نقدها و نظرات رسيده در مورد داستان
(تا درج داستان جديد نقدهاي رسيده هر روز در ادامه اضافه مي شوند)
زهرا ميمندي پاريزي(كرمان)

داستان با دو دیالوگ آغاز می شود.دو دیالوگ که مسیر اصلی روایت را مشخص می کنند .یعنی ثبات روایتی اثررا که متکی بر نقل قول ها و شایعات است , شکل می دهند و بعدن در طول مسیر داستان بسط و گسترش میابند ومیشوند قصه اثر!اینکه راوی خود یکی از شخصیتهاست و در رویدادها به طور مستقیم دخالت دارد نقطه مثبتی می تواند برای اثر باشد از این لحاظ که راوی گاهی بار وجودی نویسنده را نیز به دوش میکشد ...قصه دارد از زبان دختری گفته می شود که سایه ترس ,که ناشی از شنیده ها و دید ه ها و شایعات است تمام زندگی اش را فراگرفته .. سایه شوم یک مرد که تخم ترس را در دل زنان و دختران یک آبادی انداخته . مردی خاص که عادات و خصلتهای عجیبی دارد مهمترین آنها میل جنسی شدید و تجاوز به زنها و دخترهاست .راوی در اینجا می بیند.می شنود و همزمان قصه به جلو میرود .زاویه دید اول شخص و فرم روایتی ساده و فضا ها یکدست و یکنواختند.در نمودار فرمی که برای این اثر کشیده می شود راوی منطبق بر شخصیت وشخصیت منطبق بر یک تیپ است.از این لحاظ تیپ که به نظر احساس ها و کنش ها و حتی دیالوگها و طرز تفکر زنانه ای که در اثر می بینیم به صورت تلویحی ساخته شده از یک زن عامی است نه به طور کامل شخصیتی که در طول قصه متولد شده باشد, شکل گرفته باشد و زندگی در این متن را تجربه کرده باشد.شاید البته این وارد نشدن به اصل شخصیت زن و طرز نگاهش به موضوع مورد اتفاق قصه و ترسها و دلهره هایش و حتی تحلیلهایش, می تواند خود نویسنده باشد.که گاهی به امور راوی دخالت می کندو از دیدگاه مردانه می بیند.شاید اگر از یک زاویه دیگر به کل اثر توجه شود همه عناصر داستان, فضاها, شخصیتها جور دیگری تلقی شونداینکه کل اثرالما ن سازی شده از یک فرهنگ و یا نوعی زندگی خاص است.مکان آنطور که گفته می شود یک آبادی است در منطقه ای نفت خیز.مردی با موهای زرد مایه وحشت دختران است.مردی در عین حال ضعیف که مرتب گیر می افتد و کتک می خورد .بعد یک اتفاق (پیدا شدن چاه نفت در زمین او) به او قدرت می دهد.زندگی اورا تغییر می دهد . زمان می گذرد.حالا اوست که کتک می زند.توی روی همه می ایستد.اما این تغییر خیلی ضعیف و بی جان در قصه روی می دهد.یعنی در ادامه هیچ توجیه منطقی در قصه نمی بینیم که این تغییر را جهت دهی کند .یعنی هیچ استفاد ه ای در روند قصه از آن نمی شود..یکدفعه راوی وارد فضای محرم می شود وعباس را آنگونه توصیف می کند.اینجا یک مقدار در حق زمان دراماتیک اثر به نظر ظلم شده.رویدادهایی که در ابتدا ناشی از روال منطقی اثر جلو می رفتند حالا یکهو زمان تغیرشان می دهد و آنها را در جهتی میاندازد که بالاخره این نوشته را تمام کند حالا به هر صورتی که هست....این عباس کیست؟ یک نماد است.؟یک بخش از یک فرهنگ است.؟یک تفکر است .؟یا یک شخصیت داستانی ست که فقط کارکرد قصه ای دارد ودارای هیچ سطح و لایه ای نیست. اینکه اسم عباس در فرهنگ تفکری ما یک اسم خاص است.دارای یک تقدس ریشه دار است .اینکه تاکید برروی موهای زرد اوست و جبهه گیریهایی که علیه او و مادرش می شود.چرا موی زرد؟ایا خواسته شده بی هویتی واز خود بیگانگی را به نوعی گوشزد کند؟!.پیدا شدن نفت در زمین او.ماه محرم!لباس مشکی بلند! دستی که اسفند دود می کند.زنجیر زنها و نوشته روی پیشانی بند پسر عباس و...اینها کمی به نظر این قضیه را نقض می کنند... اینها همه می گویند که ما باید به عباس جور دیگری نگاه کنیم. او یک شخصیت معمولی داستانی نیست !ویک چیز دیگر! صندوق های رای؟؟چه کارکردی داشت؟نشانه هایی که در اثرمی بایست این صندوق های رای را هدفمند کنند کم بودند.؟ ودیگر ,مسجدی که چسبیده به خانه عباس است. .. چرا خانه عباس؟ چه چیز قرار است گفته شود؟اینها به نظرعناصر کم جانی در اثرهستند. خوب و مستحکم رویشان کار نشده..در واقع انگار نویسنده خواسته یک سری فضا ها و عناصر را وارد کند هدفش را هم می توان به صورت کمرنگ از وروداین عناصر دریافت,اما توجه زیادی به چفت و بست آنهانشده... این شک که چه اتفاقی در آن شب افتاد .آیا تعقیب عباس یک توهم بود؟آیا عباس سر به را ه شده بود به خاطر محرم.. بوی نذری می داد؟آیا اصلن عباس آنطور که همه می گفتند بود؟چرا راوی تحلیل نمی کند.؟چرا زوایای مختلف را نمی بیند.؟ ؟.. اینکه زن توی حیاط خانه خودشان زمین خورد معلوم نیست. قبلش هیچ اشاره ای نمی کند.فقط زمین می افتد و بعد هم که بهوش می آید توی خانه خودشان است.آیا عباس اورا تا حیاط خانه شان آورده بود.؟چرا ؟ این عباس از چه جنسی ست .یک چیز خوب در این اثر, به نظرم همان تضاد اسطوره ای بودکه اسم عباس در ذهن ایجاد می کند.عباسی که در تصورات مذهبی ما هست و عباسی که اینجاست . و ذهنیتی که گذشت زمان آن را پررنگ تر می کند .این ترس تمامی ندارد و حتمن از نسلی به نسل دیگر ادامه خواهد داشت.چرا که در پایان می بینیم مو زرد دیگری به دنیا می آید............تقدس جای خود را به ترس و انزجار می دهد!
