازشان می گوید, وقایعی که اتفاقات روزمره ای در محیط کار و زندگی بیش نیستند چطور می توانند این طور انگیزه ای را ایجاد کنند که مثلن یکنفر را از دره پرت کرد وکشت.اینها به نظر ارجاع درستی ندارند.چرا نویسنده هی خاسته به خاننده بقبولاند که با شخصیتی خاص روبروییم در حالی که هیچ چیز خاصی در این شخصیت نمی بینیم به جز آن چند تا خاب که انگار وصله های ناجور بر تن این شخصیت اند. چون در روند فکری و عملی او هیچ تاثیری در طول داستان نمی گذارند.از طرف دیگر شخصیت مقابل راوی( فرشاد) در واقع سایه ای بیش نیست.درست مثل همان خابها.شخصیتی که می تواند با یکبار آوردن همسرش حس کشتن را در یک نفر ایجاد کند, یا با نارو زدن و کلک زدن در محیط کار می تواند همچین انگیزه هایی را ایجاد کند, نباید بیشتر دیده می شد.؟نیاید کمی با راوی حرکت می کرد.؟جاندار تر می شد.؟آیا بهتر نبود ارجاعات منطقی خابها را در این شخصیت می دیدیم؟ .از فرشاد چه می دانیم ؟.جز اینکه کارمندی قراردادی ست.همکار راوی ست.از زیر کار در رو است.یک لندرور دارد.اسم همسرش الهه است.خب اینها همه آیا برای معرفی یک شخصیت که در راوی انگیزه قتلی را ایجاد می کند کا فی ست؟در واقع نه.مخصوصن اینکه شروع داستان در واقع بخشی از پایان است.اینجاست که بحث دایره و حرکت دایره وار راوی صورتی کامل به خود می گیرد.

نکته دیگر ماجرایی که در بچگی برای راوی اتفاق می افتد و بحث خون دماغ و مادر,اینها همه به رئال تر شدن و باور پذیری شخصیت از اینکه یک آدم معمولی است کمک کرده اند.اما چرا خون دماغ!؟به نظر این هم می تواند یکی از آن وصله هایی باشد که نویسنده خاسته به شخصیتش بچسباند تا آن را خاص جلوه دهد. اما غافل از اینکه باعث سر در گمی خاننده می شود.خب البته می توان اینطور تصور کرد و فرشاد را با آن ماری که در کودکی خزیده زیر لباس شخصیت راوی یکی دانست و خون دماغ پای کوه را به آن ربط داد اما اینها همه کم رنگ و در حد شایدی بیش نیستند.یعنی متن اینطور با صراحت نمی گوید.متن شخصیتی را که به ما نشان می دهد در جهت رشد هدایت نمی کند.حوادث را برجسته نمی کند.....تاویل نهایی :شاید اگر تصور کنیم که هدف روزمرگی بیش نیست .روزمرگی که بیشتر آدمهای این زمانه به آن عادت کرده اند.یک نوع دیدگاه راکد.زندگی تکراری و آدمهایی با دنیای بی جان وساکن که همگی در یک دایره سرگردانند .دایره بی تحرکی ها و روز مرگی ها بی انگیزگی ها(دلخوش بودن به مادری که نیست و همسری را جای مادری تصور کردن. همسری که دارد خود مادر می شود)! آنوقت شاید بتوان چنین تطبیقی را به متن نسبت داد .پس باز این سوال پیش می آید که آن خابها چه می شوند؟

در هر صورت اگر هدف این چنین تاویلی از متن باشد پس این دایره پا برجاست.در این صورت حتا گفتن خیلی از جزییات که به نظر غیر ضروری می آیند شاید در این تاویل معنادار بشوند.(گوش دادن به نوار انریکو)...البته باز با این چنین تاویلی بحث ضعف در تعریف شخصیت راوی همچنان پا بر جا می ماند که اینهمه بر می گردد به آن خابها !

در ادامه از نویسنده محترم به خاطر نگاه تفسیری شان به زندگی سپاسگزارم.

 

 

فهیمه جعفری(تهران)

 

آقای تاج مهر من به «و» ی که حذف می کنید حساس هستم. و فکر می کنم که باید سعی در احیای این «و» داشته باشیم تا حذف آن. پس خواهش می کنم، و را حذف نکنید و یا حداقل وهای بیچاره ی مرا.  اگر مصر به این کار هستید و باصطلاح اساسنامه شماست، خوب بود اعلام می کردید.

