يك واقعيت ...
واقعيت اين است كه بايد بپذيريم هيچ كدام از ما به معناي واقعي كلمه منتقد نيستيم. در واقع هر كدام از ما به نوعي سليقه ي خاص خودمان را در مورد داستان هاي ديگران اعمال مي كنيم.در همين راستا طبيعي است كه سليقه يك نفر كه به داستان هاي پست مدرنيستي علاقه دارد با كسي ديگر كه هنوز روي خط مستقيم كلاسيك حركت مي كند فرق دارد و هر كدام از اينها با ديدگاه و چارچوب هاي خودشان به داستان نگاه مي كنند و البته نگاه هر دو هم مي توانند در شرايط خاص ،مقبول و پسنديده باشد اما بايد توجه داشت كه هيچ كدام از اينها نمي توانند خاست و نظر خود را بر ديگري يا ديگران تحميل كنند.چون ادبيات از آنجا كه با تخيل ،انديشه و ابداع و نو آوري همراه بوده و هست هيچ گاه تمامن بر روي خطوط حركت نكرده و نمي كند و همواره كس يا كساني بوده اند كه با شكستن يا بي اعتنايي به معيارهاي مرسوم خود را جاودانه كرده اند.آيا اين عده با تخطي از هنجارهاي جا افتاده اشتباه كرده اند ؟ آيا اين كار آنها ناشي از عدم توانايي شان در درك مفاهيم مرسوم بوده يا خلاف آن ؟ از طرف ديگر چه كسي مي تواند با اطمينان بگويد كه داستان هاي مثلن كلاسيك براي هميشه از مد افتاده اند ؟ به باور من ادبيات بواسطه ي تخيل و نقش آفريني آن به جهت اينكه دنياي گسترده ي بي مرزي است، چار چوبه پذير نيست و اتفاقن پيوسته چارچوبه شكن هم بوده است و اين كاملن با توجه به آنچه گفته شد طبيعي است.تكيه به توانايي و تخيل شخصي از سوي نويسنده شايد اصلي ترين عنصر در ارايه ي كار خوب و ماندگار باشد.اتفاقي كه اين روزها در ادبيات داستاني ما به ندرت مي افتد و اگر هم تك و توك نويسندگاني پيدا مي شوند كه اين گونه كار مي كنند بايد انواع و اقسام حمله و هجوم را از طرف ايسم پرستان بي خرد تاب بياورند.بلايي كه امروزه روز ادبيات داستاني ايران از آن رنج مي برد فرار از خود و درگير شدن نا آگاهانه با چارچوبه ها و ايسم هاي ناما نوس و از طرف آنها ناشناخته است كه انگار چون مرداب لحظه به لحظه عده ي بيشتري را به كام مي گيرد.تعريف داستان خوب از ديد من اين است : داستاني كه قادر به ارتباط برقرار كردن با مخاطب خود باشد.جذابيت داشته باشد و به قول معروف به دل بنشيند.حالا اين نوشته اي كه اين مشخصات را دارد مي خاهد به هر سبك و سياق و توسط هر فردي نوشته شده باشد، داستان خوب و موفقي است...
مي خاهم پا را فراتر گذاشته و بگويم از ديد من حتا منتقدين حرفه اي هم وجودشان براي ادبيات يك وجود ضروري و لازم و حتمي نيست و دردي از ادبيات دوا نمي كنند.به همان دليلي كه يك منتقد خوب و حرفه اي و زيرك به هيچ عنوان نمي تواند يك نويسنده موفق و كار كشته و بي نقص باشد.مگر نه اين است كه همه چيز را مي دانند و به همه چيز نويسنده ها ايراد مي گيرند.داستان يا رماني كه چاپ مي شود كمتر پيش مي آيد كه در پي نظر فلان منتقد در چاپ هاي ديگر آن تغييراتي اعمال شود.ادبيات در نهايت به جز يك امر سليقه اي و ساده نيست.هر نويسنده اي بتواند از معيارهاي خاص تري استفادكند كه منجر به ارتباط بيشتر با مخاطب و تاثير گذاري شود به موفقيت بيشتري مي رسد.نوشتن در مورد داستان يا حتا فيلم ديگران به نظر من هيچ معني يي نمي تواند داشته باشد مگر اينكه آن اثر با تحريك ذهن و ناخودآگاه مخاطب او را وادار كند كه در مقابل آن موضع منفي يا مثبت بگيرد.در واقع حسي به او دست بدهد كه خود را ناچار از اين موضع گيري ببنيد و هيچ هدفي را هم نخاهد دنبال كند مگر راضي كردن خود و خلاصي از دست آن حس يا تقويت و تكامل اش...اين نوشته و احساس صرفن نمي تواند نقد باشد و تنها ارضا كننده درون كنجكاو آدم هاست.