ياسر اكبريان(خرم آباد)
وقتي داستانهاي خليل رشنوي را نگاه مي كنم از استارتگاه و سايه ي كشدار تا وقتي كه مي رسيم به پرفسور جاويد... يك حركت مي بينيم.رشنوي يادش رفته است فضايي را كه در سايه كشدار بنا كرده است مال خودش است و قدم به فضايي گذاشته كه در نوشته هاي اش سير صعودي داشته است و امضاي او را زير كارهايش مي توان ديد.به ياد حرفي از گلشيري بزرگ افتادم كه در مورد كارهاي نادر ابراهيمي مي گويد : من قفسه هاي كتابخانه ام زير بار كتابهاي نادر ابراهيمي خم شده ولي نمي دانم با اين همه داستان كه نوشته چه مي خاهد بگويد؟... اگر به كارهاي ابراهيمي نگاه كنيم در مي يابيم كه هر چند كارهاي خوبي نوشته است ولي هيچ گاه نمي توان با خاندن آنها پي برد كه اين داستانها مربوط به او هستند مگر اينكه نام اش را زير آنها ببينيم. در بيشتر كارهاي خليل رشنوي اين مساله ديده مي شود...
اما سايه ي كشدار :
عباس به نظر من نماد جامعه است كه آدم هاي اش را هيز بار مي آورد.عباس مشكل جنسي دارد.دخترها را اذيت مي كند و به مادر خودش هم رحم نمي كند ولي اين نكته را بايد دانست كه تشكيل عقده هاي جنسي در اين شخصيت باعث و باني ساختن داستان شده است.فرويد مي گويد : وقتي غرايز انسان به طور طبيعي و منظم ارضا نشوند...(بقيه اش را من با توجه به داستان مي گويم ) يك عباس غير طبيعي به وجود مي آيد كه بختكي مي شود براي زن ها.سايه اي مي شود كشدار...عقده هاي عباس را نيشرهايي به نام زن نقب م زند...
در پايان كار كه مي خانيم عباس مي تواند از خودش دفاع كند و برادر ناهيد را كتك مي زند حق دارد سر مهندس شركت نفت داد بزند براي اينكه شخصيت عباس با زني كه گرفته توازني در غرايزش بوجود آمده است...
راز موفقيت نويسنده در اين داستان استفاده از تاريخ گذشته ي خوزستان به نفع داستان است كه منجر به اين شده است كه داستانت رنگ و لعاب الكي نداشته باشد.كلمات ساده اي كه مورد استفاده قرار گرفته اند در خدمت داستان هستند براي رسيدن به نتيجه ي دلخاه.داستان تعليق خوبي دارد.با ديالوگ هاي شك برانگيز شروع مي شود : مادر امل عباس هيمه از جايي مي آورد كه انگليسي ها كار مي كنند... داستان فضاي بومي دارد و نه معناي خاص بوميت به اين معنا كه از آن استفاده خوب و درستي شده است مثلن : عزاداري هاي مرسوم كه خيلي زيبا در دايتان كار شده است...
خليل رشنوي با خلق عباس در سايه ي كشدار خودش را پيدا كرده بود و البته دريغ كه باز به نظر مي رسد خودش را گم كرده است...
نيره نورالهدي (مشهد)
هر داستاني مي تواند حامل پيامي براي خواننده باشد و اگر حرفي براي گفتن نداشته باشد داستان نيست.اين داستان پيام عميق و يك هشدار و ناهنجاري اجتماعي رو در منطقه اي خاص-حالا فرق نمي كند در كجاي دنيا باشد-گوشزد مي كرد.و راوي توانسته بود با بيان كابوس ها كه مانند ؛سايه اي كش دار در همه حال همراه شخصيت دوم داستان است؛ امكان بودن اين مشكل اجتماعي رو در ذهن خواننده تثبيت كند؛بطوري كه دو جمله پاياني داستان لايه هاي پنهان اين معضل را به وضوح آشكار مي كند:از همه اهالي خبر ندارم...جز چند وقت پيش كه بابام خبر آورد؛ناهيد پسر موزرد زاييده و ثريا هم خودكشي كرده

ژانر داستان:
رئال ،معنا گرا،قصه مند،دارای مولفه های داستان بومی(اعتقادات بومی ، شخصیت های بومی ،دغدغه های بومی، لغات بومی ، و مکان بومی) و همساختار با همه داستان هایی است که در آنها هرامزاده ای در آبادی به وجود می آید و تاثیر زیادی بر آبادی می گذارد.
