سروش رهگذر :
می خواهم طبق قولی که به دوست خوب و خوش قلمم، مجید اسطیری داده ام، نظرم را بی پرده در مورد داستان اخیرش که طبق معمول بی نام! در نشریه مجازی " کاف استوری " ارائه کرده، بنویسم: البته با یادآوری این نکته که در ادامه آنچه می آید، صرفا نظرات شخصی یک مثلا داستان نویس است نه یک منتقد با سابقه نیویورکر! پس:
در مورد نظر کلی ام (بعد از این تغییرات) باید بگویم همان نظر قبلی است و جهت اطلاع احیانا خوانندگان این سطور باید اضافه کنم این داستان را قبلا و البته جمع و جورتر از حالت فعلیش ارسالی از طرف شخص نویسنده، خوانده بودم؛ البته با نام نسبتا قشنگی و دیگر اینکه قسمت ابتدایی و به طبع قسمت انتهایی که پیرزن راوی قصه به یادآوری خاطره ی مربوط به سی و اندی سال پیشش اشاره می کند، وجود نداشت.
داستان، داستانِ یک روز یکی از روسپی های محله ی بدنام " شهرنو " طهران قدیم با نام اصلی ملوک و مستعار نازی است. که با لحن و زبان بسیار ساده خالی از هرنوع پیچیدگی راوی، خواننده در جریان تمامی ماوقعه قرار می گیرد. جریان بازگویی ذهنی یک خاطره بسیار دور؛ اما چیزی که در همین قدم اول توی ذوق می زند، یادآوری یکدفعه ی پیرزن قصه است که به محض نشستن روی نیکمت پارکی که در گذشته محله و محل سکونت آنان بوده، بدون دیدن مثلا یک عکاس دوره گرد با ریش یا عینک ته استکانی یا چیزی شبیه به آن به یادآوری این خاطره نه چندان خاطره! می پردازد آنهم با جزییاتی بسیار دقیق که از پیرزنی با این سن و سال و با این سابقه کاری! انتظاری کاملا غیرممکن است و این می شود اولین و بزرگترین ضعف داستان! می شود یک خاطره خود ساخته که از اینجا تا به آخر ما ردپای نویسنده ی مذکر و جوان را در این داستان به وضوح می بینیم. (البته وقتی می گویم ما، منظورم منِ خاص است!)
می توانست نویسنده در این مرحله تنها با یاداوری چارچوب کلی این خاطره، تن به ساختن شخصیت عجیب و تاحدودی به میل خودش آسمانی یک هنرمند که در اینجا هنرش را با گرفتن عکس از روسپیان به واقع قربانیان بازیهای زمانه این محله، در وهله ی اول به راوی و و در مرحله ی بعد به مخاطب نشان می داد، بدهد اما ما به یکباره از تصویر مبهم سایه گون هنرمند به عکاس پرحرفی روبرو می شویم که در این میان تمامی سئوالات ذهنی نویسنده و البته خواهشها و تمناهای او را یک به یک به روسپی و متاسفانه راوی! منتقل می کند. مدل کلیشه ای یک نویسنده شاید نوگرای نوع دوست که مثلا وقت گرفته و به جای اینکه به اصل کارش در کنار روسپی بپردازد، قلم و خودکار درآورده و پس از اینکه زندگی نامه ی او را در یک جلسه مفصلا به رشته تحریر درآورده حالا نوبت آنست که چیزی روی سرش بگذارد و چیزی روی دوشش! که دخترم برگرد به راه صحیح زندگی!! خداوند خوب است، مهربان است و خودش قول داده همه گان را یکجا ببخشد؛ به یکباره می شود یک مصلح اجتماعی... تنها در یکجا که دست می برد برای لمس سینه های روسپی، خیالمان راحت می شود که تکلیفمان با این شخصیت روشن شده اما زهی خیال باطل!
از این مورد که بگذریم، ضعفهای دیالوگها مخصوصا پرسش، پاسخ است که به نظرم بعضی جاها زائد، و بعضی دیگر ناقص است که نیازی به اشاره تک تک آنها نیست و درمانش فقط بازنویسی است و بازنویسی. اما مثلا مهمترین جریان داستان، علاقه ی روسپی به عکاس است که اصلا معلوم نیست از کجا شروع و تقویت می شود که بعد از این همه سال هنوز در خاطرش است. تنها یک جمله: " اینش دیگه به تو ربطی نداره .ولی داره ازت خوشم میاد! " یا مثلا سید دوچرخه سوار واقعا نخ نما و یا برداشتن پنجاه تومن، هفتاد تومنهای روسپیها، یک جوری بی خیال نقش شمسی کثیفه شدن! حتی به برق زدن سماور که مثلا اگر نفتی بود بیشر به دل می نشست و و و .
به نظر این حقیر اگر نویسنده با زیرکی زاویه دید اول داستان را با یک جرقه از اول شخص به دانای کل و یا حرفه ای تر، به سوم شخص محدود به ذهن تغییر می داد، آنوقت تازه می شد روایت همان پیرزن کشتی تایتانیک! یعنی پس از روایت کامل یک شبانه روز یک روسپی و سرو کله زدنش با عکاس و صاحب روسپی خانه به یکباره در آخر داستان با پیرزن چادر سفیدی روبرو می شویم که اول داستان در موردش چه فکر می کردیم و ... چه شد؟!!
و البته و صدالبته از قدرت توصیف قلم مجید نباید غافل ماند! گرچه در پرداخت این داستان به نظر من در کل نمره ی قبولی نمی گیرد اما او همیشه (حتی در همین کار) قدرت خوبی در پردازش ذهنی شخصیتهایش بالخص شخصیتهای زنش دارد. گفته های روسپی غیر از معدود جاهایی که چانه اش گرم می شود و وراج، در کل در قالب او می نشیند. علا نصفه ونیمه شخصیت شده اما ای کاش در پرداخت صحنه ی گریه و زاری او، به جای پرداختن به حاشیه هایی مثل درست کردن دلمه از برگ موی تاک وسط باغ! بیشتر به رابطه ی ناکامش با دخترخاله اش پرداخته می شد. و مریم، موش کوچک راوی نقشش را فوق العاده بازی و با مرگش پیام خوبی را به خواننده منتقل می کند. کاری که عکاس پس از روده دازی بسیار در قالب سئوالات تقریبا جواب معلومش نمیتواند از عهده اش به دربیاید! یکدفعه غیبش می زند و اینگار با همین به اصطلاح دلسوزیها رگ خواب زنک را زده که او با سینه ی باز شبانه در پی او به خیابانها میدود که صدای اذان صبح مهر نویسنده می شود یکجا برای تایید تفکر و دیدش در این داستان.
و البته این صدای اذان با صدای اذان غروب پایان داستان خوب چفت می شود و باید بگویم آن شروع داستان با تفاوت بارش بارانها نسبتا با طرح عکاس جنگی پایان قشنگی را تقریبا رقم زده است.
گویا من نیز یکجورهایی تبدیل شدم به این عکاس باشی!... پس باقی صحبتها بماند برای دوستان.
دوست خوبم، منتظر کارهای خوب بعدیت هستم/.
شهریور 87
