نقدهاي رسيده :
نيره نورالهدي(مشهد)
با هر سختی بود داستان رو کامل خوندم و جملات قسمت اول داستان که رفته بود زیر نوار آرشیو -خودم حدس زدم.بگذریم حتما درستش خاهید کرد.
داستان بسیار جذاب بود.عناصر داستانی-تعادل-آشفتگی-شخصیت اول-نقشه -موانع -گره افکنی-داستان فرعی-بحران -اوج و حل وفصل/با هنرمندی خاص نویسنده کاملن رعایت شده بود.
داستان از آغاز بسیار لغزنده ای برخوردار بود-بطوریکه خاننده را با خود به متن داستان بطرز غیرقابل وصفی همراه می کرد.
فکر می کنم دو یا چند داستان فرعی به موازات داستان اصلی(نوشتن نامه و پست کردن آن)داستان را ماهرانه پیش می برد.
1-داستان آمدن اشتباهی نامه توسط پستچی برای شخصیت اول داستان-که تا قسمتهای انتهایی داستان-جنسیتش مشخص نمی شد(پسر است یا دختر)که خود از ویژگیهای بارز و جذاب نویسنده داستان بود که در دادن اطلاعات در این زمینه خست خوبی به خرج داده بود.
2-داستان ازدواج مادر شخصیت اول
3-داستان خودکشی پدر و ماجرای جالب و زیبا که بی نهایت تصویری و خوب نوشته شده بود-در اتوبوس.
4-داستان دیدن کابوسها و شباهت دیدن همان مردی که با اورکت سبز در زمین متروکه-انگار سر قرار آمده بود.
و متن عمیق و نثر روان داستان که به احساس خاننده سخت تلنگر می زد و او را عمیقن با خود همدرد می ساخت.
و پایان باز داستان که با جمله ای تعلیقی-خاننده را در حدس زدن پایان داستان تنها می گذاشت: (بگذریم منتظر می مانم تا شنبه برسد تا این آخرین نامه را پست کنم.راستی این چندمین نامه است که برایت پست می کنم؟...)
سپاس از خانم میمندی پاریزی برای به رشته تحریر در آوردن این داستان زیبا...
علي اصغر حسيني خاه(دهلران)

برخورد تاويل ها
● تحليل داستان
چند رشته نخ رنگي را كه به موازات هم قرار گرفته اند و در محيطي بي رنگ امتداد دارند در نظر بگيريد. ابتداي نخ ها معلوم نيست به كجا بسته شده و انتهايشان معلوم نيست به كجا مي رسد. فقط اين شماييد كه زل مي زنيد به تارهاي رنگي، به نخ هايي كه گاه چندتاشان به هم نزديك مي شوند و گاه از هم فاصله مي گيرند و سعي مي كنيد رنگ شان را تشخيص دهيد. رنگ چند نخ، بنظر نزديك به هم است و چندتايي، رنگ هاي متفاوتي دارند. گاه دو نخ آن قدر به هم نزديك مي شوند كه از تركيب شان، رنگ تازه اي پديد مي آيد و گاه آنقدر از هم فاصله مي گيرند كه فضاي خالي بين شان هم ناگزير در مجموعه رنگ ها قرار مي گيرد.
مشكل وقتي شدت مي گيرد كه نسيمي بوزد و نخ ها را هي تكان بدهد و در هم بپيچاند و يا اينكه چشم هاي ما خاب آلود باشد و تمركز نداشته باشيم و يا هر دوي اين ها رخ بدهد. ممكن است كار بجايي برسد كه از تشخيص رنگ ها خسته شويم و اعتراف كنيم «هيچ نمي دانيم!» و گاه راي به مرگ اين لحظه بدهيم. گويي اين نخ ها دسيسه هايي هستند تا وادارمان كنند در آن لحظه خودكشي كنيم!
و گاه تنها راهي كه باقي مي ماند تصويري ثابت از لحظه ي آرامي از نخ هاست كه در آن همه شان وجود داشته باشند و آخرين رنگ كه باقي مي ماند، انعكاس رنگي ست كه در ذهن و خاطره مان باقي مانده و تاويلي ست بر اين فرايند. حال ممكن است اين تاويل از حقيقت بدور باشد. و همچنين ممكن است همين فرايند رنگ ها و همين تاويل برتر، خود حقيقت نهايي باشد.
