تبليغاتX
کاف استوری - نقدهاي داستان حلقه تاريك چاه(مريم دلباري)

کاف استوری

کارگاه نقد داستان

علي اصغر حسيني خاه(دهلران)

بومي بودن داستان را مي پسندم و معتقدم همخاني فرهنگ گفتاري و كرداري شخصيت هاي داستان، با واقعيت بيروني و آنچه ما تصور داريم، به پركردن خلاء هاي احتمالي محتواي داستان كمك مي كند. اتفاق جالبي كه احتمالن همه ي دوستان به آن اشاره خواهند كرد، دور بودن جغرافياي داستان (مكان، جاي) تا فضايي انتزاعي ست. به نحوي كه انگار يكي از مشكلات ما (سنگسار و مشابهات آن) در جزيره اي دور افتاده رخ مي دهد، البته به شيوه هاي مختص اهالي آن.

اين اتفاق، داستان را از سطح يك داستان انتقادي- اجتماعي يك لايه، به داستاني هنري رسانده است و در واقع فكر مي كنم «آن» داستان همين جزيره بودن آن است؛ جزيره اي به وسعت همه ي ما، ولي همچنان محدود در باورهاي منسوخ!

در داستان، كاركرد يكي از نشانه ها را هم پسنديدم؛ حلقه. نشانه اي كه داراي دو مفهوم است؛ وفاداري و محدوديت! يكي اصل است و ديگري انشعاب منحرف شده ي آن كه كم كم باعث بروز اصل ديگر، يعني خيانت مي شود، يعني نقطه ي مقابل وفاداري. راستش معتقدم نشانه هاي داستاني، بدون داشتن مفاهيم چندگونه در خدمت فضاي داستان، نشانه هايي زودگذر و كم ارزش اند. حلقه در اين داستان نشان مي دهد جايگاه و ارزش و كاركرد يك نشانه تا چه حدي مي تواند محكم باشد. و اين بدست نمي آيد مگر با تعقل نويسنده. چيزي كه مثلن چاه از آن برخوردار نيست و يا خيلي از نشانه هاي ديگر، در داستان هاي من و شما. يعني نداشتن دلالت هاي ضمني نشانه (نشانه هاي يك سويه).

از اين بحث اگر گذشته باشم، به نظرم چند نكته در داستان هم با اشكال مواجه بود؛ يكي زبان منقطع آن بود. گويي راويي حين روايت نفس نفس مي زند. استفاده از جملات كوتاه و استفاده نكردن از حروف اضافه و ربط و جملات به هم پيوسته، باعث شده بود لااقل من فكر كنم روايت لغزنده نيست. چيزي كه با فضاي بومي داستان مناسب خاهد بود.

موضوع بعد نحوه ي اطلاعات دهي داستان بود. گويي تعمدي از سوي نويسنده در كار بود كه تصوير مركزي داستان به تاخير بيفتد. (دختري به جرم گم شدن حلقه ازدواجش به خيانت متهم و در چاه انداخته شده و اهالي به سويش سنگ مي اندازند.) نفس اينكه اين تصوير را تا آخر داستان كش بدهيم، اشكالي ندارد. اما اينكه اين تعمد در ديالوگ ها هم نمود پيدا كند، جاي بحث است. طبيعتن به نظر نمي رسد شخصيت هاي ساده لوح روستايي جزيره، رمزگونه و راز دارانه حرف بزنند؛ گويي نمي خاهند چيزي را لو دهند! اين مساله در ديالوگ مادر رو به زليخا بيشتر ديده مي شد؛ آنجاهايي كه مي گويد: «شايد قسمتت همين بوده...»

و مساله ي سوم، پايان داستان است؛ آنجا كه ننه عبد به زليخاي در چاه گرفتار شده كمك مي كند. اين يعني سنت ها از پيرزني فرسوده شكست خاهند خورد! حال آنكه اين طور نيست و هنوز زنده اند. در واقع با اين تصوير، خيال مخاطب راحت مي شود و از تاثير رواني داستان كاسته مي شود. در حالي كه پايان داستان مي توانست تراژديك باشد و متاثر كننده... .