اما داستان :

سهراب، راوی داستان، کارمند روز مزدی است که با همکارش، فرشاد در تأسیسات بیمارستان کار می¬کند. ظاهراً سهراب شخصیت، ساده و روراستی است و فرشاد خودخواه و دورغگوست که تلاش می کند به هر قیمتی شده، امتیاز رسمی شدن در بیمارستان را به دست بیاورد.

داستان مانند داستانهای اکسپرسیونیستی است که بیشتر از آنکه با واقعیت بیرونی مواجه باشیم، با احساسی که راوی از واقعیت بیرونی دارد روبرو هستیم. پس برای شناخت واقعیت بیرونی و شناخت سهراب باید با دقت در داستان حرکت کنیم.

از نظر فروید، راه دسترسی به ناخودآگاه فقط از طریق رویا وخطاهای زبانی (مانند تُپق زدن) است. دو راهی که سهراب هم به خوبی از آن آگاه است و هنگامی که از ذهنش می گذرد که بگوید: "فرشاد، مار!!" به درستی اشاره می¬کند که از ضمیر ناخودآگاهش برخاسته بود. و بعد همان را پیوند می¬زند به رویاهایش که خواب مار می¬بیند.

به نظر می رسد که سهراب احساسِ سرکوب شده ای دارد، که به شکل مار در خواب او متجلی می شود. این احساس با توجه به  مشکل کاری که او دارد، ممکن است دروغگویی و دشمنی پنهانی را که به فرشاد نسبت می دهد در واقع احساس پنهان و سرکوب شده خودش نسبت به فرشاد باشد. به نظر می رسد که این طرح و توطئه بیشتر ساخته ذهن سهراب است. زیرا، در ادارات برای خرید حتی یک سوزن باید، لابیرنت اداریِ موحشی را پشت سر گذاشت. حال اگر سهراب خریدش به قدری زیاد یا بزرگ بوده که آن را با وانت آورده است. پس این سفارش خرید، نمی توانسته برای، دست به سر کردن باشد. و بار دوم هم که به کوه می روند. درابتدا سهراب وانمود می کند که طراح این برنامه او بوده « همه چیز طبق یک طرح دقیق منظم شده بود. حالا چگونه مردن اش دست خودم بود.» اما در انتهای داستان اشاره می کند که به درخواست فرشاد به کوه رفته اند. سهراب دچار تعارض درونی شده است.

در مجموع داستان اطناب دارد. زبان در این داستان وسیله¬ای است برای بیان و اطلاع رسانی در حالی که از راوی، با توجه به شناخت و احاطه به مسائل روانشناسی و داشتن چهار مدرک، انتظار می رود که حداقل تا این حد ساده و دم دستی ننویسد. و یا حداقل لحن یک دستی را رعایت کند. مثلا « از بدِ آنها گفتن» یا «از بدِ فرشاد گفت» به نظرم اصطلاح محلی باشد و با بافت کلی متن ناهمگون است.

 

زهرا محمودي (خرم آباد)

متاسفانه داستان را به علتی مجبور شدم تندتر از حد معمول بخوانم ولی نحوه روایت آنقدر زیبا بود که مرا کشید سمت خودش .اینکه با نرمش از موضوع دور میشدید و بعد همان طور با نرمشی ماهرانه دوباره به موضوع برمی گشتید .ولی من فکر میکنم بعضی جاها جای کار داشت بیشتر در مورد شخصیت ها و به خصوص شخصیت اصلی ناگفته هایی داشت .که از کنار انها به راحتی گذشته بودید .دغدغه های روحی این شخص دلیل محکمی نداشت .ضمنا من تا نیمه های کار فکر میکردم راوی یک زن است چون جایی اشاره کرده بودید از ترس جیغ کشیدم که جیغ کشیدن معمولا مختص خانم هاست.تصویر های زیبا و ملموسی داشت مثل انجایی که گفه بود مارها انگار زبان لزجشان را می کشیدند رو پوست دستم .