بنظرم اتفاقي كه در اين داستان رخ داده، اين چنين تداعي را در ذهن دارد. راوي درگير دغدغه هاي كوتاه مدت و دراز مدتي ست كه گاه هيچ كدام پاسخ ديگري نيست. اما فكر مي كنم آنها پاسخ هاي خوبي براي راوي تنهاي ما باشند. فكر مي كنم آنها دلايلي كافي باشند تا راوي بعد از سي سال، روي يك آغاز گير كرده باشد. و هنوز نسبت به شنبه هايش غريبه گي كند!
فكر مي كنم اين داستان، داستان شخصيت است. و تاويل برتر را در خود راوي بايد جست چون بازخورد تمام خورده برداشت ها در راوي شكل گرفته است.
● بازي نشانه ها
داستان را چند بار خاندم؛ انگار با پازلي سر و كار داشته باشم. پازلي كه چند تكه ي ناهمگون دارد و من را از خانش برتر دور مي كند. لازم به گفتن نيست كه در خانش برتر، دو عامل دخيل اند؛ پتانسل متن و الگوهاي ذهني مخاطب. اما معتقدم آنچه متن ادبي را از ديگري ارزشمندتر مي كند پتانسيل تاويل هاي متن است و نه تاويل هاي گاه خودبافته مخاطبين. اما در اين داستان انگار راه سومي باز شده بود! انگار راه سوم، تركيب راوي و نويسنده و مخاطب بود. انگار قراري نانوشته وجود داشت كه ما را هم جزء اين بازي قرار مي داد كه ما خود داستانيم.
خب البته اين خاصيت با تعاريف اوليه داستان، كه آن را متشكل از يك روايت مركزي مي دانند، فرق دارد. اما مگر چندپاره گي هم يك آغاز گاه نمي تواند باشد؟! و شخصيتي كه در برخورد با اين چندپاره گي خود مثل يك كاريكاتور مضحك شده است، خود يك داستان نيست؟!
اما سوال اساسي اين است كه تفاوت بين داستان با يك پازل در چيست و اصلن منطق رياضي چقدر در روحيه ي داستاني جا براي ابراز دارد؟ و يك سوال مهم تر، آيا قوانين داستان كوتاه توانايي ارضاي اين سوژه، با جنگي كه به نام بازي نشانه ها راه انداخته بود را داراست؟!
● نگاهي دوباره
آخرين باري كه داستان را مي خاندم، انگار خودم نوشته بودم اش! انگار كسي آن را برايم فرستاده بود. و چقدر زبان داستان آرام مي خزيد توي سرم! و چقدر شبيه راوي بودم... !
فهيمه جعفري ( تهران )
در این که خانم پاریزی در نگارش داستان تبحر دارند جای شکی نیست؛ اما سوالی که ذهن مرا به عنوان خواننده زن آزار می¬دهد، این است که اگر راوی زن بود چه اتفاقی می¬افتاد؟
کجای داستان لطمه می¬خورد؟ معنا؟ فرم؟ قصه؟ لذت بخشی داستان ؟ آیا یک زن نمی¬تواند با رسیدن یک نامه عاشقانه از خود بی¬خود شود و مرگ را به تعویق بیاندازد؟ آیا یک زن نمی¬تواند وارث اورکت و دستنوشته باشد؟ نمی¬تواند در جستجوی معنای زندگی پدرش باشد؟ نمی¬تواند برای ارضای کنجکاوی به پارک برود؟ و...
به نظر من اگر راوی داستان زن بود چه بسا داستان بسیار غنی¬تر می¬شد. من تا انتهای داستان با راوی همراه شدم که به گمان زنی بود با احساساتی که همه¬ی احساسش را حس کردم و با برآشوب شدنش لرزیدم و به دنبالش تا زمین خالی رفتم تا شاید زنی را آنجا ببینم یا همان زمین هم دلیل کافی بود بر زن بودن رقیب، اما ناباورانه مردی را دیدم که راوی او را مخاطب نامه نامید.
شاید عده¬ای نوشتار زنانه و مردانه را قبول نداشته باشند. ولی در داستانی که این چنین با ذهن راوی و احساسات او درگیر هستیم اشتباه است که از راوی غیر همجنس استفاده کنیم. و بی انصافی است که از خاننده بخاهیم که آن را باور داشته باشد.
من چگونه می¬توانم باور کنم که مردی با خاندن نامه¬ای پس بیفتد، یا نامه دلش را زیر و رو کند، عطر عشق را استشمام کند، به مخاطب نامه حسودی¬اش شود. بترسد به پار ک برود و...