 

زهرا محمودي فرد(خرم آباد)

من بیشتر به کلیت داستان توجه کردم چون معتقدم روح یک داستان در کلیتش وجود دارد . من از نظر روانشناسی روی آن بحث نمی کنم برای اینکه متخصص روانشناسی نیستم . ولی به نظر من این را باید آنالیز روانی کرد. زلیخایی که تصور می کنم به عمد نام زلیخا را برایش انتخاب کرده بودید تا سر انجام هم در چاه بیفتد . و بعد هم مادر عبد نجاتش دهد. دیگر هم جمله (گناه از این جزیره دور ) که در پسش حتمن دید گاهی هست .اما یک سوال .اینکه اگر زلیخا واقعن عبد را دوست داشته پس چرا تن به ازدواج با الیاس می دهد ؟ در حالیکه عبد حلقه ازدواج را هم خریده است .و دیگر اینکه شخصیت ها و بیشتر شخصیت الیاس به نحوی گم و مرموز اند.اقلن در مورد زلیخا می بایست یک كليد بیو گرافیک به مخاطب داده می شد. حادثه ها و گره هایی که در شرح حال هر کسی وجود دارد. و مهم تر اینکه او در برابر آنها چه حالتی داشته .این در تکوین شخصیت های داستان موثر است. با این حال من به شخصه از دیالوگ های پخته ای که به کار رفته بود لذت بردم .ضمن اینکه بهترین داستان ها همان ها هستند که در اصل فقط یک اندیشه خوب برای عرضه دارند .بحث در این مورد مقداری خسته کننده است. جنبه درسی دارد ویک مقدار تحملش مشکل. یک بحث صد در صد درسی .که شما به زیبایی از پسش بر آمده اید..

 

 

زهرا ميمندي پاريزي(كرمان)