اما در مورد كاف استوري...
1- در هاي كاف استوري به روي هيچ كس بسته نيست.از اول هم همين را گفتيم.براي دوستان هم كه كامنت گذاشتيم گفتيم : كاف استوري محل تبادل انديشه است.كاف استوري به داستان و نقد داستان مي پردازد.كاف استوري متعلق به همه است و ارث پدر كسي نيست.كاف استوري دست همه ي دوستان جدي نويس را به گرمي مي فشارد...
2- نمي خاهم بگويم آخرين داستان ضعيف بود يا قوي اما مي توانم بگويم حد اقل در كشور ما هنوز معيارهاي ثابتي براي خوب بودن يا بد بودن يك اثر ادبي وجود ندارد كه همگان بر آن به تفاهم رسيده باشند.گفتم كه اينجا ،همه از دريچه ي چشم خودشان به داستان نگاه مي كنند و اين طرز برخورد باعث مي شود كه نظرات در مورد داستان تنوع عجيب و غريبي داشته باشد.تنوعي به اندازه سليقه ي همه ي آدم هايي كه مي نويسند.
3- قرار نبوده و نيست كه در مورد داستان ها حساسيت ها و فيلتر ها را آنچنان زياد كنيم كه فقط عده اي خاص بيايند و ببينند و بخانند.اگر كسي معتقد است كه كارهاي قبلي وبلاگ در خور و شايسته بوده است من اين را قبول ندارم.هر چند دوستان ام ممكن است ناراحت شوند.مهم نيست.من حرف خودم را مي زنم.از همان اولين داستان كه كار خودم بود تا آخري كه مربوط به خانم دلباري بود با ديدگاههاي خودم مي توانم مته به خشخاش بگذارم و كلي ايراد آنچناني در مورد هر كدام پشت سر هم رديف كنم.كار سختي هم نيست .هر كس قبول ندارد داستان مورد نظرش را مشخص كند تا براي اش نظرات ام را بفرستم.اصلن قصد توهين ندارم .واقعيت برخورد ما با داستان همين است.اما وقتي نوبت به ديگران مي رسد با تخريب به استقبال شان مي رويم چون خودمان را تافته ي جدا بافته مي دانيم و ديگران را غير.اگر براي حرف مان دليل منطقي هم داشته باشيم مشكلي پيش نمي آيد و لا اقل نويسنده و صاحب اثر ناراحت هم شود باز در درون خلوت خودش به دلايل مان فكر مي كند و چه بسا بپذيرد.اما اينكه بي دليل موجه بگوييم كار ضعيف بود و چنان بود و چنين نبود قابل قبول نمي تواند باشد.
4- همه ي ما هنوز آماتورهايي هستيم كه به قطعيت كار خودمان نرسيده ايم و داريم تجربه اندوزي مي كنيم. حالا ممكن است سطح كار هر كدام از ما نسبت به ديگري كمي بالاتر يا كمي پايين تر باشد اما دليل اين نيست كه خودمان را براي هميشه برتر بدانيم.صرف اينكه مدت زمان بيشتري را نسبت به يك نفر ديگر به اين كار پرداخته ايم دليل مناسبي براي اين احساس برتري پوشالي نيست چرا كه درصد بسيار زيادي از حس نويسندگي ،تخيل و در واقع استعداد ذاتي است و در كنار اينها ميزان تلاش آدم ها هم مي تواند تعيين كننده باشد.