در عین حال تصاویر و حس¬های مردانه¬ای هم در داستان وجود دارد. ولی به نظرم آن بخش¬ها یک جور بازتولید و تاحدی کلیشه¬ای هستند. مانند تصویرخودکشی پدر یا احساسی که راوی نسبت به مردی دارد که با مادرش ازدواج کرده و هیچ وقت برای دیدن او نمی¬رود...
شاید خانندگان مرد یا زنی باشند که راوی این داستان را با همین هویت پذیرفته و او را مقبول بدانند. اما معیار من برای سنجش ساخته شدن هویتِ راوی این دسته از دوستان نیستند. زیرا کسانی که این داستان را در این وبلاگ می¬خانند خودشان هنرمند هستند و هنرمندان هم حس مردانه و زنانه¬ را توأمان با هم دارند که می توانند دست به آفرینش بزنند.
و سوال آخر این که آیا داستان کوتاه، گنجایش این همه موضوع و مضمون را دارد؟ جنگ، عشق، خودکشی، راز، ازدواج مادر.. و مهمتر از همه انتظار!
اگر راوی این داستان باورپذیر بود جای نقد بسیار جامع و کاملی را داشت. اما حیف که نتوانستم با راوی ارتباط لازم را برقرار کنم.
گلرخ (هامبورگ)

- اول اينكه راوي در دو قسمت از داستان دچار شاعرانگي در زبان شده است كه نسبت به بافت كلي زبان هماهنگ نيست : ( زمان هم از سرما جلو نمكي رفت...) ( حتمن تا الان فرشته ها به آسمان برگشته اند...)
- دوم اينكه به نظر مي رسد با توجه به اينكه راوي دويست و چهلمين نامه اي است كه براي مخاطب اش مي نويسد اما اين آشنايي به هيچ عنوان در داستان نشان داده نمي شود و با اينكه راوي مي گويد اين آخرين نامه اي است كه مي نويسد اما در پايان با پرسيدن اينكه : ( راستي اين چندمين نامه اي است كه برايت نوشته ام ؟ ) در واقع شايد انتظار پاسخ دوباره دارد...
- نكته ي ديگر اينكه تمايز شخصيتي به لحاظ ارزش شخصيت ها در داستان وجود ندارد.در واقع همه ي شخصيت ها به غير از راوي در يك حد پرداخت شده اند و شايد همين باعث وجود ابهام در بعضي قسمت هاي روايت شده باشد.مثلن مادر و ناپدري هر كدام به واسطه ي ارتباط با پدر مي توانستند حضور پررنگ تري داشته باشند...
- به نظر مي رسد خود نويسنده هم از روشن كردن تكليف داستان بواسطه ي پيرنگ و ايجاد روابط منطقي عاجز مانده و به نتيجه ي قطعي نرسيده و اگر هم رسيده لابد قسمت هاي مهمي از روايت را توي ذهن اش نگه داشته است و روي كاغذ نياورده است...
- من تا وقتي كه راوي از اوركت سبز پدر حرف مي زند كه يادگار مانده براي راوي ، فكر نمي كردم راوي مرد باشد.روايت آنقدر لطيف است كه مردانه نيست و همين باعث مي شود حتا بعد از اشاره ي راوي به مرد بودن اش هم ما نپذيريم...
- در نهايت فكر مي كنم نويسنده توانايي هاي قابل توجهي دارد كه لازم است با دقت بيشتر از آنها استفاده ي بهتري كند و اين كار هم با تغييرات و اندكي كم و زياد كردن داستان قابل توجهي است...