 تصور کنید یک  بوم نقاشی ومقداری رنگ وحتی موضوع نقاشی را به یک نقاش داده باشند و از او خاسته باشند که عینن همان را نقاشی کند.نقاش ما دست به کار می شود. بعد از آنکه کارش تمام می شود آنچه که ما از عملکرد او می بینیم در واقع آنچه که خاسته شده نیست.در نگاه اول خطوط در هم و بر همی را می بینیم که انگار در کلافی سر در گم قرار دارند.بعد کمی از بوم فاصله می گیریم و متوجه می شویم که این خطوط آنقدر ها هم بی سر وسامان نیستند وانگار در این فاصله طرح کمرنگی را به ما نشان می دهند طرحی که شتابان وبا خطوط سیاه و سفید شکل گرفته است.حتا در جاهایی خطوطی سرگردان را نیز می بینیم که ادامه شان به هیچ فرمی نمی رسد و انگار سرگردان در مسیر کلی این طرح قرار گرفته اند و همین خطوط سرگردان هستند که انگار در بعضی از فضای بوم تضادهایی را ایجاد کرده اند.اما چرا اینهمه شتاب؟ ودیگر اینکه چرا با توجه به داشتن اینهمه امکانات رنگی, سیاه و سفید؟شاید با توجه به این مثال بتوان راحت تر در مورد این اثر حرف زد. با توجه به پتانسیل بالای موضوع وامکانات زبانی که می شد در این اثر دید  اما شتاب زدگی در شیوه به اجرا در آوردن این همه پتانسیل نه تنها آن امکانات زبانی را به کار نگرفته بلکه به نوعی باعث هرز رفتن موضوع در جهتی غیر از آنچه که باید, شده .انگار که نویسنده خاسته باشد در یک مدت زمان کم خیلی حرف ها را به زبان بیاورد بی آنکه به این  امر توجه داشته باشد که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد ! دیگر استفاده از عناصر بومی نویسی و همین طور بوم گرایی اندیشه ای ست که منجر به اتفاق داستان شدن, شده است. در این که این متن یکصدا  نوشتار بومی خود را چه در سطح زبان و چه در تفکر بیان می کند شکی نیست و این به نظر خیلی یکدست می آید چرا که  کل اثر در نهایت این مهم را به تماشا گذاشته است .بحث اصلی سر نحوه به تماشا گذاشتن است . در برخورد اول همین عناصر به ظاهر مثبت به طور زیرکانه ای علیه کلیت خود مبارزه می کنند .خطوط اصلی روایت را می بینیم.اما کجا؟در زیر متنی که خاننده برای خود می سازد نه در بطن اصلی داستان.در یک روستای جنوبی یا جزیره که دارای عقاید و سنتهای خاصی هستند داشتن حلقه عروسی نشانه پاک بودن زن و از دست دادن آن نشانه ناپاکی و به خطا رفتن زن است و مجازات دارد .زن را به چاهی می افکنند  بی آب و نان و بر او سنگ می زنند تا بمیرد.این در واقع لایه اولیه اثر می باشد.یک قدم جلوتر می رویم.راوی زنی ست که در این لحظه مرتکب همین گناه شده و اکنون در چاه به سر می برد.خیالات و اتفاقات گذشته به او هجوم می آورند.برگشت به گذشته.قصه آغاز می شود.او را به زور و شاید به خاطر پول به زنی مردی به نام الیاس درمی آورند.زن از قبل دلبسته مردی به نام عبد است.اما بعد از شوهر کردن زن عبد دیگر کاری به او ندارد-نام زن زلیخا است.انتخاب اسم بی دلیل نیست.همیشه در قصه ها یوسف به چاه می رود اینبار زلیخا. یوسف کیست و کجاست؟این اسم به نظر مبتذل ترین عنصری ست که به این اثر ضربه می زند-زمان در این اثر یعنی در واقع زمان تقدیری در این اثر به نوعی از بین رفته وبه آن ضربه وارد شده.حلقه ای که گشاد است.دستی که با گذشت زمان چاق می شود.مادری که می میرد و در کنار پدر می میرد و زنی که اکنون در چاه است و معلوم نیست که چند ساله است.-در واقع یکی از خطوط سرگردان این اثر را باید در بحث شخصیت راوی دید و اعمالی که او انجام می دهد.زنی که بعد از ازدواجش اجازه نمی دهد که مردش به او دست بزند این امکان دارد؟آنهم در میان آدمهایی که آنهمه مقید سنت های عجیب هستند. مهمتر عملی که این زن مرتکب می شود یعنی رفتن به سراغ عبد و بوسیدن او؟این عمل را چه زمانی انجام می دهد؟سر حلقه زردش چه می آید؟برای چه؟این تغییر کی حاصل شد.او که دستهایش تپل شده بودند و حلقه برای انگشتش تنگ شده بود؟-چرا جزیره؟ملا؟ و در همین حین این جمله (قسم به خدایان جزیره..) و بعد صلوات !تضادی که در همین جا می بینیم جای تامل دارد. چرا سیب؟ و خیلی چراهای دیگر ... در کل شتاب زدگی در لحن یعنی در واقع برخورد نویسنده با موضوع نیز از جمله نکاتی ست که می توان بر آن تاکید گذاشت .زمان فعل ها هم گاهی به هم ریخته است.مثلن (صدای الیاس بود انگار.بغض دارد) و دیگر اینکه بودن این ملا و دعا ها یی که می کند.یا دعایی که هر نفر موقع سنگ انداختن می گوید با کل  اثر انگار متفاوتند.هم از لحاظ اعتقادی و هم آوایی و زبانی!.کاش نویسنده عزیز و خوش ذوق کمی بیشتر از پتانسیل نهفته در موضوع به کار برده شان استفاده می کردند البته با طمانینه بیشتر در نحوه اجرای اثر.

 

 

فهيمه جعفري (تهران )

 

داستان "چاه" به نظرم داستان خوبی است و نویسنده، تمهیدات به جایی به کار برده است. برای نشان دادن این تمهیدات، از منظر روایت شناسی داستان را بررسی می کنم. از طرفی از همین منظر به وجهی که باعث منجمد شدن داستان شده است. اشاره خواهم کرد. 

راوی کیست؟

راوی، زنی است که برخلاف میل اش او را شوهر (الیاس) داده اند در حالی که او دلبسته ی مرد دیگری (عبد) بود.

انگیزه روایت چیست؟

زن می خواهد ماجرایی را  که منجر به چاه رفتنش شده، بازگو کند.

