تبليغاتX
کاف استوری - داستان اين هفته

کاف استوری

کارگاه نقد داستان

منم از جنس خودتم(نيره نورالهدي مشهد)

 

اول قد یه قطره خون بیشتر نبود.اگر روی یک شیشه می گذاشتیش و از بالا بهش نگاه می کردی بس که صاف بود مثل آینه می تونستی خودت رو توی برقش ببینی! مولکولهاش از خون شکل گرفته بود.اما وقتی به دقت وراندازش می کردی زلال و پاک پاک بود...

مادر این قطره اون رو توی دل زمین کاشت.هر روز بهش آب حیات می داد تا کم کم جون گرفت و قد یک دریاچه شد.تا اینکه دلی توی دلها شد...شاداب و پر طراوت...

اما تنها بود.تنهای تنها...

یکروز مادرش گقت : برای دل برادرش باید برود پیش او که در شهری دور زندگی می کرد.آنقدر دلش برای برادرش سوخت که بدون وسایل مورد نیازش راهی دیار برادر شد...چند ماه بعد وسایلش رو توی یک چمدان کوچک فرستادن...

برادرش برای کار صبح می رفت روستا.عصر نزدیکای غروب برمی گشت.همسر برادرش هم بناچار برای کمک با او راهی سفر می شد.بچه شیرخارشون رو پیش این "دل کوچک"می گذاشتن.بعضی وقت ها که اونها دیر تر از سر کار برمی گشتند.بچه خیلی بی تابی می کرد.طوری که "دل"از گریه هاش کلافه می شد.می ذاشتش توی کالسکه می بردش اطراف خونه توی پیاده رو های طولانی.می چرخوندش تا سرش گرم بشه و کمتر گریه کنه...وسط راه شیشه شیرش رو دهنش می ذاشت.بچه قلپ قلپ شیر رو قورت می داد."دل"چون بلد نبود بعد از تموم شدن شیر باید بغلش کنه تا آروغ بزنه.بچه "دل درد"شدیدی می گرفت...می پیچید به خودش.هنوز اشکهای براقش یادشه...گاهی هم که خودش رو خیس می کرد و توی جاش می سوخت مجبور بود تر و خشکش کنه...

"دل"کم کم احساس می کرد داره بزرگ می شه...تا اینکه یک روز یک "دل سرابی"جلو راهش سبز شد.تیر نگاهش یک زنجیر انداخت دور گردن"دل".با همون نگاه اول هر کجا "دل اش"می خواست "دل"رو با خودش می برد...

تا اینکه بعد از چند صباح مهلت موندن "دل"پیش برادرش تموم شد.دیگه باید برمی گشت.مادرش از شهرشان آمد دنبالش.غافل از اینکه "دل"-"دل اش"در گرو کسی است اورا با خودش برد.

"دل"هر روز و هر شب انتظار اومدن را می کشید.پنهانی اشک می ریخت و منتظر بود...اونقدر اشک ریخت که مثل "شیشه"نازک و شکستنی شد.یک روز طولانی قد یک قرن خبر از هم گسستن زنجیر روی"دل اش"رو از چند نفر غریبه شنید...صدای شکستن لایه لایه های "دل اش"رو که از تو می شکست همه ي کوه ها شنیدن ! حتا ماهی های عمق دریا ! "دل اش"ترکهای عمیق برداشت که بدست هیچکس پر نمی شد! شده بود عینهو سفال شکسته ی برش زده...!

سعی می کرد ترکهاش رو پنهون کنه تا کسی نبینه! با خنده هاش.با ورجه وورجه هاش.اونها رو می پوشاند...دیگه اون حال وهوای کودکی رو نداشت.دنیا جلوش تیره وتار شده بود.از همه چیز و همه کس خسته و زده شده بود.