كرم رضا تاج مهر (خرم آباد)

چند نكته در مورد روايت نامه
اگر قرار باشد به دليل كهنگي و گذشت زمان مانند ديگر حالتهاي روايتي و غير روايتي داستان و نيز هوشياري مخاطب،انواع روايت ها يكي پس از ديگري از بين بروند و فراموش شوند،روايت نامه حتمن آخرين آنهاست.روايت نامه بواسطه ويژگي هاي منحصر بفردي كه دارد پاك ترين ،منطقي ترين و طبيعي ترين نوع روايت است.در صورت استفاده ي بجا و مناسب از آن به تمام چراهاي مخاطب پاسخ مي دهد بدون اينكه مخاطب متوجه باشد كه باز فريب نويسنده و عناصر داستان را خورده است.مسايلي از قبيل انگيزه ي روايت ،مخاطب راوي و باورپذيري و ... بخوبي و خودبخود تفهيم مي شوند و حتا اصل چرايي نگارش داستان هم قابل قبول مي شود چرا كه ما با كسي طرف هستيم كه به دلايلي منطقي و پذيرفته شده اقدام به نوشتن نامه اي براي مخاطبي خاص كرده است و ديگر حضور نويسنده به چشم نمي آيد و احساس نمي شود. مخاطب ممكن است با سخت گيري هر چه تمام در برخورد با داستاني كه مثلن به شيوه ي سوم شخص يا سيال ذهن نوشته شده باشد از خودش بپرسد كه خب اين چيزها چطور و به چه منظوري روي كاغذ آمده اند !؟ بخصوص در مورد داستان هايي كه از زمان حال روايتي استفاده مي كنند اين ايراد (گير سه پيچ) وارد است. اما در روايت نامه اي اين گونه مسايل وجود ندارد .در عوض نكات نكات ظريفي وجود دارند كه عدم توجه و رعايت آنها از طرف نويسنده باعث مي شود روايت نامه مزيت هاي اش را از دست بدهد.در واقع ما در نهايت بايد با متني مواجه باشيم كه هم نامه است و هم نامه نيست ، هم داستان است و هم داستان نيست.اصلي كه در اين چارچوب وجود دارد اين است كه نويسنده نبايد به هيچ عنوان توضيح زيادي و خارج كنترل و چارچوب بدهد.استدلال هم اين است كه درست نيست اگر مثلن راوي براي برادرش نامه مي نويسد مستقيم اشاره كند كه تو اسمت فلاني است...كه مي دانيم اين صرفن براي اطلاع مخاطب است و با اين چارچوب هماهنگ نيست.در واقع بواسطه ي آشنايي راوي با مخاطب (در صورتي كه آشنايي وجود داشته باشد) يك سري اطلاعات براي او بديهي هستند و پرداختن به آنها مي تواند نشانه ي عدم شناخت نويسنده از اين نوع روايت و تلاش براي اطلاع رساني نا مطلوب به مخاطب باشد.در اين مورد من به چند جمله ي كوتاه از داستان اشاره مي كنم كه به نظر مي رسد نويسنده درگير اينچنين تلاش سطحي اي شده است : ( شايد يادت نمانده...) ( نگو كه يادت نمانده...) ( مي داني كه چه مي گويم...) ( البته تو همه چيز را مي داني...) ( برايت گفته بودم...) ...
اين نمونه ها نشان مي دهند كه نويسنده با تكرارشان قصد توجيه كردن روايت اش را دارد كه البته غير منطقي است...
در مورد اين داستان ترجيح مي دهم تنها پرسش هايي را كه به ذهن ام مي رسند مطرح كنم.پرسش هايي كه بعد از سه باره خاندن داستان نتوانستم جواب هاي مشخص و قانع كننده اي كه متن داستان هم آنها را پشتيباني كند ، پيدا كنم.به گونه اي كه از حدس و گمان هاي ذهني بيرون بيايند
1 - مخاطب راوي به صورت مشخص چه كسي است ؟ (منظور از چه كسي ساختار شخصيتي است و اينكه چه نقشي در داستان دارد نه يك وجود انتزاعي و البته بي جهت مبهم )
2 – چرا پدر راوي خودكشي كرده يا اينطور وانمود مي شود كه خودكشي كرده ؟ يا اصلن او را كشته اند ؟ (البته حدس هايي مي توان زد كه چون استدلال هاي متني شان ضعيف است ممكن است به ذهن همه كس نرسند )
3 – دستنوشته هايي كه حاوي راز راوي هستند چه نقشي دارند ؟ و اصلن به چه چيزي اشاره كرده اند ؟ ( نويسنده نبايد انتظار داشته باشد كه مخاطب غيب بگويد و يا با نشانه هاي اندك درون متني ،مفاهيم زيادي را دريافت كند.
4 – رابطه پدر با مخاطب راوي(كسي كه نامه ها را مي نويسد ) آيا اصلن ارتباطي وجود دارد ؟
5 – چرا راوي مي گويد عصر فلان شنبه مي خاسته خودش را خلاص كند ؟ به چه انگيزه اي ؟
6 – چه چيزي باعث مي شود اولين نامه اشتباهي بيايد درب خانه ي راوي ؟ به هر حال بايد شياهت يا هر چيز منطقي ديگري باعث آن شده باشد.شباهت خانه با مثلن زمين خلوت كنار پارك با آن حوض و فرشته ها چيست ؟اصلن آيا اشتباهي است ؟
7 – اشاره به جنگ شكر در كوبا كدام بار را از روي دوش داستان برمي دارد ؟
8 – چه چيز يا چه چيزهايي باعث مي شود راوي به راحتي به خودش بقبولاند كه نامه ها را براي خودش فرستاده اند ؟ آيا اشاره به يك حس حسادت مي تواند مبناي منطقي اين كار باشد ؟
وقتي تلاش مي كني كه با دوباره خاني و تحليل داده ها به نتيجه برسي با چند احتمال و يا روايت مواجه مي شوي كه يكي از آنها نسبت به بقيه به ذهن نزديك تر است هر چند كليدهاي مشخص اش توي داستان نيست.