 

كرم رضا تاج مهر ( خرم آباد)

 

داستان سر بزنگاه  و درست از همان جايي كه بزرگان پيشنهاد مي كنند شروع مي شود و مخاطب كاملن خودش را مهياي مواجه شدن با داستاني مي كند كه قرار است نفس اش را توي سينه حبس كند اما خيلي زود متوجه مي شود كه فضا اينگونه نيست و داستان وارد حاشيه هاي ديگري مي شود و تا چند پاراگراف بعد هم روي محور اصلي برنمي گردد. حاشيه هايي كه بيشتر با فضاي خاب خودشان را نشان مي دهند و از همين رو طبيعي است كه قابل تحليل و تفسير و تعبير باشند اما ذات اين خاب ها هركدام مي تواند منشا تعبيري باشد و با تعبيرهاي ديگر هم ارتباطي نداشته باشد. تنها محور مشترك تمام خاب ها مار است. مار بواسطه ي پيشينه، وجود و داستان اش و نيز همراهي ديرينه اي كه با بشر دارد (بدليل حضور در افسانه ي آفرينش ) همواره نماد جانوري بوده كه خيرخاه انسان نبوده است. (هرچند در يكي از اپيزودهاي فرعي اين داستان به ماري سياه اشاره مي شود كه در كودكي توي بغل راوي تا صبح خودش را لول كرده و هيچ آزاري هم برايش نداشته است) در ادبيات بومي و شفاهي نيز از مار پيوسته بعنوان دشمن ياد شده است. دشمني كه شايد در خانه است و همراه شخص و در آخر نيش اش را خاهد زد. من خيلي سعي كردم مار را با شخصيت فرشاد جمع ببندم اما به امكاناتش در داستان برنخوردم. شخصيت فرشاد آنقد رو و سرراست است كه هيچ ابهامي همراهش نيست كه نويسنده بخاهد بواسطه يك سري چيزهاي ديگر (نشانه و رمزگشايي) به زدودن اين ابهام كمك كند.

دلايل كافي براي ربط دادن آن به شخصيت مبينا هم وجود ندارد.آنچه به نظر من به روند اين  داستان لطمه مي زند اين است كه نويسنده به بخش تخيلي داستان اش توجه زيادي نكرده است. منظور من آن بخش از قصه است كه هيچ ربطي به شنيده ها و ديده هاي مستقيم نويسنده ندارد و در واقع صرفن ساخته و پرداخته ي ذهن اوست. اگر نويسنده خودش با ذهنيت تفكيك تخيل و واقعيت (همان واقعيتي كه به واسطه هاي مختلفي ممكن است براي نويسنده اتفاق افتاده يا شنيده باشد) به داستان اش نگاه تازه اي بيندازد شايد به اين كمبود (تخيل) برسد. تخيل در واقع نقش تمام كننده را در داستان بازي مي كند. همه چيز را به هم ربط مي دهد. خلاء ها را مي پوشاند. باعث تعليق و جذابيت مي شود و به داستان ادبيت مي بخشد. كمرنگ بودن اين بخش غيرقابل انكار ( كه در واقع وجه تمايز خاطره و داستان است) باعث مي شود مثلن در مورد خون دماغ شدن پيوسته ي راوي مخاطب به جايي نرسد چون اين بخش تمهيداتي براي درك اش در نظر نگرفته است.