شده بود یک"تکه سنگ"که یک گوشه افتاده باشه.در همین گیر و دار عنکبوتی سیاه و بزرگ به دور دست و پاهاش تار تنید.اونقدر بنای محکمی واسه خودش درست کرد که عمق "دل اش"شده بود درست شبیه زنجیرایی که به پاهای برده های سیاه پوست یا به پاهای گلادیا تورها می بستن !!

هنوز یه گوشه گوشه هایی از این "دل"رقیق و زلال مونده بود.اونم عمق "دل"زندونیش بود که در اثر مرور زمان با آخرین رمقهای اش نفس می کشید.

تا اینکه یک روز بلند صدایی آروم به کمک این "دل"شکسته آمد...

دست اش رو گرفت.بلندش کرد.دید نمی تونه روی پاهاش بایسته! بهش گفت :

-به من تکیه بده تا بتونی راه بری...

یک زنجیر طلایی انداخت دور"دل"تا بتونه راحت تر از زمین بلندش کنه...

تا اینکه آن روز بلند شب شد.بعد از مدتها "دل"آروم و راحت خابش برد.سرش رو تکیه داده بود به زنجیر طلایی روی "دل اش"...اون زنجیر آهسته توی گوشش نجوا می کرد:یه "دلی"بود که بهش زنجیر طلایی بسته بودن.نرم نرم پایبند زنجیر شده بود.طوریکه نفس اش به نفس او بند بود.چون یه سر دیگه ی اون زنجیر به آسمون وصل بود.

کم کم از همه کس و همه چیز "دل"کند و با او تنهای تنها زندگی می کرد.با حرفهاش.با صبرش.با حرکاتش.با قامت بلند و ایستاده در طوفانش...بزرگ می شد...دیگه نمی شد گفت "زنجیر طلایی"بلکه او دیگر "رنگ تقدس"براش گرفته بود...

زیر سایه ی همین زنجیر طلایی بود که سنگینی زنجیری که دست دهر به پاهاش بسته بود رو اصلن احساس نمی کرد.

زنجیر طلایی "دل اش"رو محکم دوست می داشت...چون هر وقت آسمون "دل اش"می گرفت و ابری می شد اون زنجیر می آمد و با انگشتان بلند و کشیده اش زنجیرای گداخته رو یکی یکی باز می کرد.بطوریکه گاهی از مواد مذاب اونها دستهاش می سوخت و زخمی می شد.اما او اصلن خم بر ابرو نمی آورد و در همون حالی که یکی یکی به سختی می دیدشون و بازشون می کرد توی گوش "دل شکسته زخمی"که از اعماق جان برای اش می سوخت زمزمه می کرد : صبور باش با من حرف بزن...راحت باش هر طوری که خودت دوست داری می تونی من رو خطاب کنی.

اونقدر "دل اش"بزرگ و دریایی بود که یک ساحل وسیع داشت.غروب که می شد"دل شکسته"سرش رو روی اون ساحل می گذاشت تا از آرامش او اندکی تسکین برای دردهاش پیدا کنه...

زنجیر طلایی بس که حرفهای "دل"رو شنید به مرور سراپا "گوش شنوا"شد!

همیشه نمی تونست پیش اش بمونه گاهی به جاهایی دور سفر می کرد...اما از همان راه دور هم حرفهای "دل"رو می شنید."دل"اونقدر به "شنوا"وابسته شده بود که وقتی از کنارش می رفت و دور می شد.به طرز وحشتناکی "دل"نگرانش می شد.براش گریه می کرد و تا خبری از سلامتیش بدست نمی آورد آروم نمی گرفت.از سفرکه برمی گشت با برگشتن اش جان و روحی دوباره به "دل"می بخشید.بطوریکه کم کم زخمهای "دل"التیام پیدا کرد و دیگه از جای شکستن اثری نبود!!

اما هنوز هم شکستنی بود .چون یکبار محکم "شکسته بودنش"!!!