قصه:
عباس شخصیتی سرشار از شهوت و دچار هر نوع انحراف جنسی است.به خاطر ظاهر بورش احتمالا از نسل آمریکایی های شرکت نفت است. تجاوز جنسی زیادی با انواع ساکنان آبادی انجام می دهد.راوی را در روز عاشورا به همین قصد تعقیب می کند. به ناهید وثریا تجاوز می کند.
جهت گیری قصه:
شخصیت عباس نماینده ماهیت استثمار تاریخی ایران به وسیله غرب است.در این پروسه نقش نفت و مذهب تعیین کننده است.
در ذیل بررسی می شود که این داستان در القای هدفش به مخاطب خاص خود و جذب او چقدر موفق بوده است!!!!!
روایت ضعیف:
روایت ، پاشنه آشیل این این داستان است.راوی این داستان اول شخص است.و خود راوی در بخشی از حوادث وجود دارد.بنابر این وقتی که کل داستان از دیدگاه این آدم بیان می شود باید شخصیت اش درک شود؛ولی در داستان چنین نمیشود .در مورد عباس هم باید گفت که کارهایش تاثیر گذار و در ذهن ماندگارند ولی شخصیت او قابل در ک و همذات پنداری نیست.و این به روایت ضعیف بر می گردد. برخی از این ضعف ها عبارتند از:
«یکی از دختر های کلاس را انگولک کرده و مدیر هم عذرش را خاسته» این نوع دیدگاه و نوع بیان یک مفهوم،به روایت مردانه نزدیک است در حالی که راوی زن است (چه کسی روات می کند!!!) .
«اون که آدم نیست محدودیت حالیش بشه» «اهالی وقتی از نسبت مو های زردش با خارجی ها می گفتند از صفت خوشگلی لستفاده می کردند» این قسمت ها با لحن،نثر، و دایره لغات علمی گفته شده در حالی که باید با لحن،نثر، و دایره لغات راوی گفته می شد.
«دستش را از سوراخ جیب به داخل شرتش می رساند» «عباس روی پشت بام مسجد که مجاور خانه شان ساخته شده بود خپ کرده بود» «عباس موزرد هراس زن ها و دخترها شده بود و خار گلوی مردها»
در این قسمت ها جایگاه راوی با دیدگاه او مطابق نیست.به عبارت دیگر راوی اول شخص،از حدود دیدگاهش سرپیچی کرده و مثل دانای کل روایت کرده است.
«ناهید بر عکس روی میز نشسته بود و با هیجان جملات را بیرون میداد»در این عبارت شیوه تشستن ناهید و لحن حرف زدنش خیلی با جزئیت و کامل روایت می شود.در حالی که این قسمت از حادثه مربوط به گذشته دور است.و چون نوع دراز کشیدن ناهید در حادثه تاثیر گذار نبوده نباید با جزئیت روایت می شد.
«این خبر ناهید تا چند روز توی ذهنم پیاده روی می کرد» با توجه به اینکه این حادثه برای راوی غم انگیز و چندش آور بوده ،این خوشحرفی راوی منطقی نیست.
«یکی از اها لی دیده وقتی با مادرش رفته برای هیمه آوردن مادرش را بغل کرده و شلوارش را پایین کشیده» این حادثه از مهمترین نقل قول ها در مورد عباس است. در نتیجه ذهن راوی باید زودتر از نقل قول های کم اهمیت تر ،این حادثه را به یاد می آورد و تعریف می کرد.
شخصیت پردازی می توانست کامل تر باشد:
عباس یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیت های داستان است. اما این تاثیر بیشتر به خاطر کارهایی است که از او سر می زند. در حالی که از روحیات، عالم درونی و انگیزه هایش چیزی دستگیرمان نمی شود.این باعث میشود که با او همذات پنداری نکنیم.اگر چنین می شد داستان از این قوی تر می شد.
تصاویر قدرتمند:
در اینگونه داستان ها که شخصیت های خاص و حوادث خاصی دارد،تصاویر هم طبیعتا خاص می شود و این، برتری این نوع داستان هاست. معمولا در این نوع داستان ها هرجا تصویری ساخته شود در ذهن ماندگار می شود.
قوی ترین لحظه این داستا ن، لحظه ای است که عباس راوی را تعقیب می کند. این قسمت تصویری ترین قسمت داستان است: «تند می رفتم و توس از زیر پاهام بلند شده بود . احساس کردم یک سایه دارد تعقیبم می کند . صدای دهل می آمد که داشت سه ضرب می زد . سایه هی بهم نزدیکتر می شد . قلبم انگار افتاده بود توی دهنم و صدایش توی گوشم بود . سر سایه را دیدم که از پاهام سبقت گرفت . شروع کردم به دویدن . کمر سایه هم داشت از پاهام جلو می افتاد . داشتم می مردم . به عقب که نگاه کردم عباس را دیدم که موهای زردش زیر نور ماه برق می زد . یک سنگ درشت بعد از پیچ بعدی به پاهام تیپا زد و دمر انداختم روی زمین . سایه کش دار ایستاد بالای سرم و صدای نفس هاش پیچید توی کوچه . انگار کوچه هم با ریه هاش نفس می کشید . احساس کردم حالاست که بپرد روم . کرخت شده بودم . توان اجرای هیچکدام از نقشه هایی که بارها کشیده بودم را نداشتم . عباس خم شد و چشمان دریده اش را انداخت توی چشمهام . ازش بوی اسفند و حلوای نذری بلند شده بود» علاوه بر شرح بصری(سایه عباس) وشرح حسی (وضعیت روحی و اضطراب راوی) ؛ شرح صوتی و موسیقایی صحنه(زنجیر ها و دهل) هم در کیفیت بسیار بالایی به تصویر کشیده می شود.