شخصيت راوي طوري است كه به نظر از يك جور عدم تعادل در زندگي و درون خودش رنج مي برد. نگاهش به همسرش (مبينا) نگاهي است كه مي تواند مثل نگاه به مادرش باشد و خودش هم به اين نكته اشاره مي كند كه براي پركردن جاي خالي مادرش زن گرفته است. به نظر من خود اين نكته به حدي قابل تكيه و كار است كه مي تواند محور اصلي داستان باشد و حتا پررنگ تر از محور حسودي و ارتباط نه چندان خوب راوي با فرشاد. قسمت هاي مار محور هم اينبرداشت را بيشتر پشتيباني مي كنند. حتا آن قسمت كه مار در دوران كودكي با راوي همبستر مي شود هم مي تواند به اين قسمت كمك كند كه پررنگ تر شود. اين مار مي تواند همسر راوي باشد كه در زمان روايت همبستر اوست. اما اين وسط نقش فرشاد چه مي تواند باشد؟ فرشاد مي تواند به عنوان شخصيتي مطرح شود كه دنبال ارتباط هاي آنچناني با همسر راوي باشد. برخورد توأم با  اخمي كه از سوي مبينا در اولين مهماني شكل مي گيرد مي تواند بجاي زن فرشاد نسبت به خود فرشاد باشد تا اين محور پررنگ تر شود. دليل اين برداشت هم مي تواند قسمتي باشد كه زن ها با آرامش و بدون مشكل در كنار هم نشان داده مي شوند و درست زماني است كه تنش هاي موجود ميان مردها دارد به اوج خودش نزديك مي شود و در همين زمان زن فرشاد در حال درست كردن ابروهاي زن راوي است. به لحاظ ارزشي هم ارزش اين محور (ارتباط هاي آنچناني) مي تواند بيشتر از محور حسادت كاري فرشاد باشد. اشارات ديگري هم در داستان هست كه محور اول را تقويت مي كنند. اينكه راوي مي گويد: «فكر مي كردم جايش را برايم پر مي كند» اين جمله را در مورد مبينا مي گويد و اين ذهنيت را بهمراه دارد كه لابد اين مساله محقق نشده است. يا جايي كه براي اولين بار فرشاد را به خانه شان دعوت مي كنند و راوي به صراحت مي گويد: «... البته كاش هيچ وقت اين كار را نمي كردم!» خابي كه راوي بعد از همين مهماني مي بيند و طي آن توي يك رستوران بين راهي كه نمي داند كجاست، با زني كه هيچ وقت نديده غذا مي خورد و غذا خورشتي است كه پر از تكه هاي سرخ شده ي گوشت مار است ...

 

گلرخ (هامبورگ )

وقتي خاستم چيزي را كه در مورد اين نوشته بودم ميل كنم قبل اش از آقاي تاج مهرخاستم متن اش را در مورد داستان برايم بفرستد . خاستم  نظرش را بدانم و نتيجه شد اينكه فهميدم خيلي از چيزهايي را كه من نوشته ام ايشان به خوبي به آنها اشاره كرده است و لزومي نديدم تكرارشان كنم.واسه همين چيزي كه مانده خيلي كوتاه است...: چيزي كه توي اين داستان برايم از همه چيز جالب تر بود پرداخت خوب خاب ها از طرف نويسنده بود كه آدم احساس مي كرد براستي با خاب و آن دنياي خاص خودش طرف است. و همين باعث شده من حدس بزنم كه اين قسمت ها واقعن خاب بوده اند و همانطوري كات شده اند توي داستان.

كارگرهايي كه با شيشه خرده از بالا پرت مي شوند و گردن شان قطع مي شود اما خوني از رگ هايشان بيرون نمي جهد. مزرعه اي كه پر از مار است و راوي مي داند كه با خاب طرف است اما باز درگيرش مي شود و ...

يك نكته ي ديگر هم كه جالب اين است كه در اين داستان نويسنده 25 بار از كلمات تنوين دار مثل « مثلن، تقريبنً و ... استفاده كرده است».

 

خليل رشنوي (انديمشك )

محصول برخورد شخصيت ها

از حسیني خاه داستان زيادي نخوانده ام ولي يكي دو داستاني كه از ايشان ديده ام  - در چند دوره زماني متفاوت -  كاملن تغييرات مثبت و در خور توجه را نشان  مي دهند . اما بهتر است نظرم را در خصوص داستان مستقل از هر پيشينه ديگري بيان كنم .

اين داستان حاصل و نتيجه اي است از برخورد شخصيت ها با هم . تقابل دو شخصيت به نام سهراب و فرشاد . در يك طرف جبهه سهراب قرار دارد و در سمت ديگر جبهه فرشاد و هر كدام با قشون خودشان . شخصيت هاي ديگر داستان ، مثل مبينا ، الهه، رسولي ، عبداللهي ، پرستار و ... ميانه جبهه را در اختيار دارند كه گاهي به سمت سهراب خميده مي شوند و گاهيي به سمت فرشاد . كار شخصيت هاي ميانه اين است كه با شايعات ، خبرها و حرف هايشان آتش اين جبهه را سوزان و سوزان تر كنند . نقطه قوت حسيني خاه در اين داستان آن است كه توانسته از شخصيت هاي كاملن معمولي ، داستاني عميق را خلق كند . تمامي اين شخصيت ها همان افرادي هستند كه روزانه آنها را در كوچه و خيابان و محل كارمان مي بينيم ، گاهي با آنها لج مي كنيم و گاهي آنها با ما كج مي شوند گاهي ما از بدي شان به اين و آن مي گوييم و گاهي آن ها از بدي ما مي گويند و زيرآبمان را مي زنند . در عين حال همين شخصيت هاي عادي هستند كه ما را در اين داستان به فكر فرو مي برند .