همیشه پا به پای "شنوا"حرکت می کرد.دوست داشت بدنبال سر او راه برود.کنار ساحل روی ماسه های نرم...هر از گاهی شانه به شانه او حرکت می کرد و برای ادامه راه از او توان می گرفت.گاهی نگاهشون به نگاه هم گره می خورد.از اون نگاه فقط استقامت می بارید.

گردش شب و روز بود و آمدن خورشید و ماه...

ماه که می آمد توی آسمون"دل"دوست داشت پیش "شنوا"بنشینه ...باهاش حرف بزنه.دیگه با حلقه های طلاییش عجین شده بود اگر ذره ذره ی وجود"دل"رو می شکافتند همه جایش نوشته شده بود"شنوا"...

دوست داشت کنارش طوری حرکت کنه که بتونه بوش کنه.لمسش کنه.بفهمه از چه جنسیه؟! فرشته است؟یا جسمی زمینی یا آسمونی؟...یک دفعه که می خواست لمسش کنه "فرشته"برگشته بود و گفته بود:نترس "من هم از جنس خودت هستم"

"دل"یک لحظه دستش رو کشیده بود عقب ! نه!!...می ترسید از هم بپاشه."فرشته"گفته بود : من هم مثل تو زمینی ام .از آب و گل آفریده شدم...

ماهی های ریز دریا هم آمده بودند کنار ساحل.اون روح آسمانی رو "ستایش"می کردند...

"دل"تا به خودش آمد دید توی دستهای "فرشته"مثل "گل کوزه گری"داره شکل می گیره.ورز داده می شه...از اون بالا یک نگاهی به زمین انداخت دید یک پای بلند هی می زنه روی دایره ی چرخ کوزه گری به جلو...... و خودش رو دید که به شکلی زیبا در میان دستان "فرشته شنوا"در آمده ...

از اینکه توی دستهای بلندش داشت ساخته می شد لذت می برد...

"فرشته شنوا"همینطور که داشت پایش را روی دایره ی چرخ کوزه کوزه گری به جلو می زد و با دستهای بلندش به گل "دل شکسته"شکل می داد توی گوشش نجوا می کرد:به آدمها تکیه نکن.فقط به اونیکه بالای سره...می فهمی که...قدر خودت رو بدون.هیچکس قدرت رو نخاهد دونست الا خودت و خدا...

بعد از اینکه به شکلی زیبا می ساختش می گذاشتش روی ماسه های نرم کنار ساحل.با لطافت و دقت خاصی گلهای اضافی و زائدش رو حذف می کرد.بعد می گذاشتش تا خشک بشه.باز فردا یک شکل زیبای دیگه ازش می ساخت.آخرای شب که "فرشته"هم خسته می شد.طوریکه گاهی موقع شنیدن حرفهای"دل"خابش می برد.اما اون"دل ساخته شده و التیام یافته"در اثر رنجها و زحمتهای "فرشته"که حالا دیگر بهش نمی شد گفت "دل شکسته"همانطور برای خودش حرف می زد و حرف می زد...که یک آن متوجه می شد "فرشته "خابش برده.آروم از جایش بلند می شد ...سر "فرشته"رو می گذاشت روی بالش نرم صبوری که خود"فرشته"برای اش تهیه کرده بود.بعد موهاش رو یواش صاف می کرد.تارهای موهای پریشون شده اش رو از روی صورت اش به کناری می زد.می برد تا پشت گوشهاش تا صورت ماهش زیر نور مهتاب بیشتر بدرخشه تا بتونه بهتر ببیندش.روکش آبی رنگ رو تا روی شانه های استوارش بالا می کشید تا از هوای نیمه سرد سحرگاهی سرما نخوره.بعد طوریکه بیدار نشه بوسه ای بر گونه تب دارش می زد.یاد حرفی که عصر "فرشته"بهش زده بود افتاد : که از شنیدن رنجهاش مریض شده و تب کرده.راست می گفت وقتی "فرشته "رو دیده بودش آسمون چشمهاش قرمز بود و گرفته!...