دیگر قسمت های پر ارزش داستان نیز به وسیله تصاویر خلق شده اند:
خصوصیات رفتار عباس ،در تصویر شکار کردن یک گنجشک برای به سیخ کشیدن نمایان می شود.
لایه دوم تحسین برانگیز است:
در اینگونه داستان ها که چندلایه اند،در عین اینکه جهت گیری داستان باید غیر مستقیم و با کنایه باشد، همچنین باید این کار کامل انجام شود و کدهای مکمل ،همدیگر را پوشش دهند.در این داستان این کار به خوبی انجام شده است.عباس کسی است که ظاهرش شبیه آمریکایی ها است ولی این برای ربط دادن او به آمریکایی ها در لایه دوم داستان کافی نیست. در قسمت«با اور کت آمریکایی رنگ و رو رفته اش که از سرباز خانه دزدیده ...» این ارتباط کامل می شود.
ربط دادن عباس به بگیروببندهای تاریخی بر سر نفت ،برای ایران در ابتدای داستان مطرح می شود ولی برای لایه دوم کافی نیست این ارتباط در «سایه دکل افتاده بود روی آبادی»کامل می شود.
اسم عباس یک اسم مذهبی است و فعالیت مذهبی او را در عین رفتار ترد شده اش بخشی از لایه دوم داستان است.این ادعا در، زیر علم رفتن او در مراسم عزاداری حضرت عباس و بلافاصله تعقیب راوی (در واقعیت یا وهم) به اثبات می رسد.
به طور خلاصه آبادی تمثیلی از ایران است. زنها تمثیلی از فرهنگ ،هویت و ثروت ایرانند.عباس تمثیلی از کسانی اند که وجهه مذهبی دارند در حالی که در حقیقت دست نشانده غرب اند و در چپاول نفت به استثمار گران کمک می کنند.در عوض غربی ها نیز آنها را حمایت می کنند«....عباس دست بزن هم یدا کرده بود و با یک هیمه برادر ناهید را له و لورده کرده بود.»
این داستان جذاب است به خاطر:
1- «آنِ» شخصیت(کارهای منحصر به فرد عباس)
2- «آنِ»حادثه(حوادث منحصر به فرد»
3- استفاده از گیرایی سوژه های جنسی
موضوع داستان ، شخصیت ها و درونمایه ی پیام ارزشمنداست ولی نکاتی به چشم می خورد که به داستان صدمه زده است : بیان شرایط عباس ،واقعیت ها و شایعاتی که از آن نقل می شود به خوبی هیزی و مسئله دار بودن او را بیان می کند ، وبا این وجود نویسنده با تکرار مکرر " هیزی " عباس سعی در تفهیم این ویژگی دارد . جا به جایی قواعد دستوری هرچند که در محاورات معمولی رایج است ، ولی وقتی قرار باشد مخاطبی آن را در یک داستان بخواند ، به ویژه در جایی خارج از محاوره باید با دقت زیادی پرداخته شود تا مخاطب در بلاتکلیفی فضای عکس برداری شده ی داستان و بیان ادبی گرفتار نشود و زمینه ی کار هماهنگ باشد . جابه جایی قواعد اگر (مثل فعل و فاعل ی) اگر خواننده را به دشواری خواندن بکشاند خود به خود از تاثیر گذاری وارتباط او باداستان می کاهد ، از این رو حفظ واقعیات فضا باید با رعایت توان ارتباط مخاطب صورت گیرد.
كرم رضا تاج مهر (خرم آباد)
![]()
خليل رشنوي از جمله نويسنده هايي است كه خيلي زود و راحت شروع به نوشتن داستان مي كنند و كمتر اتفاق مي افتد كه دنبال يادداشت نويسي و مقدمه چيني آنچناني باشند.در واقع حساسيت ذهن شان به گونه اي است كه خيلي زود ارتباط برقرار و داستان آن "آن" را توي ذهن شان مي سازند.نويسندگان داراي اين ويژگي معمولن دنبال پاكنويس كردن داستان هاي شان نيستند و همه چيز در همان برداشت اول شكل نهايي به خودش مي گيرد.اينكه همزمان با هم نوشتن چند داستان را شروع مي كنند و يكي پس از ديگري به سرانجامشان مي رسانند در نزد آنها بسيار اتفاق مي افتد و از ديگر ويژگي هاي آنهاست.حس نوشتن در اين قبيل نويسنده ها بيشتر از آنكه اكتسابي و وابسته به محيط پيرامون آنها باشد،بر پايه ي عنصر ذاتي درون آنهاست.منظورم اين است كه آنها به حس ذاتي و دروني شان اعتماد و تكيه مي كنند و در حد قابل قبولي نتيجه هم مي گيرند.در نتيجه مي توان گفت كمتر روح شان عرق مي كند!!!(به قول فاكنر) و كمتر براي نوشتن داستان اذيت مي شوند.با توجه به ويژگي مورد اشاره بايد گفت متقاعد كردن آنها در مورد دست بردن در داستان هايشان(در جهت ايجاد تغيير براي بهتر شدن)با هر استدلالي كه صورت بگيرد كار بسيار مشكلي است و نتيجه اصرار زياد هم از طرف منتقد يا مخاطب مي تواند به اينجا منجر شود كه نويسنده از خير تمام آن داستان مورد نظر مي گذرد و همه اش را كنار مي گذارد.حرف زدن در مورد نويسنده با توجه به نظرياتي كه وجود دارد(مرگ مولف و ...)شايد از ديد خيلي ها پسنديده نباشد اما به باور من كه ياد گرفته ام خودم ببينم و لمس كنم نه تنها كار بيهوده اي نيست كه مي تواند عكس آن هم باشد.يكي از آفتهاي داستان نويسي امروز ما قالبي عمل كردن نويسنده ها و منتقد ها ست كه حتمن مي خاهند با معيارها و چارچوب هاي از پيش تعيين شده ي بيشتر خارجي با داستان و ادبيات داستاني برخورد كنند كه اين با توجه به خلاقه بودن اين حيطه درست به نظر نمي رسد. بينوايان هوگو در زمان خودش از بهترين ها بود و جهاني شد اما اگر با معيارهاي امروز با آن برخورد كنيم آيا حرفي براي گفتن خاهد داشت ؟ ...