تاريخ در داستان حسيني خاه حاضر است . عامل فراموش شده داستان هاي امروز . منظورم از تاريخ؛ شرايط اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي مردم در برهه اي است كه داستان در آن حادث مي شود . شخصيت ها در داستان مثل مهرهاي شطرنج اند و تاريخ مثل صفحه شطرنج . بسياري از داستان ها امروز  ، مهره هاي اثرشان روي اين صفحه حركت نمي كنند . اين صفحه  - يعني تاريخ - در داستان حسيني خاه وجود دارد و شخصيت ها با تاثير از اين عامل جهت حركت خودشان را پيدا مي كنند . تاريخ در شخصيت ها موثر است . مثلن به جاي آنكه سهراب و فرشاد ، مانند خيلي از داستان هاي امروزي بر اثر نگاه هيز يكي از آن ها به همسر ديگري از هم متنفر شوند عاملي جدي تر و قابل قبول تر مثل موقعيت كاري اين خصومت را ايجاد مي كند .

( ... آقای عبدالهی گفته برای رسمی کردن نیروها، نیروی مازاد زیادی داریم. از نگهبان ها پنج نفر اضافی ست. راستی گفته اند تکنسین ها هم دو نفرشان کافی ست که رسمی شوند و بقیه هیچ!... )

در اين قسمت به خوبي تاريخ حضور دارد . چيزي كه سالهاست بافت مردمي ما را تحت تاثير خود داشته . انگار داستان مي خواسته بگويد اهمال كاري هاي سياسي حكومت ها مردم را به جان هم مي اندازد . مثال هاي ديگري هم هست . مثل ساخته شدن بيمارستان در زمان جنگ كه باعث شده هر روز قسمتي از آن فلج شود و يا به خارج از شهر رفتن خانواده سهراب در زماني كه او كودك بوده بر اثر بمباران . اين كوچ موقت نزديك بوده كه باعث مرك سهراب در كودكي توسط ماري بشود . البته استفاده از تاريخ ، سياست و بافت فرهنگي و رويكرد داستان به اين عوامل نياز به مهارت ، دقت و شناخت كافي نويسنده دارد . پاي نويسنده گاهي در توصيف اين فضاها و رويدادها لغزيده . مثلن در همين قسمتي كه نگهبان بيمارستان شايعه اضافه بودن يكي از تكنيسين ها را بيان مي كند كمي دور از تصور است كه مسئولي در بيمارستان با بيان صريح اين خبر براي كاركنان خودش را دردسر و زحمت رقابت هاي بعدي كاركنان بياندازد . يا مثلن آرايش نگهبان ها در روزي كه قرار است مسئول بالاتري به بيمارستان بيايد بيشتر شبيه يك آماده باش نظامي است . ولي به هر حال اين حركت ها در داستان قابل تحسين است .

 

وجود مارها و خاب ها در داستان نياز به تامل و دقت بيشتري دارد . يك سئوال درمورد اين ها وجود دارد كه آيا وجودشان در داستان ضروري است ؟! به نظر من وجود اين مارها و اين خاب ديدن ها باعث ايجاد فضاهاي بكر و زيبايي در داستان شده است و اسنباط هايي را نيز به ذهن متبادر مي كند اما وقتي با كل داستان در نظر گرفته مي شوند زايد بودن آن ها كاملن به چشم مي آيد . نبود اين بخش ها هيچ ضربه اي به كل كار وارد نمي كنند . اگر نويسنده هم هدفي داشته باشد به آن نرسيده است . من منتظر بودم در آخر داستان در كوهستان يك استفاده اي از اين ها بشود ولي نشده بود . به نظرم اگر بين صجنه هاي آخر داستان در كوهستان و نحوه مرگ پدر و مادر سهراب يك نوع ارتباط ايجاد مي شد باعث قدرت و ارزشمندي اثر مي شد كه اين هم وجود نداشت و باعث مي شد كه اين بخش ها انحرافي به نظر برسند .