5- اكتاويو پاز داستان كوتاهي دارد به اسم "موج" شخصيت اصلي داستان موج است.موج دريا...داستاني غير رئاليستي كه براي مخاطبي مثل من هيچ گونه جذابيتي ندارد اما شايد در نوع خودش و با ديدگاه هاي ديگر قابل تامل باشد و من چون با آن اصول و قواعد آشتا نيستم نمي توانم داستان را از بيخ رد كنم.بلكه اگر اصرار دارم حتمن در مورد داستان اظهار نظر كنم بايد سطح سواد و دانش خودم را بالا ببرم و گسترش اش بدهم.تا با شيوه هاي مختلف روبرو شوم.اگر هم غير از اين است و ناچارم موضع گيري كنم پيوسته يادم باشد كه يادآوري كنم كه اين چيزي را كه دارم مي گويم صرفن نظر شخصي خودم است و تا اين اندازه بايد ديگران و بخصوص نويسنده ي اثر روي نقد يا بهتر بگويم نظر من حساب كنند.
6- واقعيت اش اين است كه هيچ كدام از ما الارغم ادعايي كه داريم روحيه ي كار جمعي نداريم.از اولي كه اين وبلاگ درست شده هم براي گرفتن داستان و هم براي گرفتن نقد از همين دوستاني كه فكر مي كنند آخرش هستند مشكل داشته ام.حتمن بايد چند بار ازشان خاهش تمنا كنم.انگار براي سر قبر عمه ام ازشان خاسته ام.عادت و اخلاق خوبي نيست.منكر بزرگي شخصيت و قوت كار هيچ كدام از دوستان نيستم اما خوب است آدم بعضي وقت ها براي ديگران به حدي احترام قايل باشد كه ديگران احساس نكنند او تافته ي جدا بافته است.حالا حالا ها خيلي مانده تا تبديل شويم به نويسنده اي كه شكل و شمايل نويسنده داشته باشد.شكل و شمايل نه به معني ريخت و قيافه كه انگار همين را از گذشتگان به ارث برده ايم و ديگر هيچ.شكل و شمايل به معني ابهت و شخصيت نويسندگي كه تمام افراد جامعه از او حساب ببرند.چون آدمي است كه كارش بر اساس تفكر است.آدمي است كه صاحب نظر است.آدمي است كه جامعه شناس است.آدمي است كه روانشناس است.كمبود ها را مي داند.براي خيلي از گره هاي كور راه حل سراغ دارد و ....
7- به ياد داشته باشيم كه همه ي ما (در هر سطحي كه هستيم )روز ي از نقطه اي به نام آغاز شروع كرده ايم و تشويق ها و ترغيب ها ما را به جايگاه كنوني رسانده اند.به ياد داشته باشيم كه يك برخورد بد و حساب نشده مي توانست ما را از ادامه باز دارد.به ياد بياوريم كه چقدر دوست داشته و داريم كه از ما بهتران(كساني كه كارشان بهتر بوده و تجربه ي بيشتري داشته اند) ما را در جمع خودشان راه دهند كه بياموزيم و پيشرفت كنيم....
با توجه به تمام آنچه گفته شد بايد بگويم از اين به بعد اصراري به داستان و نقد فرستادن هيچ كس نداريم و در عين حال از كارهاي متفاوت دوستان مختلف استقبال مي كنيم.اگر هم چيزي در چنته نداشتيم از آثار دوستان تازه كاري استفاده مي كنيم كه نياز دارند حمايت شوند.اينطوري ديگر نه قرار است چشم براه كسي باشيم و نه قرار است دست رد به سينه ي كسي بزنيم.
8- از نويسنده ي داستان "من هم از جنس خودتم" به خاطر ارسال داستان و همكاري صميمانه با اين وبلاگ سپاسگذاريم و اميدواريم در ادامه فعاليت ها و زحماتي كه براي معرفي داستان نويسان مختلف مي كشند پيروز و سربلند باشند...
9 – از نظرات سازنده و مثبت همه ي دوستان هم استقبال مي كنيم.
تاج مهر