لحظه روایت چه موقع است؟

لحظه روایت، راوی در چاه است و از همان جا ماجرایش را روایت می کند. انتخاب وقایع و نحوه چیدمان آن نه تنها باعث شده که فاصله ی معقولی میان طرح و داستان به وجود بیاید. بلکه با ذهنیت و موقعیت راوی که در چاه است، همخوانی دارد. یعنی ذهن راوی بنا به موقعیت و ماجرای که بر او گذشته، از حال به گذشته حرکت می­کند که حرکت درست و به جایی است. و کم کم با تمهید، افتادن هر سنگ به چاه، ماجرا را کامل می کند. این تمهید، با موتیف « - گناه از این جزیره دور» آغاز می شود، راوی با حدس این که چه کسی سنگ را انداخته بخشی از ماجرا در ذهنش تداعی می شود. و جالب است که هر بار می گوید "انگار" صدای، مثلا الیاس بود یا ملا. اما در مورد "عبد" قاطعانه می گوید "عبد گفت" و سنگ او را کلوخ فرض می کند.

اما از طرفی داستان "چاه" در حد یک داستان خوب و با تکنیکِ پیشامدرنی باقی مانده است. و نتوانسته از حوزه بسته ی خود خارج شده و راهی دنیای مدرن شود. داستانی عالی است که مضمون آن به محدوده جغرافیای خود که حالا این جا فضا بومی است، محدود نشود. و داستان، دلالت و استعاره ای از وضعیت انسانها یا به طور خاص در این داستان زنان باشند. در این داستان چون راوی اول شخص است برای دلالت مند شدن داستان و خارج شدن از فضای بسته می بایست راوی مدرن می بود. یعنی در این جا راوی، کاملا راوی قابل اعتمادی است که از همان ابتدا معترف است که به شوهرش وفادار نخواهد بود. زیرا در موقع جاری شدن صیغه ی عقد قسم وفاداری نمی خورد و نمی گذارد شوهرش به او دست بزند. و گمان این که شاید حلقه بر حسب تصادف گم شده باشد را نیز منتفی می کند. زیرا می گوید که دستانش تپل شده بود و حلقه "چنان چسبید به دستم که هر چه صابون می زدم در نمی آمد..." 

به نظرم، راوی باید غیرقابل اعتماد باشد و دارای پیچیدگی و رفتارهای متناقضی، که نتوانیم درستی یا نادرستی آن را از هم تشخیص بدهیم. در صحت و سقم روایتش تردید کنیم. ولی در این داستان همان سادگی و روراستی، راوی سنتی را داریم و چنین راوی نمی تواند، از محدوده خود خارج شود. و همینطور پایانی که با قاطعیت آخرین ضربه را وارد می کند. و جایی برای ذهن خواننده نمی گذارد. هر چند که استعاره ی خوبی است از اینکه علی رغم انتظار راوی که منتظر نجات دهنده ی مردی بود که او را نجات بدهد و در مقابل مردم بایستد. زنی که خود متهم به خیانت است ناجی است.

 

 

 

 

 

 

 

 

ياسر اكبريان ( خرم آباد)

با سلاح نشانه شناسي سراغ اين داستان برويد

خانم دلباري از جمله داستان نويساني نسل چهارم است كه خوب درخشيده است.

وقتي در داستان با نشانه ها سر و كار داشته باشيم خاه و ناخاه چون به هرمونتيك بر مي خوريم دستمان باز است و هيچ چارچوبه ي نقد از پيش تعيين شده اي را نمي پذيريم..داستان حلقه چاه داستان آدم هايي است دچار سنت و نه سنتي. گاهي سنت را مي پذيريم و در آن زندگي مي كنيم ولي شخصيت ذليخا آدمي است كه در باتلاقي بنام سنت گير كرده است.من ممنونم از اين داستان كه نق زدن هاي فمنيستي عريان در آن ديده نشد و اين هم موفقيت داستان است.تقابل در نشانه در نظم نشانه شناسي داستان زيباست كه تعليق و پاشنه ي روايت را تشكيل مي دهند ( حلقه ي نامزدي و حلقه چاه) در سايه واژه ها من به يك شهود خوب رسيدم كه حلقه ي نامزدي به زعم من همان حفره اي است كه در داستان راوي در آن گير مي افتد و اين حفره در نظم نشانه شناسي داستان شولا عوض مي كند كه گاهي در دست ننه عبد و گاهي در انگشتان ذليخاست.اين نظم نشانه شناسي به ما مي فهماند كه آنها در محدوده اي قرار گرفته اند كه خارج شدن از آن شايد محال باشد.چرا كه هيچ كدام از شخصيت ها نه مي توانند سنت را انكار كنند و نه در تقابل با آن برخيزند.چرا كه ...گناه از جزيره دور باشد " فكر مي كنم اين واژه ها دست به دست هم داده اند كه من به اين برسم كه ازدواج يك قرارداد نيست بلكه اجبار است.