اين روايت به ما مي گويد كه پدر راوي در گذشته معشوقه يا زن ديگري داشته است كه داستان اش بر ما روشن نمي شود.حالا كه سالها از مرگ پدر گذشته نامه اي از اين معشوقه مي رسد كه شايد از اين نامه هايي باشد كه هر چند وقت يكبار يكي شان را توي مراكز پستي پيدا مي كنند كه سالها پيش بايد به دست گيرنده اش مي رسيد و به هر دليل نرسيده است.از همين ها كه ديگر فقط به درد يادگاري نگه داشتن و روزنامه مي خورند.كه البته اگر اينطور باشد ديگر نبايد اشاره مي شد كه اشتباهي رخ داده است. پس با استدلال خودم پيش مي روم : حالا نامه بعد از اين همه سال به دست پسر آن مرد رسيده كه اوركت همو را پوشيده و ما پدر را در او مي بينيم(از نقاط قوت داستان هم همين نكته است) كه البته چون راوي به تعداد زياد نامه هاي رد و بدل شده اشاره مي كند استدلال من با مشكل روبرو مي شود.بنابر اين اينطور خودم را راضي مي كنم كه اصلن نامه و پستي نبوده و راوي اتفاقي نامه هاي قديمي را از لابلاي لباس ها و وسايل پدر ديده و اين مساله را دنبال مي كند كه چرا پدر خودكشي كرده است ؟ پدري كه معلوم نيست چرا الارغم ميل باطني اش به جنگ مي رود و تا پايان هم دوام مي آورد.پدري كه توي اتوبوس خودكشي مي كند ؟ اينجاست كه داستان سمت و سوي ديگري پيدا مي كند و انگشت اتهام به سمت مادر نشانه مي رود.مادري كه تا اين اواخر تاكيد دارد كه پدر خودكشي كرده است.و پس از آن ناپدري يا همان شوهر مادر كه با نشانه هايي كه در داستان مي بينيم به او مظنون مي شويم كه كاسه اي زير نيم كاسه اش دارد.حس بد راوي در مورد او اين را مي گويد،رازي كه دستنوشته ها از آن پرده برمي دارند و مي تواند دليل اين حس بد راوي و حتا انگيزه ي خودكشي اش باشد.حرف مادر كه اين اواخر مي گويد پدر خودكشي نكرده و خابي كه راوي مي بيند : (دستهایش را با خونسردی فرو کند توی جیبش و موقع سقوط تبدیل به زنی بشود با یک روسری آبی و لبهای سرخ. زن جیغ بکشد و تو از وحشت او از خاب بپری...) اين خاب يا بهتر بگويم اين تصوير به ما مي گويد كه مادر هم بي تقصير نيست.پس با فرضيه ي تازه تري روبرو مي شويم و آن هم اين است كه ناپدري عاشق مادر راوي بوده و براي برداشتن مانعي به نام پدر راوي كلك اش را توي جنگ يا بعد از جنگ مي كند و به چيزي كه مي خاهد مي رسد. راوي از اين كار ناراضي است چرا كه در نبود پدر مادر را از آن خودش مي دانسته و براي همين مي خاهد خودش را در عصر شنبه اي خلاص كند كه به نامه ها و دستنوشته ها دست پيدا مي كند و منصرف مي شود.اگر اين روايت را بپذيريم بايد منتظر اقدام جدي راوي باشيم.مثلن قتل ناپدري يا هر كار ديگري كه بوي انتقام بدهد.اما در داستان با پاياني روبرو هستيم كه اين برداشت را زير سوال مي برد : راوي مي گويد شايد وقت اش رسيده باشد كه به ديدار مخاطب نامه ها برود و اين منطقي به نظر نمي رسد.بنابر اين بايد به فكر برداشت ديگري بود : مخاطب راوي پدر است(شايد روح پدر كه در خاب و بيداري دست از سرش برنمي دارد) و اينكه راوي تصميم مي گيرد به ديدارش برود تعبيري از خودكشي است و محشور شدن با پدر... پدري كه با معشوقه اش (كه اينجا بايد بگوييم مادر راوي بوده) توي زمين خلوت كنار پارك قرار مي گذاشته.حوض و آب و فرشته ها را هم نماد پاكي اين عشق بگيريم و خانه اي كه پدر در حالت خاب و بيداري به راوي مي گويد مي خاهد توي آن زمين خلوت بسازدش ،خانه ي عشق و اميد...