پلات داستان در بعضي جاها دچار مشكل است . بيشتر اين تقصيرات بر گردن راوي است كه گاهي از پوسته و قالب معقول و منطقي خودش خارج مي شود . مثلن در اين قسمت (گاهی صدای کمپرسور یخچال توی گوشم، خصوصن لحظه ای که روشن می شود، مثل فس فس مار می شود؛ جیغ می کشم، عرق می کنم ) شبيه حالات زنانه است تا مردانه . و در ادامه مي خوانيم (بی این که مبینا متوجه ام شود. می روم تا از یخچال یکی، دو لیوان آب خنک بخورم و بعد دو شاخه اش را از پریز می کشم بیرون. ) معمولن زن و شوهر كنار هم مي خوابند و محال است كه يكي شان جيغ بزند و از خاب بپرد و بلند شود و برود دوشاخه يخچال را از پريز بكشد و ديگري متوجه نشود و بي خيال به خاب نازنينش ادامه دهد ! حالا جالب تر اين است كه شخصي كه از فس فس يخچال مي ترسد كار و كسبش سرو كار داشتن با سردخانه و لوازم برقي است ! (یکی از دوستانم، چون از لوازم سرد کننده سر درمی آوردم و چهار تا مدرک داشتم، گفت بروم سراغ بیمارستان )

 

 

به اين قسمت دقت كنيد (هیچی! هم کلاس بودیم؛ آدم پر دردسری بود. همیشه درگیری درست می کرد و حرف از این می برد پیش اون. با من هم رابطه اش خراب شده بود. ) چطور دو همكلاسي سابق كه از قرار معلوم همديگر را كاملن مي شناسند به اين شكل تصادفي و هيجان آور همديگر ار مي بينند اما هيچكدام نه تعجبي مي كنند نه هيجان زده مي شوند و نه آن را اعلام مي كنند !

ايراداتي كوچك تر نيز وجوددارد مثلن (*بعد بی این که منتظر جوابم باشد، گفت: «حاضری فردا با هم بریم پای کوه؟!») يا (# بی این که سلامی کرده باشم، سوار شدم و راه افتادیم.) *در بخش اول جمله اي كه بيان مي شود منتظر جواب نبودن را نشان نمي دهد . مثلن اگر مي گفت ( فردا مي ريم كوه ) قابل قبول تر بود . # در بخش دوم هم آدم را ياد فيلم هاي خارجي مي اندازد در صورتي كه ما ايراني ها سرمان برود سلام و احوال پرسي مان نمي رود . آن هم موقعي كه با دوستي ، همكاري برويم گردش .

اسم داستان هم به نظر خوب درنيامده . اگر به همين جمله ( اينجا هيچ خوني ...! ) اكتفا مي شد بهتر بود . معلوم نيست اين جمله را چه كسي گفته ؟ اگر راوي گفته كه راوي هم اول شخص است بايد اين جمله جايي در داستان حضور داشته باشد كه نيست .

داستان در زمان ماضي شروع مي شود و تا قسمتي كه سهراب با جمله ( سهراب خون ؟ جلوي پيرهنت همه اش خونه ) به خودش مي آيد به همين روال ادامه پيدا مي كند . پيشنهاد من به نويسنده اين است كه بخش هاي ابتدايي داستان با زمان حال روايت شوند تا خاننده خودش را در لحظه و در آنِ داستان ببيند و اين حس ، قوي تر در او برانگيخته شود كه هر لحظه ممكن است اتفاقي بيفتند يا خوني ...

جداي از تمام اين صحبت ها داستان ، اثر خوبي است . يك جورايي به ما مي فهماند كه همه ما قاتليم . شايد در دنياي خارج از خودمان خوني نريخته باشيم اما در درون خودمان بارها كساني را كشته ايم . بارها با گلوله مغز يكي را سوراخ كرده ايم ، با گرز ملاج يكي را كوبيده ايم و بارها كساني را كه مي شناسم از پرتگاه به زير انداخته ايم . چه بسا گاهي هم به خودمان رحم نمي كنيم .

بله حسيني خاه درست مي گويد همه ما قاتليم .