
سیامک احمدی
یادداشتی بر داستان « به خاطر تو »
وقتی برای بار اول خواندم ..
- تا چند سطر اول داستان گیج و گنگ بودم . آیا اول شخص داستان در اتومبیل تنهاست یا شخص دیگری در کنار او نشسته است ؟ بعضی از جمله ها از زبان شخص اول است و بعضی به نظر می رسد از زبان او نیست . آیا با او در حال گفتگو است ؟ اما نشانه های نگارشی چیز دیگری می گوید . اسمی به میان آمد – امیر حسین – آیا اسم راننده است یا اسم شخص دیگری که در کنار او نشسته است ؟ آیا هر دو از نظر جنسیتی ، مرد هستند ؟ و تا جایی که حرف از آرایش صورت و لب به میان نیامده بود ، متوجه نشده بودم که یکی از شخصیت ها زن است .. نمی دانم چرا .. شاید ضعف از خوانش من بود !
- از جایی که داستان از تک گویی به سمت گفت و گو بین دو نفر ، پیچید ، مشخص شد که دو نفر هستند و کمی که جلوتر نیز فهمیدم که به نوعی در یکسری از چیزها یا بهتر بگویم ایدوئولوژی و جهان بینی با هم تضاد دارند اما این تضاد آنقدر حاد نیست که منجر به جدایی شود .
مرد به تمام سوالات زن پاسخ می دهد و این را یک روز از زبان زن می شنویم و زن از موضع خود پایین می آید و به حرف های مرد گوش می دهد و به نوعی عمل می کند و با ایدئولوژی او همراه می شود اما باور ندارد و مرد نیز راسخ بر روی ایدئولوژی خود ایستاده و چندان خواننده را به سمت خود نمی کشاند و به نوعی امواج منفی از خود بیرون می دهد و شاید قشر خاصی با او همذات پنداری کنند .
- قسمتی از داستان ، خواننده ( من ) را به اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 می کشاند که حال و هوا و تفکرات چپی و اسلامی و دیگران .. در همه جا پراکنده بود . اما این لایه های بسیار دارد که در سطح قرار دادن آن با پوسته ای نازک گمان نبرم که چندان دلچسب باشد هر چند که تقابل آن فضاها حتی در رویی ترین لایه ها جلب توجه می کند و جذاب است .
- و جنگ .. شهید و شهادت .. شهادت در درگیری های انقلابی و چه در جنگ .. باز هم در سطح .. فقط یک کلمه در یک جمله ( ... برای من چه فرقی می کند که تصویب شود نام شهید بر تو باشد یا نه ... ) اما با پرداختی خوب در پسا خاطره ذهنی شخصیت داستان که به نوعی روند شکل گیری داستان تا آخر را شکل می دهد . قهرمانی که در جایی ضد قهرمان و در جایی دیگر در مفهوم کلمه خود ثابت قدم است . و باید گفته شود که بیشتر جنگ تفکرات .. ایدئولوژی .. را می خواند خواننده ( من ) ، البته ابن بد نیست بلکه در نوع خودش خوب و عالی است چرا که اساس جنگ بر همین است و صلح حتی مصلحتی و در ظاهر است نه در باطن و نه در تفکر .
- شخصیت اصلی .. قهرمان داستان .. در فاصله یک رانندگی از محلی که چندان به عنوان مبدا مهم نیست ، به محلی دیگر که باید یک قبرستان باشد ( محل دفن شخصیت محوری داستان ) ، می رود . در این بین اتفاقاتی که برایش روی می دهد دغدغه های ذهنی اش را بروز می دهد که بازگو کننده جهان بینی و ایدوئولوژی است که در بیشتر موارد مرور خاطرات و یا برگشتن به عقب از نظر زمانی و مکانی است که این امر به فرمان عنصر داستان گو و روایت انجام می گیرد که در نهایت به یک چرخش به دور یک محور می رسد که قهرمان یا ضد قهرمان این داستان به گذشته اش باز می گردد هر چند خوب یا بد ، که این در جایی با تفکرات و خواسته های نویسنده از روایت همسو است و با خواننده همسو نیست و بالعکس !
- سیگار کشیدن ، آرایش کردن ( در محیط بیرون ) ، رانندگی بد .. بی اعصاب و ناسزا گفتن ، نوع پوشش .. مانتو .. ، مطالعه کتاب هایی که ظاهرا تفکرات اسلامی در آن به چشم نمی خورد ( ... نوشته های نیهیلیستی ... ) ، تراول چک ( پول دار بودن و از مالی خوبی برخوردار بودن و شاید هم دست و دلباز و شاید هم به خاطر خلاص شدن از دست یک مزاحم و باز هم سیگار .. نشانه و بارزه های شخصیت اصلی داستان است .. و در جایی هم صورت رنگ و رو رفته . اما تا چه حد به پرداخت شخصیت اصلی ( زن ) چه از نظر ظاهر و چه باطن کمک می کند ؟ آیا تصویر از چهره ی او در ذهن خواننده نقش می بندد و یا فقط فردی .. زنی را می بیند بدون صورت . شاید بدون صورت معنای بدون هویت باشد که مد نظر نویسنده بوده و شاید هم نه .
- ( ... تازه یاد گرفته ام که موقع رانندگی سیگار بکشم . کمی خاکستر می ریزد روی مانتو ام . در این مورد هنوز حرفه ای نشده ام .
سیگار را با دو انگشتت گرفتی و آنرا با پشت دست دیگرت خاموش کردی... )
به مثالی اکتفا می کنم در بالا .. نویسنده با مهارتی خاص از داخل اتومبیل ، خواننده را به بیرون و به عقب ( گذشته ) در پارکی می برد . و باز هم عنصر لاینفک سیگار . و چه خشن خواسته یک فرد را از فردی دیگر نشان می دهد و یا شاید هم درصد عشق ، دوست داشتن ، خواستن و بار سنگین ایدئولوژی !
- و عشق .. و تنهایی ( کمبود حضور یک مرد ) .. که در هر پراگراف خوانده می شود ، درک می شود و لمس می شود اما فهمیده نمی شود .. باورش سخت است اما جز این نمی تواند باشد که یک رابطه شروع می شود و برای رسیدن به یک ایدئولوژی پایان می یابد .
( ... پشت دستت را که سوخته بود بوسیدم ... ) ، ( ... هر روز بعد از ساعت اداری ، هر دو از موسسه ، البته با کمی فاصله ، به آن پارک می رفتیم . یکی دو ساعت با هم حرف می زدیم و بحث می کردیم ... ) ، ( ... اگر بودی من مجبور نبودم ... ) ، (... امروز هم برای همین است که بی رنگ و رو هستم. به خاطر تو! ... ) ، ( ... خسته شده ام از اینکه هر روز و شب ، بعد از نماز از خدا بخواهم که مرا به تو برساند ... ) ، ( ... صبح که می رفتی ، بلند نشدم . بیدار بودم اما چشمهایم را باز نکردم . صورتم را برای آخرین بار بوسیدی و رفتی . برای آخرین بار ... ) ، ( ... همین گل ها را دوست داشتی دیگر؟ کم کم دارد یادم می رود ... سیگاری روشن می کنم و بلند می شوم . )
