تبليغاتX
کاف استوری - چند داستان كوتاه كوتاه از سيامك احمدي

کاف استوری

کارگاه نقد داستان

چند داستان كوتاه كوتاه از:

سيامك احمدي

بدون گفتگو

ساعت ، ده و بيست و پنج دقيقه و 30  ثانيه . پشت چراغ قرمز..

صداي ازدحام آدم ها و ماشين ها ، صداي ترمزها ، صداي بهم خوردن بال دو كبوتر ،

صداي عصای گدایی به ظاهرکور در خیابان ، صداي جوشكاريِ تابلوي طلا فروشي ،

صداي جنگ و جدل چند نفر در پياده رو ، صداي دستفروش هاي كنار خيابان ،

صداي پاره شدن يقه و آستين پيراهن ، صداي افتادن دو عدد دگمه بر كف پياده رو ،

صداي حركت چند قوطي حلبي در جوي كنار خيابان ، صدای باز شدن در یک بطری ،

صداي افتادن دانه برنج از پشت مورچه كارگر، صدای شکستن یک تکه استخوان ،

صداي زنگ چند تلفن ثابت و چند تلفن همراه ، صداي باز و بسته شدن درها ،

صدای شمردن اسکناس های تانخورده و نو، صداي حركت آسانسور ،

صدای کشیده شدن چند دندان بر روی چند دندان دیگر، صداي كشيده شدن اهرم گلنگدن ،

صداي آژير اتومبيل هاي پليس و آمبولانس ، صداي گريه يك بچه ، صداي يك سيلي ،

صداي شكستن ساقه يك شاخه گُل ، صداي سوت قطار، صداي دنگ دنگ ناقوس ،

صدای ورق خوردن صفحه های یک کتاب ، صداي زمزمه هاي فالگيرِ كنارخيابان ،

صداي آواز دو قناري يك كلاغ ، صداي باز و بسته شدن قيچي چند آرايشگر ،

صداي بسته شدن درِ سطل زباله ، صداي جِغ جِغ كفش يك بچه ،

صداي تيك تاك و تيك تيك ساعت ها ، صداي هِق هِق و بغض در گلو خُفته ،

صدای قِژ قِژ فنرهای تخت خواب ... ، صدای نفس زدن های ماهی در آب ،

صداي افتادن سكه در داخل تلفن همگاني سرِ چهارراه ، صدای یک چرخ خیاطی ،

صداي بستن چند دگمه و بالا کشیدن زیپ شلوار ، صداي يك فرياد « خفه شو » ،

صداي شكسته شدن شيشه پنجره ، صدای بهم کوبیدن در..

ساعت ، ده و بيست و پنج دقيقه و 31  ثانيه . پشت چراغ قرمز.. شليك يك گلوله ،

صداي انفجار يك مُخ !

 

صندلی ها و پایه ها

صندلی ها دیگر توان ندارند . پایه های صندلی ها هم دیگر رمقی برایشان نمانده است . مردها و زن ها ی چاق ، زن ها و مردهای لاغر و بچه ها ، امان از دست بچه ها ! یکجا که بند نمی شوند ، بالا می پرند ، پایین می پرند ، چرخ می زنند ، کج می شوند ، اسب سواری می کنند . در اساس صندلی ها و پایه هاشان مدت زمان طولانی است که از معنای واقعی شان و ازکاربرد اصلی شان دورشده اند ، جاه ومقام! بیچاره صندلی ها ، بیچاره پایه های صندلی ها ! براین اساس درآخرین نشست سران « صندلی و پایه ها » همگی با اکثریت آرا به این نتیجه رسیدند که .. « زین پس هیچ کس حق نشستن بر روی هیچ صندلی را تحت هیچ عنوان ندارد » !!!

واین بیانیه به مانند تمامی بیانیه ها ، سخت ومحکم به اجرا درآمد!

  

چتر

 از تاکسی پیاده شد . در را که بست ، راننده گفت : « آهای آقا ،

آقا .. آقا با شمام ! »

مسافر در حال وارد شدن به پیاده رو بود . برگشت و به راننده

نگاه کرد . باران به شدت در حال باریدن بود .

راننده گفت : « ببخشید .. چتر.. چترتون رو فراموش کردید !»

مسافر در جواب گفت : « می خوام زیر بارون راه برم . می خوام

خیس بشم . » و در پیاده رو شروع به حرکت کرد .

راننده با تعجب دورشدن مسافر را نگاه کرد . باران بارید تا مسافر

خیس شود .. و چتر احساس بیهودگی کرد !