اگر بپذيريم كه توانسته ايم خليل رشنوي را در يك دسته ي خاص قرار دهيم بايد دنبال ويژگي هاي ديگر او باشيم.از آنجا كه پيش از اين در مورد اتكا بيش از حد نويسنده به ذات دروني خودش اشاره كرده ام مي خاهم اضافه كنم كه هر چقدر مسايل بيروني براي شخص نويسنده بيشتر دروني شده باشد بايد منتظر خلق آثار زيباتر و عميق تري از طرف او باشيم چون تنها و تنها نويسنده تلاش مي كند جرقه ي آغازين اش را از محيط بيروني بگيرد.بنابر اين نقش ناخوداگاه پررنگ تر مي شود و درست بر همين اساس ممكن است نويسنده ناخاسته از تجربيات خانشي ذهن استفاده كند و بين آثار خلق شده ي او و كارهاي ديگري كه تجربه ي خاندن شان را داشته شباهت بوجود بيايد و به محكوميت از طرف ديگران منجر شود.بنابر اين نويسنده ترجيح مي دهد تا جايي كه ممكن است كمتر در جريان تجربيات ديگران قرار بگيرد...
نكته ي مثبت اين ساختار مي تواند اين باشد كه در صورت برنامه ريزي مناسب و گرايش به تجربيات بيروني و اكتسابي، نويسنده به چارچوب هاي نوشتاري اي دست پيدا مي كند كه خاص خودش هستند و سبك اش را رقم خاهند زد.نويسنده هايي از اين دست داشته ايم كه چشم ها را به خودشان خيره كرده اند...
اما سايه ي كشدار :
اگر چه محور اصلي داستان احساس راوي(ترس و واهمه) نسبت به عباس است اما شخصيت عباس چنان ابعاد پيچيده اي در كلام راوي پيدا مي كند كه اين احساس را زير سايه كشدار خودش دفن مي كند.از تمام زوايا بارها و بارها به داستان پرداخته ام بلكه روايت اش را كشف كنم.روايتي كه براي ام يگانه روايت باشد يا حد اقل پررنگ تر از بقيه ي روايت ها...هم شخصيت راوي و هم شخصيت عباس كه در كلام راوي شكل مي گيرد دچار دوگانگي و تناقض است ؛
راوي به نظر مي رسد عليرغم احساس تنفري كه در مورد عباس بارها و بارها به آن اشاره مي كند ، دچار احساس ديگري است. بيراه نيست اگر به توجه به مستندات بگوييم راوي نه تنها از عباس متنفر نيست كه شايد عاشق اش هم باشد.جايي كه ناهيد مي گويد عباس به زن چوپون تجاوز كرده راوي مي پرسد ؛ (اگر دروغ باشد چه ؟ ) در ادامه هم وقتي برادر ناهيد و چند نفر ديگر عباس را روي پشت بام مسجد كتك مي زنند لحن روايت راوي در توصيف حال و روز عباس جالب مي شود ؛ (...يك دبه ي بي ارزش سوراخ شده كه هر كسي عقده اي داشت روي او خالي مي كرد...) كه جانبدارانه است.اين دو جمله با جملات ديگر همخان نيستند مثلن : ( ازش به اندازه كثيف ترين آدم دنيا متنفر شده بودم) به نظر ميرسد اين كثيف بودن و منفور بودن در آبادي پذيرفته شده نيست و راوي به عمد روايت را به جاهاي ديگر مي كشاند .آبادي محيط بسته اي است كه كنترل شخصيتهاي نافرمان و غير عادي به راحتي در آن صورت مي گيرد به خصوص و قتي بحث تجاوز به ناموس پيش بيايد .اما مردم اين آبادي در كلام راوي نه تنها از برخورد با عباس عاجزند كه او را به راحتي مي پذيرند : (توي عروسي ها او بود كه با دستمال هاش جلوي رديف بازنه ها محلي مي رقصيد و سعي مي كرد خودش را به زنها نشان بدهد ...)