اما اين مرد (ناپدري)از كجا پيدايش مي شود ؟ داستان اش چيست ؟ چطور عاشق مادر مي شود ؟ چطور پدر را از سر راه برمي دارد ؟ اينها چيزهايي هستند كه داستان بهشان نپرداخته است پس من هم نمي توانم به روايت برداشتي خودم ايمان پيدا كنم و دنبال زواياي ديگرش باشم.حدس هاي ديگري را هم دنبال كرده ام كه از اين يكي كم رنگ ترند و جاي بيان شان اينجا نيست چون گمان نمي كنم گره اي از ابهام بگشايند...
فارغ از تمام اينها بايد گفت ذهن و خلاقيت نويسنده اين داستان به حدي عميق و شكوفاست كه قابليت هاي روايتي خوبي مي تواند بسازد و در كنار آن از قدرت تصويرسازي خوبي هم برخوردار است و بي شك مي تواند با اندك تلاشي ديگر به جايگاه درخوري دست يابد...
خليل رشنوي (انديمشك)

داستاني مقبول
در مورد راوي و روايت كننده داستان نظرات مختلفي وجود دارد . منظورم رابطه جنس نويسنده با جنس راوي داستان است . خيلي ها معتقدند كه جنس راوي داستان با جنس نويسنده اثر بايد يكي باشد . يعني اگر نويسنده زن است راوي داستان نيز بايد زن باشد و اگر مرد است قضيه برعكس مي شود . طرفداران اين عقيده نظرشان اين است تنها مرد مي تواند احساسات ناب و اصيل مردانه را به اثر تزريق كند و از بيان ظرايف رفتاري و رواني راوي زن بي بهره است . اين دسته از افراد داستاتي كه اين قاعده را رعايت نكند را اصيل و راوي اش را قابل اعتماد نمي دانند . بعضي نيز معتقدند لازم نيست راوي داستان با نويسنده اش همجنس باشد . بنده نيزخودم را از دسته دوم مي دانم و معتقدم در بيان يك قصه اگر راوي با نويسنده اثر هم جنس بود بهتر و اگر شرايط داستان اين را ايجاب كرد كه هم جنس نباشد چاره اي نيست جز تمكين به اين شرايط . دليلي كه آن را در پافشاري اين عقيده منطقي مي بينم اين است كه اگر قرار است داستان بيان دردها يا انديشه هايي انساني باشد كه هيچ ارتباطي به جنس ندارد پس زياد جنس راوي نمي تواند در انتقال آن ها تاثيرمنفي داشته باشد و دليل دومي كه آن را برايم توجيه مي كند نيمه ي زنانه هر مرد و نيمه ي مردانه هر زن است . گاهي با خودم فكر مي كنم اگر من كاملن مرد هستم پس وجود اين دو سوراخ رقيق شده روي سينه من و ديگر هم جنسانم چه توجيهي مي تواند داشته باشد ؟! يا وجود سبيل ها و ريش هاي رقيق شده روي صورت زنان ؟!
بگذريم . نويسنده اين داستان نيز خودش را مقيد به عقيده دوم دانسته و از راوي غير همجنس استفاده كرده است . البته به اعتقاد من از عهده اش خوب برنيامده . دليل وجود اين ايراد آن است كه خاننده هميشه به صورت ناخودآگاه فرض مي كند كه راوي داستان هم جنس نويسنده است و با اين ديدگاه جلو مي رود . نويسنده چنين داستان هايي بايد در همان ابتدا يك جورايي به مخاطبش جنس راوي اش را بفهماند و تكليفش را مشخص كند نه اينكه در اواخر داستان قضيه يك مرتبه لو برود . شايد اين نظر بوجود بيايد كه چه اشكالي داشت شخصيت اول داستان زن مي بود يا اينكه داستان از زاويه ديد سوم شخص روايت مي شد . به اعتقاد من با توجه به مضمون داستان و وجود پدر و همينطور جنس كار كه سعي در ابراز يك روان پريشي دروني دارد اصلن به صلاح داستان نبود كه يكي از اين دو اقدام صورت مي پذيرفت . تنها ايراد راوي شايد همين باشد كه جنسش در ابتداي اثر مشخص نمي شود .