دنياي كهن الگو ، ميراثي است كه هر زمان سر بر مي كشد چه در داستان چه در هر هنر ديگري.

با توجه به نقش راوي (كه اسم اش ذليخاست) اين اسم يك بار معنايي به دنبال خود مي كشد.ذليخا...زني كه نسبت به زيبايي و آن چيزي كه حق خودش است در طلب اش مبارزه مي كند و شايد گفت ذليخا ي كهن الگو يك عصيان است نسبت به سنت رايج زمان اش و اينبار معناي كهن الگويي هم در داستان توسط راوي به دوش كشيده مي شود.وقتي كه ذليخا سراغ سيب ممنوعه اش مي رود ( عبد ) سنت  و حلقه ي دست مانعي مي شود براي او ولي باز اصرار مي ورزد...رفته بودم بين نخل ها ، مي دانستم آنجاست.خلوت كرده بود و به عادت هميشه زانو بر هم زده بود و باخاك بازي مي كرد.دست زدم روي شانه اش ، جا خورد. تا ديدم سر برگرداند.مثل هميشه كنارش نشستم.دست اش را گرفتم.مهلت ندادم و بوسيدم اش...گفت : ( حيا كن زن...از آن حلقه ي دست ات...زود باش از اينجا برو...) اين نو شته در داستان به خوبي به ما نشان مي دهد كه نقش كهن الگويي ذليخا به خوبي ابفا شده است و اين هوش هنري خوب دلباري را مي رساند.

پاياني خوب و دلپذير

پايان داستان سيبي به صورت راوي مي خورد كه زني آنرا به ته چاه فرستاده است كه به نوعي همدرد راوي ست( ننه عبد كه همه مي شناسيم اش) كه با حركات اش اعتراض اش را به هر نحوي كه بتواند نشان مي دهد : با برعكس پوشيدن چادر به ما اين مفهوم را منتقل مي كند كه هنوز غرايض اش نمرده اند. چرا كه مردش نيست و رفته آنور آب و با حركات اش دنبال مرد ديگري مي گردد.سيبي كه به سر ذليخا مي خورد من را خوشحال مي كند.با توجه به بار معنايي كه سيب به دنبال خود مي كشتند ( فكر نمي كنم نياز نباشد آن را توضيح بدهم ) اين اميد را مي دهد كه ذليخا شايد از اين منجلاب كه سنت دورش پيچيده است بيرون بيايد چرا كه خوش بينيم به اين سيب و البته صداي دورگه ي ننه عبد.

(ذليخا بخور تا جان بگيري)

(الان است كه سنگ اش بيفتد پايين.صدايي آشناست.رگه دار...زنانه....اما محكم.چيزي افتاد پايين...گرده ، ولي سنگ نيست.بوي سيب دارد.گاز زدم.مزه ي كلوخ ندارد.سيب...سيب )

 

 

 

كرم رضا تاج مهر(خرم آباد)

مي خاهم با صراحت بگويم كه خيلي كم اتفاق مي افتد داستان نويس هاي زن ما به عمق لايه هاي جامعه‌ي خودمان بپردازند و موفق هم باشند. در تاريكي چاه از نمونه هاي نادري است كه جايشان واقعن در ادبيات داستاني ما خالي است. و اين نكته وقتي باعث اندوه بيشتر مي‌شود كه بدانيم در جامعه ي ما گرايش خانم ها نسبت به داستان نويسي بسيار بيشتر از آقايان است اما در نهايت تعداد كمتري از آنها به جايگاههاي درخور مي‌توانند برسند و نويسنده ي در تاريكي چاه از پتانسيلي سرشار بهره‌مند است اما چيزي كه باعث نگراني من است اين است كه مدت‌هاست كار تازه‌اي از ايشان نديده‌ام...