"فرشته"غرق خواب بود.صورت اش رو لمس کرد.نرمی کف دست اش لغزید روی نرمی صورت "فرشته".دست اش رو برد روی گلوش احساس کرد حرفهای اون هم توی گلوش گیر کرده ! برجستگی زیر گلوش رو لمس کرد.دست اش رو کشید روی گوشهاش همون گوشهایی که می شنیدنش.روی موهاش.روی سرش که اونها رو می پرستید.طوریکه هر "فرشته"ی دیگری رو از پشت سر دیده بود که شکل سر و موهاش مثل او بود "دل اش"هری ریخته بود...نکنه خودشه؟!اما صورتش رو که برگردونده بود دیده بود که او نیست!

"فرشته"زیر نور مهتاب کمی جابجا شد...

"دل":آخ بیدار شد...

-"دل":نه کمی جابجا شده بود.

"دل"دیگه دوست نداشت با سرودن رنجهاش آزارش بده.سکوت کرد.می دونست "فرشته"سکوت رو خیلی دوست داره!سکوتی سراپا معنا...مثل سکوت شب دریا بعد از یک روز طوفانی...!!

"دل"هم کم کم خوابش گرفت اما دوست داشت خوابیدن "فرشته رو که بهش آرامش خاصی می بخشید به تماشا بنشینه...

کنارش به حلقه زنجیری تکیه داد.از برگهای درختان جنگلی کنار ساحل یک گهواره درست کرد.آروم یک دستش رو برد زیر شانه هاش یک دستش رو هم برد زیر پاهای بلند "فرشته"مثل بچه ای از روی ماسه ها بلندش کرد احساس کرد چقدر سبکه مثل پر کاه!!.چسباندش به سینه اش.دوباره بوسیدش.آروم گذاشتش توی گهواره ی زمین.تابش می داد.خوابش گرفت.خواست بخوابه.اما "دلش"نیامد توی گهواره رهایش کند.می ترسید بیافتد زمین.دوباره برداشتش.گذاشتش روی ماسه ها.خودش هم خوابش گرفت.کنارش داز کشید.سرش رو خزاند توی گودی زیر بال "فرشته" .بوی عطر یاس توی مشامش پیچید.شروع کرد به بوییدنش...بوسیدنش...چشمهاش رو بست...شده بود مثل یک جوجه که زیر بال مادرش پناه گرفته باشه.یکدفعه نرمی خاصی روی صورتش احساس کرد...کمی لای چشمهاش رو که باز کرد پرهای آبی "فرشته زیر نور مهتاب می درخشید و نوازشش می داد.کم کم سپیده سر زد.اولین اشعه ی خورشید که از پس کوه ها آمد بیرون درست خورد توی چشمهای آبی "فرشته" و بیدارش کرد."فرشته "فرشته بیدار شد.اما گدل"هنوز خوابیده بود و غرق در آرامش...

"فرشته ی شنوا"هر چی "دل"رو تکانش داد و هر چی صدایش زد پلک از پلک نگشود!!

"فرشته":"دل"..."دل"..."دل"...پا شو آفتاب سر زده به عالم و آدم...

توی آسمان چشمهای فرشته صاعقه دوید.صدای غرش رعد و برق از شرق و غرب آسمان توی گوشهای شنوایش صیحه زد.!با اضطراب سرش رو روی سینه ی "دل"گذاشت تا صدای طپیدنش رو بشنوه...ولی خوب که گوش کرد از صدای طپش خبری نبود!! انگار اصلا اون "دل"نبود...و سالها بود که نمی طپید...

"فرشته"مثل قویی غمگین سرش رو فرو برد لای پرهاش...قطره ی اشکش فرو رفت توی ماسه ها تا قعر زمین ...

بعدها هزاران "دل"دیگه از اون محل جوانه زد...

 

بهار86