نكته مهمي كه در اين رابطه وجود دارد اين است كه تمام كارهاي زشتي را كه عباس انجام داده در گذشته بوده است و راوي به استناد حرفهاي ديگران آنها را صرفن بازگو مي كند و در واقع معلوم نيست صحت داشته باشند يا نه. اما عباسي كه راوي خودش در زمان حال معرفي مي كند شخصيت پذيرفته شده اي دارد .هم در مراسم شادي و هم عزا حضور پررنگي دارد و حتا (در ظاهر ) مقدس هم به نظر مي رسد . اشاره به نام ابوالفضل العباس گوياي اين مساله است.تنها رو در رويي راوي با عباس هم در آخر داستان اتفاق مي افتد كه بعد متوجه مي شويم علارغم امكاناتي كه داستان براي پيش بيني در اختيارمان قرار داده ،تجاوزي صورت نگرفته است . در واقع راوي به نظر نمي رسد حرفهايش منطقي و قابل اعتماد باشد. از طرف ديگر عباس هم وضعيت مشابهي دارد : يك روي سكه ي شخصيت عباس ؛ مفلوك ، كتك خور و قابل ترحم است و روي ديگر آن آدمي نشان مي دهد كه متجاوز و هتاك و گستاخ است كه حتا به مادر خودش هم رحم نمي كند...
حضور عباس در جمع و مراسمات خاص (رقصيدن در عروسي و علم گرفتن اش در عزاداري ) را راوي خودش مي بيند بنابراين اين روي سكه ي عباس قابل لمس تر از رويي است كه بر داستان مسلط شده و دنبال كردنش مخاطب را بجاي مشخصي نمي رساند و حتا منحرف كننده هم هست.اگر بپذيريم كه بايد به آمريكايي هاي شركت نفت بعنوان سرچشمه اي غير عادي بودن عباس و خلق و خوي اش توجه كنيم در داستان اشاره اي هست كه اين برداشت را زير سوال مي برد : (اهالي وقتي از نسبت موهاي زردش با خارجي ها مي گفتند از صفت خوشگلي استفاده مي كردند و وقتي از كارهاش حرف مي زدند از زشتي قيافه نحس اش )
اين جمله اين برداشت را به ذهن متبادر مي كند كه ظاهر عباس ( كه به خارجي ها رفته) پذيرفته شده ، خوب و زيباست اما كارها و اعمال زشت اش ( كه برگرفته از همان محيط است) اين ظاهر زيبا را ناروا و ناپسند مي كند كه در واقع تبرئه كردن نقش آمريكايي ها را در ناهنجاري شخصيتي عباس در پي دارد . زور گو شدن عباس هم در واقع كاملن مساله ي پذيرفته شده اي است چرا كه براساس اصول روانشناسي شخصيت آدمهاي مفلوك و كتك خور پيوسته يك دست و يكسان نمي ماند بلكه ممكن است با تغييرات حاصله ابعادي مخالف آن پيدا كند و جلوه اي ديگر بيابد.
اينها به نظر من منطقي ترين برداشت است هر چند با كمبودهايي هم مواجه مي شود كه عمده ترين دليل اش مي تواند اين باشد كه اين جور چيزي مد نظر نويسنده نبوده و نيست و اتفاقي شكل گرفته است چرا كه در اين صورت جاهاي خالي اش را پر مي كرد.تغيير شرايط محيطي و گذشت زمان براي راوي باعث نجات اش شده است بنابراين دليلي براي روايتي به اين صورت بعد از اين همه سال و با توجه به تمام شدن مساله وجود ندارد اما اينكه راوي هنوز حتا در آغوش شوهرش هم به عباس فكر مي كند برداشت من را از داستان پررنگ مي كند.وقتي در پايان داستان متوجه مي شويم كه تجاوزي صورت نگرفته است دليلي براي ابهام شخصيتي عباس وجود ندارد و حتا اين ترس راوي هم توجيه پذير نيست و از آن مي توان به عنوان نه ترس كه يك جور شيفتگي و انتظار رجوع براي او ياد كرد...حرف در اين زمينه بسيار است و امكان نوشتن همه شان نيست...
زهرانوري(تهران)
اگر بخواهم به زبان رسمی نقد، داستان سایه ی کش دار را نقد کنم. اول تعیین ژانر داستان است که به گمانم ،واقع گرای اجتماعی و روانشناسانه است.
چه کسی حرف می زند؟ من راوی است که از قضا زیاد قابل اعتماد نیست و اینجا راوی بیشتر شایعات پیرامون شخصیت عباس را نقل قول می کند.بهانه روایت هم اتفاقات غیر معمولی است که در روستای کوچک اتفاق می افتد و آرامش ده را برهم زده.
داستان ،داستان شخصیت است .شخصیتی که گاه به تیپ پهلو می زند اما با اینهمه قابل لمس و باور کردنی است.اما روایت کمی آشفته و بهم ریخته است و شاید توجیه اش این باشد که داستان بر پایه ها شایعه ها جلو می رود و هیچ معلوم نیست تا چه حد به واقعیت نزدیک است تا آخرین جمله داستان که خواننده را به این باور می رساند که در ماجرای خودکشی ثریا و پسر مو زرد ناهید ، پای عباس در میان است.
اما به نظرم داستان در لایه های پنهانش به نقد باورهای کهنه می پردازد که بهای هر تجاوز
و بی آبرویی در فضای سنتی ده و جامعه بسته ،مرگ است ! و اینکه همه ی این ناامنی از باورهای قدیمی ما نشات می گیرد که زنان موجودات بی دفاعی هستند و بکارت به پاشنه آشیلی می ماند. و همین طور به نقد شایعات یا همان حرفهای خاله زنکی که گاه آدم ها از حد می گذرانند و به یقین مادر عباس را فاحشه م یکنند و در مورد هرچیزی حق دخالت به خود می دهند .مشتی آدم بیکاره که انگار کاری جز کنکاش در زندگی خصوصی یکدیگر ندارند و این دخالتها در فضای روستای که آدمها شناخت بیشتری از هم دارند،گسترده تر است.