تاريكي چاه تاريكي زندگي در جامعه‌ي خودمان است كه براي زنها انگار تاريكي‌اش بسيار بيشتر است.جزيره اي كه انگار پرت افتاده و قرار نيست به هيچ چيز تازه و برخلاف سنتي روي خوش نشان بدهد. نويسنده پرده از فاجعه‌اي بر مي‌دارد كه به خوبي درك و لمس‌اش كرده و ابعادش را مي‌شناسد و مي‌داند كه درد همجنس خودش چيست اما هرگز احساس بيش از حدش را در داستان بروز نمي‌دهد كه كار را خراب كند و با مظلوم نمايي‌هاي آنچناني داستان را در سطح نگه دارد. شخصيت‌ها در سايه‌ي كلام صريح اما درعين‌حال غيرمستقيم راوي بخوبي شكل مي‌گيرند و اين مسووليت برگُرده‌ي تك‌تك جملات داستان احساس مي‌شود. همه چيز تراشيده و بجاست. نه كم‌ وكاستي هست و نه زياده‌گويي‌اي .پاكي جزيره به خطر افتاده و مسبب‌اش بايد كيفر بشود. انگار يك بار ديگر حواي گندم خار از بهشت رانده مي‌شود اما اين بار در چاه يوسف گرفتار مي‌شود و مي‌دانيم كه بايد رها شود از تاريكي چاه. با تمام اين اوصاف من انتظار داشتم داستان تمام نشود و در انتظار بمانيم. همه‌مان. هم ما كه مخاطب‌ايم. هم نويسنده و هم زليخا. نمي‌دانم چرا دوست نداشتم نويسنده نقطه‌ي پاياني داستان‌اش را بگذارد و همه چيز را تمام كند. پايان داستان ظرفيت‌اش را داشت كه در يك وهم‌‌گونه‌گي روايت شود. وهمي كه تاريكي چاه به زليخا داده و در عين انتظار مخاطب را هم برآورده مي‌كند و داستان هم براي‌ هميشه در ذهن مي‌ماند و تمام نمي‌شود، چرا كه مي‌دانيم هميشه جنگ بر ضدكهنه‌گي و سنت‌هاي آنچناني ادامه دارد و در عين حال پيوسته يك سري چيزهاي نو، كهنه مي‌شوند و قد علم مي‌كنند... پاياني مانند پايان جاي خالي سلوچ كه آخرش هم متوجه نمي شويم وهم است يا سلوچ جدي جدي برگشته

خلیل رشنوی ( اندیمشک )

داستان چه مي خواست بگويد ؟

داستان قصه سرگشتگي و عشق ممنوعه زني است به نام زليخا . حكايت عشقي بي فرجام . زليخا دختري است كه به اجبار به همسري الياس درمي آيد ولي در خفا او دلداده كس ديگري است به نام عبد . دلدادگي زليخا به عبد آنقدر شديد است كه حتي بعد از ازدواج او با الياس هنوز در قلبش موج مي زند . داستان در فضاي جنوب اتفاق مي افتد . جايي كه سنت به حق و حقوق زن جراحت مي زند . زن در اين محيط چيزي كم تر از برده نيست . حلقه طلايي ازدواج حلقه اي است كه زن از دايره اش به تاريكي چاه مي افتد .

 مرد ها به دريا مي زنند . آنور شط خيانت مي كنند و بعد  گم مي شود ولي زن بعد از او حق ندارد اين حلقه بردگي شوهرش را از انگشت هايش خارج كند . رها شدن از حلقه طلايي ازدواج يعني افتادن در حلقه تاريك چاه . تاوان اين اشتباه بسيار سنگين است . گم كردن حلقه ازدواج يعني خيانت به شوهر و تاوانش چيزي نيست جز افتادن به درون چاه و حبس شدن در آن و پوسيده شدن . زليخاي داستان هم به اين اشتباه دچار مي شود و به چاه مي افتد و سنگباران مي شود.

-گناه از اين جزيره دور

توي قصه زن ها هم دست مردها هستند . حتي مي شود گفت كه جرمشان از مردها سنگين تر است . مثل لاشخورها هميشه منتظرند تا يكي از خودشان به خاطر گم كردن حلقه اش به عمد يا غيرعمد مشمول رسم جزيره شوند تا در مجازات او سهمي داشته باشند . انگار كه در يك بازي تفريحي به نام بازي سنگسار شركت كنند .