داستان نويسنده ي كار بلدي دارد . نويسنده اي كه زبان را مي شناسد و مي داند چگونه كلمات را كنار هم بچيند . لحن داستان به خوبي وضعيت روان پريش و وامانده راوي را نشان مي دهد . عناصر به خوبي كنار هم چيده شده اند و نظم و توالي رويدادها به خوبي رعايت شده . اما خاننده يك سري اطلاعات را از شخصيت لازم دارد تا بتواند با كنار گذاشتن پازل ها شخصيت بيروني و دروني اش را مجسم كند . نويسنده از اين بابت خساست به خرج داده . مثلن اين فرد در كجا زندگي مي كند . به تنهايي خانه اي دارد ؟ يا با كس يا كسان ديگري زندگي مي كند ؟ كرايه خانه اش را از كجا مي آورد ؟ خانه ارث پدرش است؟ آيا شغلي دارد؟ اگر شاغل است چه شغلي كه اينقدر وقت آزاد دارد ؟ مادرش چند سال بعد عروسي كرده ؟ چرا يكهوعاشق مي شود ؟ كسي كه با يك نامه عاشق مي شود چرا تا به حال عاشق نشده ؟ مگر با كسي رفت و آمد ندارد ؟ آيا او يك فرد معمولي است يا تازگي ها اينجور شده ؟
سئوالات زيادي ديگري هم تداعي مي شود كه به نظرم من ضعف پلات داستان را نشان مي دهند . راوي مي گويد كه سي سال دارد و با توجه به زمان روايت كه حال است ما بايد داستان را همين امروز فرض كنيم . خب پدر شخصيت بعد از قطعنامه در سال 68 فوت كرده . وقتي كه پسر سه سال داشته . يعني متولد سال 65 بوده . خب سي سال به آن اضافه كنيد ؟ بله داستان در سال 1395 روايت شده يا شايد هم كمي كمتركه با منطق جور در نمي آيد . چه كسي مي داند سال 1395 زندگي به اينصورت خواهد بود ؟ هرچند كه به اعتقاد من اصلن نويسنده چنين نظري نداشته است و فقط در محاسباتش دقت نكرده . اگر فرض محتمل بگيريم كه مادر در سن بيست سالگي پسرش را به دنيا آورده و سن قانوني 17 سال است كه فكر نكنم 17 سال سن مناسبي براي رها كردن يك بچه به امان خودش توي يك خانه باشد . مادرش در سن 37 سالگي ازدواج مجدد كرده اگر مادر هم آنقدر سنگدل بوده كه توي سن 17 سالگي بچه اش را رها كرده ماندن دوست شوهرش - به فرض مجرد – به پاي زني 37 ساله غيرمنطقي و غيرقابل باور است .
ويك سئوال ديگر. شغل پدر چه بوده ؟ نويسنده ؟ شواهد موجود كافي نيست . استاد دانشگاه ؟ سندي بر اين مدعا در داستان وجود ندارد . روشنفكر ؟ چند حرف قلمبه سلمبه كه نشان دهنده روشنفكر بودن نيست !
چيزي كه به نظر مي رسد آن است كه نويسنده روي پلات داستانش بيشتر بايد كار كند و اين شكاف ها را پر كند . زيرا اصلن ارزش آن را ندارد كه مخاطب به جاي آنكه به دنبال پيام داستان برود مشغول پيدا كردن جواب براي اين همه سئوال پيش پا افتاده و غير لازم باشد .
در مجموع با داستان خوب و مغزداري روبرو هستيم . فضاي ايجاد شده فضايي است كه آدم را به فكر وادار مي كند . در وسط داستان با وارد شدن پدر به داستان مخاطب احساس مي كند دارد با دو داستان مواجه مي شود ولي كمي كه جلو مي رود مي بيند اين دو داستان يعني داستان نامه ها و جريان پدر به هم ربط پيدا مي كنند و اثر دلپذير و قابل تامل تر مي شود . به حتم داستان يك داستان رئال است اما نويسنده خوب و به جا عناصر شگفت را در اثر وارد مي كند . عدم قطعيتي كه در داستان وجود دارد به مخاطب اين امكان را مي دهد كه برداشت ها مختلفي از رويدادها و شخصيت ها داشته باشد و در آخر سر به برداشت خودش برسد . پسري كه پدرش را از او گرفته اند و مادرش را زابرا آدم هايي كرده اند كه چيزي حاليشان نمي شود . پسري كه او را با نامه اي عاشق مي كنند تا به قول خودش زمان را از او بگيرد . هميشه منتظر معجزه اي باشد كه هيچوقت اتفاق نمي افتد ؟ و آخر سر هم آدرسي كه به او داده اند يك زمين خالي است كه چيزي ندارد جز جواني كه معطل اوست . آن مرد جوان شايد من باشم و هزاران پسر مثل من و آن سي سال نعوذ بالله ،نعوذ و بالله شايد همان سي سال فرصتي بوده كه از زندگي 70 ميليون نفر سوخته است و خاكستر شده . شايد ...