داستان چند محوری است و اتفاقهای زیادی را همزمان با هم جلو می برد که نقطه اشتراک همه داستان های فرعی ،عباس است. داستان لایه های پنهان بسیاری دارد که صحبت در مورد هر کدام به درازا می کشد.
به گمانم این چهارمین داستان کوتاهی است که از خلیل رشنوی خوانده ام از داستان عجیبی چون استارتگاه تا داستان ضعیف پروفسور جاوید و زمین و تعدادی داستان کوتاه کوتاه که همگی نشان از تولد نویسنده ای توانا با زبان نثری ساده و جذاب دارد که قواعد داستان را به خوبی می شناساند و گاه با لجاجتی کودکانه به سیتز با آنها برای رسیدن به سبک و لحنی تازه می پردازد .
نویسنده به خوبی در داستان هایش از فضای بومی متعلق به جغرافیای منطقه اش استفاده می کند و روایتی صادقانه و راحت دارد ،بدون پیچیدگی های بی موردی که گاه خواننده را از اثر دور می کند.
گلرخ (هامبورگ)

متاسفم من حسابي اين هفته سرم شلوغ بود نتوانستم به موقع چيزي بنويسم.البته داستان هم داستاني نبود كه يك بار بخواني و چيزهايي به ذهن ات برسند براي نوشتن...خيلي چيزها به ذهن مي رسند اما سرنخ اند كه بايد دنبالشان كني براي رسيدن به معناهاي تازه...اما همين كار را كه مي خواستي بكني به جايي نمي رسيدي چون خرده روايت هاي اين داستان همديگر را تاييد نمي كنند و حتا بعضي جاها عكس اين هم عمل مي كنند كه دوستان توي نقدشان اشاره كرده اند.شايد بهتر بود نويسنده از خرده روايت هاي داستانش كم مي كرد تا مشخص مي شد كدام روايت روايت اصلي است...شما چون داستانهاي ديگري هم از اين آقا خوانده ايد راحت تر توانسته ايد ارتباط برقرار كنيد.بنابراين شايد بهتر بتوانيد تجزيه تحليل كنيد...از چيزهايي كه در مورد اين داستان نوشته اند حرف هاي زهرا نوري را بيشتر قبول دارم.البته فكر نكنيد چون همجنس خودم است ها...اميدوارم براي داستان بعدي بتوانم وقت بيشتري بگذارم.

انتخاب سوژه هاي رشنوي را دوست دارم. البته نحوه ي پرداخت به سوژه هايي كه آنها را همه روزه مي بينيم و درگيرشان هستيم و بالاخره يكي پيدا مي شود بنويسدشان، خيلي حساس است و معمولن توقع مخاطبين نسبت به اين گونه داستان ها از نظر نوع پرداخت، به دليل تجربه ي عمومي شان، بالا مي رود.
معتقدم در داستان هاي خليل رشنوي دو مورد بايد تقويت شود و يك مورد تقليل يابد؛ زاويه نگاه نويسنده نسبت به سوژه ها، خصوصن در داستان هاي قبلي، تقريبن مستقيم و عمود بر آن است كه بايد تعديل شود. و گزينه هايي كه بايد در اين گونه داستان ها تقويت شوند، نگاه مايل نويسنده به سوژه، همچنين محتمل بودن وقايع داستان در دنياي بيرون به دليل اجتماعي بودن سوژه است. فكر مي كنم اين سه مورد، همزمان و گاه يكي بر ديگري غالب، در داستان وجود دارند.
● زاويه نگاه غير مستقيم به سوژه و محتمل بودن وقايع داستان در بيرون (حقيقت مانندي)
نشان دادن (و نه گفتن به وسيله ي راوي) اين موضوع كه برخورد جامعه با عباس، چگونه متناقض و از هم گسيخته است، ريشه هايي در دنياي بيرون دارد كه نشانه اي از معضلي اجتماعي ست. اين كه از يك سو عباس را كاملن رسوا شده مي داند و از يك سو او را در مراسم محرم و عزا و عروسي خود راه مي دهد، نه تنها يك احتمال اجتماعي نيست بلكه گاهنً همگي آن را به چشم خود ديده ايم؛ شخصي كه تا ديروز تقبيح مي شد، حالا به خاطر موقعيت جديد كاري اش ارزشمند مي شود! دخترهايي كه عباس را هرزه و وحشي مي شناسند در نهايت همراهش مي شوند! (بچه دار شدن ناهيد و خودكشي ثريا، همين طور مواضع متناقض راوي نسبت به عباس) و گاه حتا نسبت به هنجار شكني هاي او ذوق زده مي شوند.
اين قسمت هاي داستان شيوه اي مايل نسبت به پرداخت مفهوم دارد، ضمن اينكه احتمال رخداد آن زياد است و گوياي سرگيجه ي جامعه در موضع گيريِ گنگ و چندگونه اي در مقابل مسائل جنسي (در اينجا، عباس) است.
دليل اصرارم بر محتمل بودن وقايع داستان در دنياي بيرون، روشن است؛ داستاني كه قصد نقد گوشه اي از اجتماع را دارد، خود بايد سرشار از تجربه هايي باشد كه سر تائيد مخاطب را تكان مي دهد.