در اين ميان دو شخصيت وجود دارد كه تقريبن همراه زليخا مي آيند . يكي عبد و ديگري مادر عبد . كسي به كمك زليخا مي آيد روي چاه . آيا عبد است ؟ خير . هرچه باشد عبد از جنس همين مردهاي جزيره است . به خاطر مفقود شدن حلقه مادرش پيرهنش را جر داده . پس كسي كه به كمك زليخا مي آيد كيست . مادر عبد . از جنس زليخا . هم رنج او و كسي كه درد زليخا را مي شناسد .

اندر احوالات تكنيكي داستان :

روايت در داستان به هم پيوسته نيست و همين به داستان زيبايي دوچنداني داده . همين گسست زماني است كه در اثر كشش ايجاد مي كند . هر بخش با يك ديالوگ به عنوان ( گناه از اين جزيره دور ) آغاز مي شود . اين همان جمله است كه با پرتاب هر سنگ به درون چاه از زبان پرتاب كننده بيرون مي آيد . شخصيت راوي در داستان كمي دچار تضاد است . در جايي از داستان  پدر به دخترش مي گويد كه حيض شدن دختر روي فرش خانه اش معصيت دارد و اين گريزي است به حديثي از پيامبر با همين مضمون كه مردان دينش را هشدار داده كه مبادا دخترانش در خانه شان حيض شوند . مصداق اين حديث هم خوش يمن بودن ازدواج دختران در سن 9 سالگي است كه به صراحت بيان مي شود . اين جمله اي كه پدر زليخا در داستان مي گويد بيان گر همين آموزه ديني است . پس با استناد به اين ديالوگ زليخا در سن بسيار كمي ازدواج كرده .  اما ما در داستان مي بينيم همين دختر كوچك  قبل از ازدواجش معشوقه اي دارد به نام عبد كه با توجه به توان خريد حلقه و نگهداري مادرش بايد خيلي از زليخا بزرگتر باشد . در چنين سن هاي كمي ، دخترها معمولن با هم سن و سالان خودشان ارتباط برقرار مي كنند .

نويسنده در تلقين فضاي بومي به داستان موفق بوده اما در توصيف آن نه . چند ديالوگ و كلمه فولكلور به تنهايي نمي توانند اين فضا را ترسيم كنند . ما از شط فقط اسمش را مي شنويم . از نخل فقط اسمي در داستان است . هيچ توصيفي از مكان داستان داده نمي شود . داستان فقط روي كاغذ اتفاق مي افتد .

به نظر داستان خيلي فشرده شده . ملا . الياس. عبد . پدر و مادر زليخا . همه سراسيمه وارد داستان مي شوند و مي روند . چيزي كه داستان را در ذهن مخاطب رسوب مي دهد بازشناسي همين شخصيت هاي داستان است . اين شخصيت هاي مقابل قهرمان داستان هستند كه به داستان رنگ و بو مي دهند . به رفتارها معنا مي دهند  و آن ها را باورپذير مي كنند . در داستان حلقه تاريك چاه اين  شخصيت ها بدون كوچترين كنش و تاملي در رفت و آمد هستند و راوي دايم آن ها را به دلخاه خودش مختصر روايتي مي كند و خلاص . همين باعث شده كه مهمترين ركن داستان يعني رسم در چاه انداختن زن ها باور نشود . بزرگترين مشكل در داستان نيز همين باور ناپذير بودن سنت ذكر شده در جزيره است . شايد براي شخص غير ايراني مثلن يك اروپايي كه ايران را نمي شناسد اين سنت باورپذير و جذاب باشد . اما من ايراني نمي توانم اين را باور كنم كه در گوشه اي از كشور به خاطر گم شدن حلقه هاي ازدواج ، زن ها را سنگسار مي كنند . چون نشنيده ام . اگر هم وجود دارد و من نشنيده ام نويسنده نتوانسته آن را برايم باور پذير كند .

به هر حال داستان حلقه تاريك چاه داستان خوبي است . زبان خوبي دارد . كلمات فولكور به خوبي در داستان جا مي افتد . روايت دلنشين و سيال است و پيچيدگي ها داستان آنقدر دورت نمي دهند كه سرت گيج برود . داستان ما را به سفر برد . سفر به خوزستان . به كنار شط .