با رفع ايراداتي كه مطرح شد خصوصن پرداخت بيشتر به شخصيت ها و دقت روي پلات ما قطعن با داستان موفق تري روبرو خواهيم شد .
ياسر اكبريان(خرم آباد)

پاريزي نويسنده اي بخيل در طرح داستان
من با توجه حدسيات مي توانم طرح داستان را بگويم، آن حدسيات كه به عنوان كسي مي نويسد.
شكل كه داستان از آن رنج مي برد و در مقابل، مخاطب را هم رنج مي دهد، مشخص نشدن جنسيت راوي است فقط در يك جمله كوتاه مشخص شده است كه راوي يك پسر است، اما زبان كل داستان بر خلاف اين جمله حركت مي كند. كاملن زنانه كه يك دختر را با لطافت هاي عاشقانه نشان مي دهد، در صورتي كه راوي و جنسيتش يك مرد است كه اين تضاد زبان با شخصيت، ضربه به داستان مي زند.
دومين مسأله كه خانم پاريزي فراموش كرده اند، بعضي وقت ها، نويسنده فكر و خلاقيت بزرگ را مي نويسند، اما چيزهاي ساده را فراموش مي كند. داستان در برخي از نقاط از نظر محتوا، كه من خودآدمي هستم محتواگرا زيبا بود، صحبت كردن از جنگ شكر در كوبا، كه آدم را ياد تحريم هاي سخت دوران به قدرت رسيدن كاسترو را مي اندازد. يا كشته شدن و يا خودكشي پدر كه ما مردد هستيم و بعد به اين نتيجه مي رسيم در لابه لاي سايه كلمات كه شايد قتلي صورت گرفته باشد، از طرف دوست پدر كه با مادر راوي ازدواج مي كند، اين در داستان خوب جا نمي شود، يعني اگر پدر كشته شود دراتوبوس، روايت به نوعي ديگر بايد باشد، در يك صورت مي توانم اين را باور كنم كه پدر را دوستش كشته است كه اتوبوس خالي باشد، در ضمن باز هم مردد هستم، اگر خودكشي نكرده، چطور دوستش لوله تفنگ را در دهانش مي چسباند و شليك مي كند، حادثه ي بزرگي است، اما خانم پاريزي استدلال كوچك اين حادثه بزرگ را خوب به نمايش نگذاشته است.
مسأله ديگر و شايد مهمترين مسأله كه برايم قابل هضم نيست بهانه روايت شخصيت اصلي داستان است اگر ما بپذيريم كه راوي يك مرد است (هر چند من نمي پذيرم) بهانه روايت يك نامه عاشقانه است كه شخصيت را دگرگون مي كند، كه آيا آدمي هم هست كه اين كلمات زيبا را بنويسد، اين دگرگوني اش است ما منتظر همين روايت در كار هستيم، اما ديگر صحبتي از آن نمي شود. و دنبال زندگي گذشته راوي گرفته مي شود از طرف مقابل كه نامه را اشتباهي فرستاده است هم تصوير داده نمي شود اصلن صحبتي نمي شود و اين بعد از ردوبدل كردن دويست و چهل نامه زياد منطقي به نظر نمي رسد، در حوزه چيزهايي كه به ذهنم رسيد گفتم با توجه به حدسيات فكر مي كنم، كه اين نامه ها براي پدر راوي آمده اند كه معشوقه اي داشته است كه البته مي رسد به دست راوي بعدازاينكه پدر كشته مي شود يا خودكشي مي كند، اما چه طور نامه اشتباهي مي آيد در خانه ي راوي، منطقي پشت قضيه است، اين ها همه دست به دست هم مي دهد كه در اين داستان نويسنده را بخيل بدانم در طرح داستان.