● زاويه نگاه مستقيم به سوژه
نويسنده در اين داستان و اندكي بيشتر، در داستان هاي گذشته اش (استارتگاه و او يك پري ست...) گاه نسبت به سوژه اش نگاهي مستقيم و تيز دارد. اين عمل چند علت مي تواند داشته باشد، پررنگ كردن مفهوم، پر كردن خلا هاي محتوايي داستان، حساسيت نويسنده در القاي منظورش و... . در پاراگراف قبل، در مورد رفتار متناقض جامعه با عباس بحث كردم. نويسنده اما به همين دلايل احتمالي كه عنوان شد، نوك پيكان اش را مستقيم روي سوژه مي گيرد. استفاده از كلماتي كه بار معنايي بيش از حدي دارند (راوي چند بار سعي مي كند با الفاظ، عباس را نشان دهد. گاه كثيف و ترسناك خطابش مي كند و گاه براي نشان دادن مظلوميت اش از كلماتي مثل دبه سوراخ شده و لباس ژنده استفاده مي كند). يا آوردن اتفاق هايي هم شكل براي اثبات هرزه گي عباس (قضيه ي گوسفند، مادرش و زن چوپان، همگي يك كاربرد دارند) خود نشان دهنده حساسيت مستقيم نويسنده روي القاي مفهوم اش است.
حد اعتدال براي اين گونه داستان ها را من نمي توانم توضيح دهم و هر داستاني بنا به شخصيت ها، زمان و مكان داستاني اش، حد اعتدالي دارد. اما براي اينكه مثالي آورده باشم، ناگزيرم قسمتي از رمان كوري را كه به ياد دارم بازگو كنم ؛ آنجا كه همه ي شخصيت ها، غير از همسر چشم پزشك كور شده و در مدرسه اي قرنطينه شده اند. چشم پزشك، به گمان اينكه همسرش نيز نابيناست، شب هنگام از روي تخت بلند مي شود و كورمال كورمال سراغ دختر عينكي كه جواني فاحشه است مي رود. حال آنكه همسرش شاهد آن واقعه ي تلخ است كه در تخت كناري ش رخ مي دهد!!
بدون اينكه حرف اضافه اي گفته شود و ضمن اينكه اين واقعه احتمال رخ داد دارد، پس باورپذير است. همچنين نوع روايت منسجم، از تاويل هاي ناخاسته جلوگيري مي كند (كه در داستان رشنوي به شدت وجود داشتند) مي توان از اين صحنه برداشتي ساده داشت كه چقدر فاصله ي وفاداري و خيانت اندك است و كافي ست عناصر نظارتي (در اينجا چشم) برداشته شود... .
فهيمه جعفري (تهران)
به نظر من "سایه کشدار" داستان ضعیفی است. هم اشکالات ساختاری و هم معنایی دارد. عمدهترین ایراد داستان لحظه روایت است. لحظه روایت مشخص نیست. پس از پایان داستان متوجه میشویم راوی شوهر کرده و ساکن شهر است و سالهاست از زمانی که او دختر مدرسهای بوده گذشته. در حالی که روایت به گونهای آغاز شده (مخصوصاً با دیالوگ) که انگار زمان حال است و قصه از همین جا شروع میشود.
دومین اشکال راوی است. روای غیرهمجنس است و الف) نویسنده، نتوانسته ذهنیت یک زن را بسازد و در جای جای روایت، حضور و نگاه مردانهاش احساس میشود. هرچند که سعی میکند با اشاره به نشانههایی ظاهری مانند سر کردن «چادر گل گلی» به خواننده بقبولاند که شخصیت زن است. همچنین فضا سازی متعلق به نویسنده است زیرا معقول نیست، زنی که چنان دچار ترسی است که با وجود ازدواج کردن و دور شدن از آن مکان هنوز هم مضطرب است. چنین تشبیهها و استعارههای زیبایی را به کار ببرد.
ب) به نظر میرسد که نویسنده، شناخت دقیقی هم در مورد دنیای مردانه نداشته باشد.
در فرهنگ ما، مخصوصاً در مکان محدودی مانند آبادی مردها همیشه سعی میکنند زنها و مخصوصا دخترها را از مسائل این چنینی دور نگه دارند. و حتی اگر موجودی مانند عباس باشد یا او را سر به نیست میکنند و یا در لفافه زنها و دخترها را از او میترسانند. نه چنین آشکار و بیپروا همه چیز به گوش دخترها برسد؛ هر چند که جایی هم برای فالگوش ایستادن داشته باشند.
اگر قرار بود که عباس نماد باشد، نماد بودن به علت اشکال سوم در نیامده است. زیرا داستان معلوم نیست، داستانِ راوی است یا داستان عباس؟ داستان ترس و کشش توأمان راوی نسبت به عباس است؟ یا داستان پسرکی که طبق دیدههای راوی و دوستانش فقط نگاه هیزی دارد و تو سریخور است و طبق گفتهها و شنیدهها فردی متجاوز؟
جزئیاتِ داستانی در باورپذیر کردن داستان نقش مهمی دارند. ولی در این داستان چندان به این نکتهها توجه نشدهاست. مثلا نوشته شده که مادر عباس «دائم هیمههاش رو از همون مسیرا تهیه میکرده » و «همراه جاده اصلی از اینجا خیلی دور شده... » پس ماجرای پیدا شدن چاه نفت در زمینی که متعلق به آنهاست و «مادرش هیمههایش را از آن جا تهیه میکرد...» چیست؟ بالاخره هیمه را از مسیر انگلیسیها جمع میکرده و همراه جاده اصلی میرفته یا در یک جا ساکن بوده؟ و....
